مراست از تب عشق تو جان آتشناک
حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک
چه سود صوفی ما را رعایت سنت
چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک
کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی
که بسته است برآن از دوال شرک شراک
به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من
که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک
مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت
مباد از سرم آلایشی برآن فتراک
تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود
کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک
به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق
که هست عجز ز ادراک غایت ادراک


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شدت عشق و آتشسوزی ناشی از آن میگوید و به این نکته اشاره دارد که تنها محبوب او میتواند مرهمی برای دردهایش باشد. او به انتقاد از صوفیانی میپردازد که به ظاهر قواعد را رعایت میکنند اما از حقیقت عشق دورند. در میان توصیفاتی که درباره پاکدامنی و عشق حقیقتی خود ارائه میدهد، به ناتوانی انسان در درک عمیق عشق اشاره میکند و در نهایت به عجز خود در برابر این حقیقت بزرگ اعتراف میکند. اشعار نشاندهنده تلاش جدی او برای رسیدن به وحدت و حقیقت در عشق است.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق تو در آتش دلم میسوزم، ای محبوب؛ تو تنها پزشک من هستی و کسی جز تو نمیتواند مرا درمان کند.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که اگر شخصی به اصول و سنتها پایبند باشد، ولی در عین حال از خواستههای مادی و لذایذ دنیوی نتواند صرفنظر کند، این پیروی از سنتها چندان فایدهای برای او نخواهد داشت. در واقع، گرایش به مادیات میتواند مانع از رسیدن به هویت حقیقی و معنوی شود.
هوش مصنوعی: کجا ممکن است کسی به مقصد اتحاد برسد، در حالی که قلبش به زنجیرهای کفر و شرک بسته شده است؟
هوش مصنوعی: به پاکدامنی تو و به پاکی نگاه من، دل و جانم را از عشق دیگران خالی کردهام.
هوش مصنوعی: نمیخواهم در میدان عشق تو کشته شوم، اما امیدوارم که از سر من هیچ لکهای بر آن مرکب نماند.
هوش مصنوعی: بدن من در حال ضعف و لاغری به زمین افتاده است، زیرا موهای تو که به خاطر محبت سگها به زمین افتاده، مرا از خاکی که روی آن خوابیدهام، بلند کرده است.
هوش مصنوعی: من به ناتوانی خود اعتراف میکنم و به حقیقت عشق اشاره میکنم. زیرا ناتوانی در درک کامل عشق ناشی از عمق و پیچیدگی آن است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک
که همچو جان توام با تو پاک از دل پاک
سر من آنجا باشد که خاک پای تو است
وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک
به چشم من تو چنانی که توتیا شمرند
[...]
بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاک
که نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک
بخاک بازده این خاک و سوی علو گرای
که جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک
تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجا
[...]
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمیکشد دامن؟
[...]
کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش
وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک
سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.