دوش آمدی و خرمن ما آتشی زدی
امشب بیا و باز رهان بازم از خودی
خالی کنیم خانه ز بهرِ نزولِ دوست
لابد برون شود همه چون تو درآمدی
عشقِ تو آمد و رگِ مجنون فروگذشت
اینجا چه جای عاقلی و جایِ بخردی
لیلی و یک کرشمه و سد طعنه ی حسود
ماییم و هیچ چون همه یک بار بستدی
دل در غمِ تو بستم و نگشاد از تو هیچ
مهرِ تو برگرفتم و در خونِ من شدی
آری نزاریا تو همه نیک بین نه بد
ور عاشقی نُطُق مزن از نیکی و بدی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از عشق و ورود معشوق به زندگیاش سخن میگوید. او از احساسات مخلوطی از شوق و درد یاد میکند و به آتش عشق و تأثیرات آن بر دل و جانش اشاره دارد. احساس میکند که عشق او را از عقل و خرد دور کرده و تنها به غم و یاد معشوق مشغول کرده است. در این حالت، حتی عاقلان و خردمندان نیز جایی ندارند، زیرا غم عشق همه را فرامیگیرد و هیچ چیزی نمیتواند جانش را از این وضعیت رها کند. در نهایت، شاعر به حقیقت عشق و دیدگاه مثبت خود نسبت به آن تأکید میکند.
هوش مصنوعی: دیشب تو به خانهام آمدی و آتش به خرمن احساساتم زدی. امشب دوباره بیا و این شعلهها را از وجودم خاموش کن.
هوش مصنوعی: باید خانه را از هر چیز بیمورد خالی کنیم تا برای ورود دوست آماده شود، پس همه چیز از خانه خارج میشود مگر اینکه تو بیایی و برگردی.
هوش مصنوعی: عشق تو در وجودم آنقدر عمیق شده که هیچگونه عقل و خردی در اینجا جایی ندارد.
هوش مصنوعی: ما دو عاشق هستیم که با یک نگاه جلب توجه کردیم و تمام حسادتها و طعنههای دیگران را نادیده میگیریم. ما هیچ وقت دلسرد نمیشویم، چون تمام این تجربهها را با هم گذراندهایم.
هوش مصنوعی: دل را به خاطر غم تو به شدت در خود محبوس کردم و هیچ راهی برای فرار از این غم پیدا نکردم. محبت تو را دریافت کردم، اما این محبت به گونهای بود که من را در غم و اندوه فرو برد.
هوش مصنوعی: بله، ای نازنین، تو همیشه نیکوکار و خوش بین هستی. اما در عشق، از خوبی و بدی صحبت نکن.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گفتم همی چه گوئی ای هیز گلخنی
گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی
گفتم یکی که مسجدیم چون نه غرمنم
گفتا تو نیز هم نه چنین پیر زاهدی
گفتم پلید بینی، لنگی بزرگ پای
[...]
آنی که بر خیار جهان سید آمدی
بردست دست نیکی تو پای هر بدی
خورشید را رفیع همی گفت رای تو
خورشید گفت هر چه مرا گفته ای خودی
گویی خدای بر تو همه فضل عرضه کرد
[...]
ساقی بیا که به ز خودی عشق و بی خودی
در ده شراب لعل ز جام زبرجدی
می ده به روی شاهد مهوش که این بود
سرمایه سعادت و اقبال سرمدی
می چیست جذب عشق که بد را و نیک را
[...]
شد موهبت جناب هنر را ز کتم غیب
پوری پسنده باز ز الطاف ایزدی
مامش از آن محمد جعفر نهاد نام
کش دید بوی جعفر و خوی محمدی
راندم بیان به روز مهش با هنر که باد
[...]
ای دل که بنده در نفس مقیدی
آزاده مؤید و حبس مؤبدی
بشکن قفس که باز سفید مؤیدی
در جو خویش صاحب سلطان سوددی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.