هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پایپوشی نداشتم. به جامعِ کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بیکفشی صبر کردم.
مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر
کمتر از برگِ تَرّه بر خوان است
وآن که را دستگاه و قوَّت نیست
شلغمِ پخته، مرغِ بریان است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: راوی در این حکایت از احساسات خود در مواجهه با فقر و قناعت میگوید. او تأکید میکند که هرگز از روزگار نالیده و از خداوند شکایت نکرده است، مگر در شرایطی که برهنهپا در کوفه به سر میبرده و از نبود کفش رنج میکشیده است. در این شرایط، با دیدن فردی که بدون پا زندگی میکند، به نعمتهای خدا agradece کرده و تصمیم میگیرد بر کمبودها و مشکلات خود صبر کند. او یادآور میشود که در زندگی، افراد نسبت به نعمتهای کوچک و بزرگ متفاوتاند و قناعت را میتوان با دیدن حال دیگران به دست آورد.
هیچ زمانی از گردش و بالا و پایین روزگار شاکی نبودم و از تقدیر آسمان عصبانی و غمگین نشده بودم مگر وقتی که پایم بدون کفش مانده بود و چندان تهیدست بودم که نمیتوانستم کفشی بخرم. با آن حالت دلتنگی به مسجد جامع کوفه رفتم و یکی را دیدم که پا نداشت پس از دیدن این صحنه شکر خدا را به جا آوردم و نداشتن کفش را تحمل کردم.
مرغ بریان در دیدهٔ شخصِ سیر از یک برگ سبزی بر سفره نیز خوارتر است.
ولی آنکس که استطاعت و توانایی ندارد شغلم پخته در نظرش مرغ بریان است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.