ز دل دودی بلند آویخته زلف نگونسارش
خدا گرداندم یارب، بلاگردان هر تارش
ز هر چشمی به حسرت میگشاید از پی آن گل
بهر گامی که بر میدارد از جا، نخل گل بارش
به سر ننهاده کج، تاج سیاه آن تُرک آتش خو
که از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش
به گلشن حسرت قدش، رود از نخل بر گلشن
به نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش
ز بیم غیر میگوید سخن در زیر لب با من
من حیران بمیرم پیش لب یا پیش رخسارش
چهسان گنجانم اندر شوق، ذوق لطف دلداری
که از جان خوش تر آید بر دل آزاده آزارش
بسی نازک فتاده جامهٔ معصومی آن گل
خدا یارب نگهدارد ز دامن گیری خارش
ز زلفش محتشم را آن چنان بندیست در گردن
که گر سر میکشد از وی به مردن میرسد کارش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و چشمان معشوق خود میپردازد و از درد و حسرت ناشی از فاصله با او سخن میگوید. او زلف معشوق را همچون دودی بلند تصور کرده و حسرت خویش را در نگاهی به او بیان میکند. تجلیات زیبایی و حرکات ناز معشوق احساساتی عمیق در دل شاعر ایجاد میکند که با شادی و آلام ناشی از عشق گره خوردهاند. شاعر در نهایت ابراز میکند که چقدر وابسته و در بند زیبایی و لذت دلداری است، در حالی که میداند که این عشق میتواند آزاردهنده باشد.
هوش مصنوعی: از دل من دودی بلند برآمد که به زلفهای پریشان او آویخته شده است. خداوندا، از تو خواستارم که هر یک از تارهای این زلف را از بلایا محفوظ بداری.
هوش مصنوعی: هر چشمی با حسرت به دنبال آن گل است، زیرا هر گامی که برمیدارد، نخل را به گل میآراید.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به شخصی اشاره دارد که تاجی سیاه بر سر دارد و به طور خاص به زیبایی و جذابیت آن شخص میپردازد. حتی با وجود اینکه این شخص به طرز غیرمتعارفی ایستاده، زیبایی او به شدت مشهود است. شاعر همچنین به احساسات خود اشاره میکند که ناشی از وجود این فرد است و دود شمعی که از آتش دلش برمیخیزد، نمادی از شیدایی و شوق او نسبت به آن زیبایی است.
هوش مصنوعی: در باغ آرزوها، قامت او به قدری زیباست که حتی درخت نخل خشک هم از او یاد میگیرد و در صبحگاه با ناز و کرشمهای خاص به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: او از ترس شخص دیگری، به آرامی با خود صحبت میکند. من حیران ماندهام، آیا باید قبل از لبخند او بمیرم یا قبل از صورتش؟
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم در دل شوق و ذوقی که از محبت و مهربانی تو نشأت میگیرد، احساساتم را جا دهم، در حالی که این محبت برای دل آزاد و رها از هر زنجیری، بیش از هر چیزی اهمیت دارد؟
هوش مصنوعی: لباس لطیف و نازکی بر تن معصومی است، که به نظر میرسد آن گلِ زیبای خدایی تحت حفاظت باشد و از چنگال ظلم و آزار دور بماند.
هوش مصنوعی: موهای او به حدی زیبایی و جذابیتی دارند که اگر کسی بخواهد از آنها دور شود، به مرگ خود نزدیک میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارش
همه آفاق را روزی است از دست گهربارش
همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونش
که روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش
به طلعت هست خورشیدی که برگیتی همی تابد
[...]
ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش
نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش
اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل
مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش
نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش
[...]
تماشا میکند هر دم دلم در باغ رخسارش
به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش
دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی
همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش
چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او
[...]
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه
[...]
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او
چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.