گنجور

 
محتشم کاشانی

قاصد رساند مژده که جانان ما رسید

ای درد وای بر تو که درمان ما رسید

خوش‌خوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر

سیلاب بند دیدهٔ گریان ما رسید

زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل

تسکین ده حرارت هجران ما رسید

ای گنج غم تو کنج دگر اختیار کن

کاباد ساز کلبهٔ ویران ما رسید

ای مژده بر تو مژده به بازار شوق بر

کان نورسیده میوهٔ بستان ما رسید

روی غریب ساختی ای داغ دل که زود

مرهم نه جراحت پنهان ما رسید

تابی عجب ز دست فلک خورد محتشم

دست فراق چون به گریبان ما رسید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
واقف لاهوری

ای عشق مژده نوگل خندان ما رسید

فصل بهار چاک گریبان ما رسید

یک باغ گل نصیب گریبان یار شد

یک دشت خار حصهٔ دامان ما رسید

آن شوخ شور گریهٔ من چون شنید گفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه