محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
»
حکایت شمارهٔ ۴۵
آوردهاند کی یک روز شیخ در نشابور مجلس میگفت و آن روز شیخ دستارچۀ در دست داشت، در میان سخن گفت سیصد دینار نشابوری میباید کی ازین دستارچه راست آید کی حسن را سیصد دینار قرضست. پیرزنی آواز داد کی من بدهم. گفتند ای پیرزن سیصد دینار نشابوری است، تو از کجا آری؟ گفت من میدانم، چون شیخ این سخن بگفت من حساب کردم آنچ از خانۀ پدر به خانۀ شوهر برده بودم و آنچ شوهر به من داده بود حساب کردم سیصد دینار بود، در وجه گفت شیخ نهادم. شیخ گفت مبارک باد! دستارچه بدست حسن مؤدب بدان پیرزن داد و گفت ای حسن بگو تا چه دعاش کنم؟ حسن از پیرزن پرسید. پیرزن گفت دعاء دل خوشی. حسن با شیخ گفت، شیخ بخندید و گفت ای سلیم دل چرا جاه نخواستی و ضیاع و عقار نخواستی؟ بدل خوشی چون افتادی که هفتاد سالست که ما پس زانو حصار کردیم وبوی این حدیث به مشام ما نرسید!



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در نشابور، شیخی در حین سخنرانی دربارهٔ نیاز حسن به سیصد دینار صحبت کرد. پیرزنی که در مجلس حضور داشت، داوطلب شد تا این مبلغ را بپردازد و توضیح داد که او میداند چقدر پول دارد زیرا حساب کرده که از خانوادهاش چه مقدار پول دریافت کرده است. شیخ خوشنود شد و دستارچهاش را به حسن داد و از او خواست تا از پیرزن دعایی بخواهد. حسن از پیرزن پرسید که چه دعایی میخواهد و او فقط خواهان دل خوشی بود. شیخ با لبخند به حسن گفت که چرا چنین دعایی را خواسته و او را از آرزوهای بزرگ دور کرد.
هوش مصنوعی: روزی شیخ در نشابور در حال سخنرانی بود و در دستش دستارچهای داشت. در میانه صحبتش گفت که به سهصد دینار نشابوری نیاز دارد تا مبلغی را که حسن به او قرض داده است، تأمین کند. یک پیرزن از جمعیت گفت که او این مبلغ را پرداخت میکند. دیگران به او گفتند: «ای پیرزن، سهصد دینار نشابوری از کجا درمیآوری؟» او پاسخ داد که وقتی شیخ این سخن را گفت، حساب کردم که چقدر از مال پدرم به خانه شوهرم بردهام و چقدر شوهرم به من داده است و مجموعاً سهصد دینار میشود. او این مبلغ را به شیخ تقدیم کرد. شیخ از او تشکر کرد و دستارچه را به حسن داد و از او خواست تا دعا کند. حسن از پیرزن پرسید که چه دعایی میخواهد. پیرزن گفت: «دعای دل خوشی.» حسن از شیخ خواست تا چیزی بگوید. شیخ با خنده گفت: «ای سلیم دل، چرا از مقام و مال و ثروت نخواستی؟ چرا دل خوشی را انتخاب کردی در حالی که ما هفتاد سال است که در اینجا هستیم و از اینگونه صحبتها بیخبر بودهایم؟»
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.