یک جام به من ده و برستی
از علتِ خویشتنپرستی
ساقی بنهم چرا بننهم
بر پای تو سر که حق به دستی
من جان به لب و تو جام بر کف
یک جام به من ده و برستی
منمای اگر امین رازی
خود را به کسان چنان که هستی
بیهوشی ما ز آب رز نیست
مستیم ز بادهی الستی
ای دوست رعایت دلی کن
کز طعنهی دشمنش بخستی
گه گه چه شود که از سر لطف
پیغامی و نامهای فرستی
گفتم به وصال درگشایی
تو خود درِ مردمی ببستی
هشیار نمیشود نزاری
از غایت بیخودی و مستی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ساقی میخواهد که جامی به او بدهد و او را به شراب مستی دعوت کند تا از خودپرستی و مشکلات زندگی رهایی یابد. او احساس میکند که جانش در خطر است و تنها با نوشیدن شراب میتواند از درد و رنجها فرار کند. شاعر از دوستش خواسته است که به دلی دیگر ادامه دهد و از طعنههای دشمنانش نترسد. همچنین او به یادآوری میکند که در زندگی باید بیمحابا و بیپروایی رفتار کرد، زیرا غایت زندگی در همین مستی و بیخود بودن است. در نهایت، شاعر از حال و احوال خود سخن میگوید و به عدم هوشیاریاش در این حالت اشاره میکند.
هوش مصنوعی: به من یک جام بده و کمک کن تا از علت خودخواهیام رهایی یابم.
هوش مصنوعی: ساقی، چرا سر را بر پاهای تو نمیگذارم، در حالی که حق در دستان توست؟
هوش مصنوعی: من در زحمت و تنگی هستم و تو در خوشی و راحتی، یک جام از آن به من بده تا کمی آرامش پیدا کنم.
هوش مصنوعی: اگر به کسی اعتماد داری، رازهایت را همانطور که هستند، با دیگران در میان نگذار.
هوش مصنوعی: حالتی که در آن ما بیخبر و غافلیم، ناشی از نوشیدن آب گل رز نیست، بلکه این نشئه و سرخوشی ما به خاطر شراب الستی است.
هوش مصنوعی: ای دوست، کوشش کن که به خاطر دشمنان دل کسی را نشکنید و به او آسیبی نرسانید.
هوش مصنوعی: گاهی شاید پیش بیاید که به خاطر لطف و محبت، پیامی یا نامهای از تو دریافت کنم.
هوش مصنوعی: گفتم به خاطر نزدیک شدن به تو، خودت درِ محبت را به روی مردم بستی.
هوش مصنوعی: نزاری در اوج بیخودی و مستی به حال خود آگاه نمیشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی
همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
[...]
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را
[...]
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت درازدستی
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.