دوش آمد و گفت اگر ز هستی
یکباره درست برشکستی
رو از سر نام و ننگ برخیز
چون بر سر کوی ما نشستی
یا دست وفا به دست ما ده
ورنه سر خویش گیر و جستی
خودبینی و خویشتننمایی
بسیار بتر ز بتپرستی
از خودبینی خلاص یابی
گر خویش به پیش برنهاستی
سرها که ز غایت توهم
بر غنجچهی خیال بستی
ای مرغ رمیده از نشیمن
باز آی به آشیان و رستی
زنهار نزاریا نگویی
با بیخبران سخن ز مستی
باشد که مگر وجود مستان
معراج کند شبی ز پستی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع هستی و خودبینی میپردازد و به مخاطب میگوید که اگر خود را از قید نام و ننگ رها کند، میتواند به حقیقت و درک عمیقتری برسد. او از شخص میخواهد که اگر در پی دوستی واقعی است، دست در دست او بگذارد و از خودپرستی و فرو رفتن در توهمات فاصله بگیرد. همچنین، شاعر به تصویرسازی از مرغی میپردازد که از آشیان خود دور شده و او را به بازگشت و رهایی دعوت میکند. در نهایت، از مخاطب میخواهد که با مستی از جهالت فاصله بگیرد تا به معراج و رهایی برسد.
هوش مصنوعی: دیشب آمد و گفت اگر به طور ناگهانی از وجود خود رها شوی، چه اتفاقی میافتد؟
هوش مصنوعی: چشمپوشی کن از شهرت و افت، زیرا که تو در مکان ما حضور پیدا کردهای.
هوش مصنوعی: اگر به ما لطف کنی و دست دوستی به ما بدهی، که در این صورت میتوانیم با هم به خوبی پیش برویم؛ وگرنه خود را از خطرات حفظ کن و دوری کن.
هوش مصنوعی: افسوس که انسان اگر به خودشیفتگی و خودنمایی مبتلا شود، بدتر از پرستش بت خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر از خودخواهی رها شوی، به جلو پیشرفت خواهی کرد.
هوش مصنوعی: سرت را از روی خیال و توهم، به زیورها و خوشیهای زندگی زینت کردهای.
هوش مصنوعی: ای پرندهای که از خانهات فرار کردهای، به آشیانهات برگرد و آرامش را دوباره پیدا کن.
هوش مصنوعی: مواظب باش که با بیخبران از حالت مستی سخن نگویی.
هوش مصنوعی: امیدوارم که وجود شادگان یک شب بتواند از دنیای پست و ناپایدار به اوج و بلندی برسد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی
همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
[...]
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را
[...]
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت درازدستی
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.