گنجور

 
جیحون یزدی

ای بر رخ رنگینت زآن طرّهٔ مشکینا

در دامن روح‌القُدْس یک گلّه شیاطینا

افزون رخت از خورشید کمتر لبت از ذره

وآن ذره‌ات آبستن از خوشهٔ پروینا

مشنو که دلم یابد بی وصف لبت آرام

فرهاد کی آرامد بی قصهٔ شیرینا

حاشا که رهد عاشق از مژّهٔ خونریزت

کی صرفه برد گنجشک از پنجهٔ شاهینا

تا کس ننماید باز از نافه سخن آغاز

بگشا گرهی از ناز زآن سنبل پرچینا

بنشین که زنم جامی بر یاد خطت آری

می بیش دهد مستی بر طرف ریاحینا

سرپنجه‌ات از نرمی آرد به من آن گرمی

کز وصل سقنقور است در مردم عنینا

گر از غم لیلی گشت مجنون هم اندر دشت

عشق لب تو انباشت شهری ز مجانینا

افسونگری‌ام نَبوَد لیک از غم زلفینت

پیچم همه شب با مار تا صبح به بالینا

ای داغ دل لاله در گلشن رعنایی

وی شعلهٔ جوّاله اندر زبر زینا

هرگز نکند نسرین خون در دل کس چندین

گیرم که تویی از حسن نوباوهٔ نسرینا

ای مه که خورد سوگند بر شکّر لعلت قند

وی روی تو را پیوند با روح بساتینا

تا چند به سیر باغ پیچی تو عنان از راغ

ترسم ننماید فرق گل را ز تو گلچینا

تو زاده‌ای از حوری تو لمعه‌ای از نوری

بگذار که باغ آید نزدت پی تزیینا

خود سبزه چه حد دارد کز کام تو یابد کام

جایی که بوَد نرگس با چشم تو مسکینا

گر باغ همی خواهی تا بهره بری از گل

در آینه بین گل‌ها زآن چهرهٔ رنگینا

نی آینه را منگر کو آلت خودبینی‌ست

بیزار بوَد حیدر از مردم خودبینا

شاه ملکوتی صدر خورشید جنود بدر

آن کاسر اهل غدر آن صفدر صفینا

نامد حرم ار زاوّل شایستهٔ میلادش

قومی نشد از سجیل رخت‌افکن سجینا

در نعمت او موسی زد مائده از سلوی

در ملکت او یونس پروردهٔ یقطینا

در مهد درید اژدر بی‌شبهه زدم تا دم

گو باش خوارج را اهمال به تحسینا

آن دست که شست دیو ناگشته تولد بست

نشگفت شد ار در مهد درّندهٔ تنینا

گر آذر شمشیرش نگداخت روان شرک

بُد کعبه کنون هم‌سنگ با آذر برزینا

گر طینتش از جان نیست عالم به دو جو چون داد

نگذشت ز یک گندم آدم که بُد از طینا

ای کز تو بر اشباه نازند هدات راه

همچون کلمات الله از سورهٔ یاسینا

تدبیر حبیب تو هم‌پلهٔ با تقدیر

تمجید عدوی تو هم‌رتبهٔ توهینا

بر جای تو کش راکع جان فلک تاسع

هر کس که به حق ننشست شد باذل تسعینا

ذاتت نتوان سنجید کاین گوهر قدّوسی

تن در ندهد هرگز در حیز تخمینا

در کعبه اگر رکنی‌ست از فخر قدوم توست

ورنه چه ثمر گفتن ارکان باساتینا

یک ذره ز مهر تو سنجند اگر در حشر

صد بار دهد میزان اشکست به شاهینا

اندر ره تو سالک هرگز نشود هالک

غسلش دهد ار مالک اندر خم غسلینا

منظور کلیم الله در کوی تو ماندن بود

با آنکه نهادش نام میقات ثلاثینا

در امت او چون کس نشناخت خدا از گاو

در وصف تو نتوانست اعلان مضامینا

الحمد که در ظلّت مرا امّت احمد راست

هوشی که شود تکمیل هر ساعت از او دینا

سرحلقهٔ این امّت شاهی‌ست که از همّت

بخشد کف او نعمت بر خیل سلاطینا

شه ناصر دین راد فرخنده بدید و زاد

کش کاخ فلک‌بنیاد مسجود خواقینا

در دهر ز اعلامش تا بنده علاماتا

در ملک ز یاسایش پاینده قوانینا

هر نکته که کس تا حال تبیان نتوانستش

او نیک برون آمد از عهد تبیینا

بزمش که به اهل ارض شد خدمت بر وی فرض

ویسی است که افلاکش از جان شده رامینا

بخشی‌ست ز لطف حق بخشی که بوَد او را

این نیست عروسی کِش گیرند به کابینا

ای شاه ملایک‌جان وی خسرو چرخ‌ارکان

کز دور تو شد دوران مشحون ز میامینا

تو کافل ارزاقی اندر ملکان طاقی

جود کف تو از سبع نشناخته سبعینا

دانی تو سرایر را گویی تو ضمایر را

مانا که شود از غیب بر نطق تو تلقینا

روزی که چو برق از میغ بکشی ز نیام آن تیغ

بهرام فروخشکد چون هیکل چوبینا

آنرا که به طبع اندر رعب تو کند تبرید

دوزخ شودش عاجز زاندیشهٔ تسخینا

رمح تو نیندیشد از بارقهٔ ابطال

ثعبان نکند پروا از سعی خراطینا

شاها نگر از رحمت کاین بنده‌ات از زحمت

آراست حجال نظم زین بکر خواتینا

تا مهر چمد بر عکس از دور فلک چونان

موری که رود وارون از سیر طواحینا

سازند دعایت ورد هم ثابت و هم سیّار

جبریل امین هم نیز گویندهٔ آمینا

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی