از حال مات هیچ حکایت نمیرسد
در کار مات بیش عنایت نمیرسد
گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق
جانم گسست و عشق به غایت نمیرسد
گمره چنان شدهست دلم با دهان تو
کش از کتاب صبر هدایت نمیرسد
بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من
ماهی گذشت و شب به نهایت نمیرسد
از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشک
هر روز در کدام ولایت نمیرسد
ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو را
در کار اهل عشق، کفایت نمیرسد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عمق عشق و دردهای آن میپردازد و با نگاهی ناامیدانه از بیحاصلی تلاشها و جستوجوها سخن میگوید. او بیان میکند که عشق هرگز به پایان نمیرسد و هر چه زمان میگذرد، این حس قویتر میشود. دل او در چنگال عشق گرفتار است و نمیتواند از آن رهایی یابد، هرچند که عقل به او میگوید باید دوری کند. در نهایت، شاعر به محدودیتهای عقل و ناکافی بودن آن برای درک و هدایت در امور عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: از وضعیت من هیچ خبری به کسی نمیرسد و کسی هم به من توجهی نمیکند.
هوش مصنوعی: میگویند اگر عشق به اوج خودش برسد، قطع میشود، اما در مورد من، عشق به اوج نرسید و جانم از آن جدا شد.
هوش مصنوعی: دل من به قدری گیج و سردرگم شده است که از زیر زبان تو نمیتواند نقشهای برای صبر و آرامش پیدا کند.
هوش مصنوعی: دیروز زلف و روی تو از پیش چشمانم گذشت، گویی که ماهی در حال عبور است و شب به انتها نمیرسد.
هوش مصنوعی: هر روز قصه درد تو را با اشکهای خود مینویسم، اما نمیدانم در کدام سرزمین این فریاد به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: ای عقل، از دغدغههای خسرو فارغ شو، چون در مسائل مربوط به عشق، به تو نیازی نیست و کاراییات به کمک نمیآید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.