شوری ز دو عشق در سر ماست
میدان دل، از دو لشکر آراست
از یک نظرم دو دلبر افتاد
وز یک جهتم دو قبه برخاست
خورشیدپرست بودم اول
اکنون همه میل من به جوزاست
در مشرق و مغرب دل من
هم بدر و هم آفتاب پیداست
جانم ز دو حور در بهشت است
کارم ز دو ماه بر ثریاست
گر یافتهام دو در عجب نیست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
بالله که خطاست هرچه گفتم
والله که هرآنچه رفت سوداست
خاقانی را چه روز عشق است
با این غم روزگار کاو راست
روزی دارد سیاه چونانک
دشمن به دعای نیمشب خواست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشقهای متعدد و تناقضهای عاطفی خود سخن میگوید. او به طور همزمان به دو عشق میاندیشد و دلش میان آنها در گیر و دار است. از یک سو به خورشید و زیبایی آن علاقه دارد و از سوی دیگر، به جوزا و زیبایی خاص آن میل میورزد. عشق او به دو معشوق مختلف شبیه به دو ستاره در آسمان است که دلش را آراستهاند. شاعر در نهایت به ناامیدی و درد روزگار اشاره میکند و از روزهای سیاه زندگیاش یاد میکند.
هوش مصنوعی: در دل ما هیجان و اشتیاقی از دو عشق وجود دارد و میدان قلب ما به خاطر این دو عشق مانند میدان جنگی آماده و آرایش یافته است.
هوش مصنوعی: از یک سو، دو محبوب به چشمم میآیند و از یک طرف، دو گنبد بلند و زیبا نمایان میشوند.
هوش مصنوعی: در ابتدا به پرستش خورشید تمایل داشتم، اما اکنون تمام علاقهام به جوزا معطوف شده است.
هوش مصنوعی: در دل من، هم نور و روشنی وجود دارد و هم تاریکی و سایه، که در هر دو سمت، یعنی در شرق و غرب، این دو حال احساس میشود.
هوش مصنوعی: زندگی من به دو حوری در بهشت وابسته است و کار و تلاش من همچون دو ماه در آسمان بلند و درخشان است.
هوش مصنوعی: اگر من دو در داشتهام، تعجبی ندارد، چون چشمان من مانند دو دریا هستند.
هوش مصنوعی: به خدا قسم، هر چه را که گفتم اشتباه بود و به خدا قسم، هر چیزی که گذشته است، سودمند و مفید بوده است.
هوش مصنوعی: روزگار پر از غم و اندوه است و خاقانی در این وضعیت نباید به عشق فکر کند.
هوش مصنوعی: یک روزی خواهد آمد که به اندازهی شبهای تاریک و دعاهای دشمن در نیمهشب، سخت و دشوار خواهد بود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که جمال دلبر آمد
والله که میان خانه صحراست
وانجا که مراد دل برآمد
[...]
برخیز که موسم تماشاست
بخرام که روز باغ و صحراست
امروز بنقد عیش خوشدار
آن کیست کش اعتماد فرد است
می هست و سماع و آن دگر نیز
[...]
زین چار خلیفه مُلک شد راست
خانه به چهار حد مهیاست
این خاک ز لطف نور برخاست
وانگاه روان شد از چپ و راست
شد جانوری که آشیانش
برتر ز ضمیر و وهم داناست
هر لحظه ز فیض و فضل آن نور
[...]
شوری ز شرابخانه برخاست
برخاست غریوی از چپ و راست
تا چشم بتم چه فتنه انگیخت؟
کز هر طرفی هزار غوغاست
تا جام لبش کدام می داد؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.