حکایت شمارهٔ ۱۴
ازخواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری شنیدم، کی نبیرۀ استاد امام بود، کی گفت مرادر نشابور از جهت صوفیان هفتصد دینار نشابوری قرض افتاده بود، عزم لشکرگاه کردم و لشکر بمرو بود، چون بمیهنه رسیدم فرزندان شیخ بوسعید مرا بازگرفتند چند روزها، و بسیاری مراعات کردند چون مدتی مقام کردم و کارها ساختم تا بمرو روم و پای افزار بپوشیده بودم و برین اندیشه در مشهد شدم، چون چشمم بر تربت شیخ افتاد سر در پیش افکندم و چشم بر هم نهادم،گفتی جملۀ حجابها از پیش چشم من برخاست، شیخ رادیدم معاینه کی مرا میگفت این که تو میکنی پدرت کرد یا جدت کرد؟ برو، بازگرد و بنشین کی هم آنجا مقصود حاصل آید. من بیرون آمدم و گفتم ستور بازدهید و کری بازستانید، کری تا بنشابور گیرید. من بازگشتم و بنشابور آمدم و در خانقاه بنشستم، حقّ سبحانه و تعالی چنان ساخت که هم در آن ماه هفتصد دینار نشابوری وام گزارده شد و آن سال چندان فتوح بود کی بیرون خرج خانقاه چند مستغل نکو از جهت خانقاه راست شد و هیچ سال مرا معیشت بدان فراخی و خوشی نبود به برکت همت و اشارت شیخ قدس اللّه روحه العزیز.



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: نقلقولی از خواجه امام ظهیرالدین اسعد قشیری دربارهٔ تجربهای روحانی از زندگی خود نقل میشود. او در نشابور با مشکل قرض هفتصد دینار روبرو شد و قصد لشکرکشی به مرو را داشت. اما در مشهد و در نزد تربت شیخ بوسعید، به یک بصیرت ناگهانی دست یافت و متوجه شد که نیازی به رفتن به مرو نیست. او با پیروی از هدایت شیخ، به نشابور بازگشت و در خانقاه نشسته و به برکت آن روحانی، همزمان با پرداخت وامش، زندگیاش رونق یافت و منابعی جدید برای خانقاه فراهم آمد.
هوش مصنوعی: از خواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری که نوه استاد امام بود، شنیدم که او گفت: در نشابور به دلیل مسائل صوفیان، هفتصد دینار نشابوری به گردن من افتاده بود. تصمیم گرفتم به لشکرگاه بروم و لشکر در مرو بود. وقتی به میهن رسیدم، فرزندان شیخ بوسعید مرا چند روزی نگه داشتند و کارهای زیادی برایم انجام دادند. وقتی به مرو میرفتم و پاگیرهایم را پوشیده بودم، در مشهد دچار اندیشه شدم. وقتی چشمم به قبر شیخ افتاد، سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم. ناگهان احساس کردم تمام حجابها از پیش چشمم برداشته شد و شیخ را دیدم که به من میگفت: «این کارها را پدرت یا جدت انجام دادند؟ برگرد و بنشین که مقصد تو در همانجا حاصل میشود.» پس از آن، من بیرون آمدم و گفتم که مرکب را آماده کنند تا به نشابور بروم. به نشابور برگشتم و در خانقاه نشستم. حق تعالی به گونهای خواست که در همان ماه هفتصد دینار نشابوری به من وام داده شد و آن سال چنان فتوحاتی اتفاق افتاد که چندین مستغل نیکو برای خانقاه فراهم شد و هیچ سالی به اندازه آن سال معیشت را با این فراخی و خوشی نگذراندم، به برکت همت و ارشاد شیخ قدس الله روحه العزیز.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.