حکایت شمارهٔ ۲۴
بوسعید خشاب گفت، کی خادم خاص شیخ قدس اللّه روحه العزیز بود، که روزی شیخ از خانقاه کوی عدنی کویان بیرون آمد تا به گرمابه شود، عمید خراسان میشد، ساختی بر اسب افگنده، و هنوز عمید خراسان نبود، هم حاجب محمدش گفتندی. چون چشم بر شیخ افگند از اسب بزیر آمد و خدمت کرد و گفت بدستوری سخنی بگویم، شیخ گفت بگوی. عمید گفت میباید کی شیخ مرا در دل خود جای دهد، شیخ گفت دادیم، اوخدمت کرد و برفت. و شیخ به گرمابه رفت و آن حدیث با من صحبت میداشت، خویشتن نگاه نتوانستم داشت، گفتم ای شیخ آن مرد چنان سخنی بگفت و تو اجابت کردی، او را چه محل آن بود؟ شیخ گفت او را باحقّ تعالی سری است، عجب نبود که آنچ جوید بیابد. از آن روز باز کار او بالا گرفت تا بعد از آن به مدتی نزدیک، خواجه بوالفتح شیخ گفت: روزی پیش شیخ استاده بودم، و عمید خراسان احمد دهستانی بود و این حاجب محمد حاجب او بود، روزی به زیارت شیخ درآمدند، حاجب محمد پیش میآمد، جوانی صاحب جمال بود، درآمد و خدمت کرد، شیخ گفت درآی ای عمید خراسان. او گفت اینک عمید خراسان میآید، و احمد دهستانی بر اثر او میآمد، شیخ گفت نه عمید خراسان تویی، او سگیست، سگانش بدرند. و شیخ احمد دهستانی را که عمید بود هیچ التفات نکرد، احمد دهستانی را بکشتند و پاره پاره کردند و حاجب محمد عمید خراسان گشت و شصت سال خراج خراسان بید کفایت او بود و پیوسته به تفاخر بازگفتی که نصب کردۀ شیخام در عمیدی خراسان.



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این حکایت، بوسعید خشاب به بیان کراماتی از شیخ قدس الله روح تقدس میپردازد. روزی، شیخ برای رفتن به گرمابه از خانقاه خارج میشود و عمید خراسان به او نزدیک میشود و درخواست میکند که جایی در دل شیخ داشته باشد. شیخ به او پاسخ میدهد و پس از آن، عمید خراسان به مقام بالایی میرسد. در ادامه، حاجب محمد و احمد دهستانی به حضور شیخ میآیند، اما شیخ در کمال تعجب، حاجب محمد را عمید خراسان مینامد و بر احمد دهستانی بیاعتنا میماند؛ سرانجام احمد به دست یک گروه کشته میشود و حاجب محمد به مقام عمید خراسان میرسد و به این دلیل به خود میبالد.
هوش مصنوعی: بوسعید خشاب بیان کرد که در زمانی که شیخ از خانقاه بیرون میرفت تا به گرمابه برود، عمید خراسان که بر اسب نشسته بود، او را دید و به احترام او از اسب پایین آمد و درخواست کرد که چیزی بگوید. شیخ اجازه داد و عمید خواست که در دل شیخ جایی داشته باشد. شیخ گفت که این خواستهات برآورده شد. بعد از آن عمید به خدمت خود ادامه داد و شیخ به گرمابه رفت. او در مورد این واقعه با کسی صحبت کرد و نتوانست خود را کنترل کند و از شیخ پرسید که چرا به درخواست عمید پاسخ داد. شیخ در پاسخ گفت که عمید با حق تعالی ارتباطی دارد و شگفتی ندارد که آنچه میجوید، بیابد. پس از آن، وضعیت عمید بهبود یافت و مدتی بعد، خواجه بوالفتح در نزد شیخ گفت که روزی پیش او ایستاده بود و عمید خراسان همراه با حاجب محمد به زیارت شیخ آمدند. حاجب محمد که جوانی خوشچهره بود، وارد شد و شیخ او را به داخل دعوت کرد، اما عمید گفت که عمید خراسان کسی دیگر است و خودش در پی او میآید. شیخ به مزاح گفت که عمید خراسان همان تویی و آن دیگری سگی است که دنبال اوست. در نهایت احمد دهستانی به قتل رسید و حاجب محمد به عنوان عمید خراسان مطرح شد و وضعیت او به شکلی بهتر از قبل تغییر کرد. او به مدت شصت سال به عنوان عمید خراسان شناخته شد و همیشه به این نکته افتخار میکرد که منصوب شیخ است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.