مگر صبا برساند سلام یارو را
وگرنه با که بگویم حکایت او را
چو اعتماد نمانده ست جهل باشد اگر
محل راز کنم دوستان بد گو را
نه یار با من و نه دل چگونه بی دل و یار
توان برید به تکلیف راه اردو را
بیا شبی و در آغوش و در کنارم گیر
که بیش طاقت ازین نیست بی تو سعدو را
کسی که جان و دل و هوش ما با اوست
چگونه باز توانیم کرد ازو خو را
به جان تو که نزاری دگر به دیده و دل
نه زشت را متقبل شود نه نیکو را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دوری یار و جدایی از او شکایت میکند و از حسرت و تنهایی خود میگوید. او آرزو دارد تا صبا سلام یار را برساند و میپندارد که با نبود یار، به عقل و فهم او آسیب رسیده است. شاعر به شدت از بیخبر بودن از حال یار رنج میبرد و به او دعوت میکند تا به نزد او بیاید و در کنار هم باشند؛ زیرا طاقت دوری را ندارد. در پایان، او به این نکته میرسد که عشق واقعی و دلچسب خود را نمیتواند فراموش کند و برایش هیچ زشتی یا زیبایی دیگر اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: تنها اگر نسیم یادبودی از دوست را به من برساند، در غیر این صورت، با کی میتوانم داستان او را بازگو کنم؟
هوش مصنوعی: وقتی که به کسی اعتماد نباشد، بهتر است که رازهایت را برای دوستانی که بد صحبت میکنند، فاش نکنی.
هوش مصنوعی: نه دوست در کنارم هست و نه دل و چه طور میتوان بدون دل و دوست، از مسیر سخت و دشوار عبور کرد؟
هوش مصنوعی: بیا یک شب پیش من باش و در آغوشم بگیر، چون بدون تو دیگر توان تحمل ندارم.
هوش مصنوعی: کسی که وجود و احساسات ما به او وابسته است، چگونه میتوانیم خود را از او جدا کنیم؟
هوش مصنوعی: به جان تو قسم که اگر نزار نباشی، نه چیز زشتی را در دل و چشم میپذیرم و نه چیزی خوب را.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شه صدور و خداوند من شهاب الدین
توئی که محض وفائی مر این وفاجو را
به صدق دعوت در قحط سال جود و سخا
محل صدق و وفائی مر این دعاگو را
ز کوی لطف و به حکم کرم ز روی جواب
[...]
به زیر طاق دو ابرو ساحرند او را
که کرده اند مسخر عموم اردو را
مرا به خیره ملامت چی می کند بد گوی
چگونه دوست ندارند روی نیکو را
به سیل دیده ی من بنگرید اگر خواهید
[...]
بس است تیغ تغافل من بلاجو را
مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را
کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟
که آورد به سرای من آن پریرو را
چو داغ لاله به خون کعبه غوطه زد آن روز
[...]
جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو را
به قبله ی عربی آورد عجم رو را
شفیع روز قیامت، محمد مرسل
که قبله گاه جهان کرده طاق ابرو را
شهی که کرده ز درویشی و تهیدستی
[...]
به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
تحیر آینهٔ رنگ میکند بو را
خموش گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره کند حیرتِ سخنگو را
سرِ بریده هم اینجا چو شمع بیخواب است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.