محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
»
حکایت شمارهٔ ۹۱
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود کسی کوزۀ آب بوی آورد و گفت بادی بر اینجا دَم از بهر بیماری. شیخ بادی برآن کوزه دمید و از آن مرد بستد و بخورد. مرد گفت ای شیخ چرا چنین کردی؟ گفت این باد کی برینجا دمیدیم درکَون این شربت کسی جز ما نکشد اکنون فردا بازآی تا باد شفا بدودمیم.



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ بنشابور در حال بیماری به سر میبرد که مردی کوزهای از آب آورد و به شیخ گفت بادی بر آن دمیده است. شیخ در پاسخ، توضیح داد که این باد خاص و شفادهنده است و جز خود او، کسی نمیتواند از این شربت بهرهمند شود. او به مرد پیشنهاد کرد که فردا دوباره بیاید تا باد شفابخش مجدداً دمیده شود.
هوش مصنوعی: در آن زمان شیخی در بنشابور بود که مردی کوزهای آب آورده و گفت بادی بر اینجا وزیده است که به خاطر بیماری است. شیخ بر روی آن کوزه دمید و آب را از آن مرد گرفت و نوشید. مرد از شیخ پرسید: چرا این کار را کردی؟ شیخ پاسخ داد: این بادی که من بر روی این کوزه دمیدم، در دل این شربت کسی جز ما نخواهد نوشید. حالا فردا برگرد تا باد شفا را بدهم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.