دارم دلی از خون جگر مالامال
کو قاصد باد صبح یا پیک شمال
کز پیر بلادیده کنعان فراق
گوید خبری به یوسف مصر جمال
|
|
غیرفعال و فعال کردن دوبارهٔ حالت چسبانی نوار ابزار به بالای صفحات |
|
|
راهنمای نوار ابزار |
|
|
پیشخان کاربر |
|
|
اشعار و ابیات نشانشدهٔ کاربر |
|
|
اعلانهای کاربر |
|
|
ادامهٔ مطالعه (تاریخچه) |
|
|
خروج از حساب کاربری گنجور |
|
|
لغزش به پایین صفحه |
|
|
لغزش به بالای صفحه |
|
|
لغزش به بخش اطلاعات شعر |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن لغزش خودکار به خط مرتبط با محل فعلی خوانش |
|
|
فعال یا غیرفعال کردن شمارهگذاری خطوط |
|
|
کپی نشانی شعر جاری در گنجور |
|
|
کپی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
همرسانی متن شعر جاری در گنجور |
|
|
نشان کردن شعر جاری |
|
|
ویرایش شعر جاری |
|
|
ویرایش خلاصه یا برگردان نثر سادهٔ ابیات شعر جاری |
|
|
شعر یا بخش قبلی |
|
|
شعر یا بخش بعدی |
دارم دلی از خون جگر مالامال
کو قاصد باد صبح یا پیک شمال
کز پیر بلادیده کنعان فراق
گوید خبری به یوسف مصر جمال



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از درد و اندوهی عمیق سخن میگوید و دلش پر از خون است. او در جستجوی قاصدی است که خبری از یوسف، جوانی زیبا و محبوب، به او برساند. شاعر احساس میکند که فراق یوسف به شدت او را آزرده کرده و آرزوی دیدار دوبارهاش را دارد. او زندگیاش را با بیخبری از یوسف خالی و سرشار از حسرت میبیند.
هوش مصنوعی: دل من از درد و رنج بسیار پر است، ای پیامآور صبح یا فرستاده شمال، کجا هستی؟
هوش مصنوعی: از پیر آگاه و حذر کننده کنعان خبرهایی درباره دوری یوسف زیبا از مصر به گوش میرسد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ذات تو گلدسته بستان جلال
وی نام تو سر دفتر دیوان کمال
آن شمس که بر فلک شرف دارد هست
در دور زمانه افتخارش بجمال
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال
بیحیا من نیستم چشمت بمال!
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.