گنجور

 
کلیم

دورم از فتنه که در سایه‌ی مژگان توام

خاطرم از همه جمع است، پریشان توام

ناله هرچند غبار تنم از جا برداشت

طالع دون نرسانید به دامان توام

زانجمن پیش‌تر از شمع برون خواهم رفت

این چنین گر بگدازد تب هجران توام

منت دیده دگر بهر تماشا نکشم

بسته‌ام چشم ز نظاره و حیران توام

گر سر رشته‌ی نسبت دو بود، تاب یکیست

مو به مو درهم، چون طره‌ی پیچان توام

استخوانم همگی شانه شود بعد از مرگ

بس که در آرزوی زلف پریشان توام

نه به من سر و سری دارد و نه گل نظری

این ثمر داد هواداری بستان توام

گرم آنم که نهم داغ به فرق تو کلیم

دگر امروز به فکر سر و سامان توام

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
ابن یمین

تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام

بر تو آشفته تر از زلف پریشان توام

صفت حسن تو آئینه کند با تو بیان

نه دل خسته که من واله و حیران توام

گر مرا جان و جهان در سر سودات شود

[...]

واقف لاهوری

با چنین بخت که ره نیست به زندان توام

کی دهد دست تماشای گلستان توام

فتنهٔ لشکر بیگانه به گردش نرسد

آنچه بگذشت به دل از صف مژگان توام

سرمهٔ ناز برد چشم غزالان از من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه