دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی
حریفان میکنید امروز یا فردا تماشائی
دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی
دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی
دگر دیوانهای از بند خواهد جست پر وحشت
کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی
دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها
زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
دگر پست و بلند ملک غم را میکند یکسان
پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی
ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا
چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی
وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری
که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساسات پیچیده و سختیهایی که در زندگی تجربه میکند، سخن میگوید. او به حال و هوای رقتانگیز خود اشاره میکند که در آن دوستانش او را در اوج غم و رسوایی میبینند و جسته و گریخته در حال تباه شدن است. در تصویرسازیهای شاعرانه، او به مسائلی چون دیوانگی، اشک و دلتنگی میپردازد و نشان میدهد که غم و سختیها در زندگیاش مانند یک چرخش بیپایان ادامه دارد. در پایان، او به خود یادآوری میکند که باید با دوستانش وداع کند، زیرا فرصت برای خوشی و آرامش به سرعت میگذرد و تنها امروز و فردا باقیمانده است.
هوش مصنوعی: امروز یا فردا، دوستانی که در زندگی رقابت و چالشهایی برای من به وجود آوردهاند، خواهند دید که من هم میتوانم درس عبرتی برای آنها باشم.
هوش مصنوعی: دوستان و آشناها به زودی در جایی خواهند دید که فردی بیپوشش و آشفته، بهطرزی غیرمعمول و بیپروا در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: دیگری دیوانهای از قید و بند آزاد خواهد شد، که از هیجانی که دارد، در هر کوچه و خیابان شور و غوغایی ایجاد میکند.
هوش مصنوعی: چشمی که دیگر نمیتواند بگرید، به بارشهای پیاپی نیاز دارد. زهر خشککنندۀ زمین، شور و هیجان عمیقی را همچون دریایی در دل طبیعت به وجود میآورد.
هوش مصنوعی: غم و اندوه در زندگی برای همه یکسان است و فرقی نمیکند که در چه شرایطی قرار داریم. انسانی که برای سفر در صحرا یا کوهنوردی آماده است، باید با این واقعیت روبهرو شود که بالا و پایینهای زندگی همه را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: از اشکهای من دوباره لالهای در صحرا خواهد رویید. همچون مجنون که دامن خود را به خون چشمانش رنگین کرده، در کنار هامون میگردم.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، با کسانی که نزدیکت هستند خداحافظی کن، زیرا زمان فرصتی برای استراحت و آرامش نمیدهد و تنها امروز و فردا را داری.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.