آنکه سَروَش به قَدّ و بالا نیست
با همه راست است و با ما نیست
جامهدانِ فَراخ و سیمینَش
همه را جای هَست، ما را نیست
بوالعَجَب طاعَتی که مَن دارَم
که نَصیبَم ز خوان یَغما نیست
بَختِ ماهیِّ مَن چنان شور است
که بهجز حَسرَتَش به دَریا نیست
اِی به زیبائی از جَهان مُمتاز
بیوَفائی مَکُن، که زیبا نیست
گَر تو از دوستان شَکیبائی
دوستان را دِلِ شَکیبا نیست
بی تو بَر مَن شَبی نمیگُذَرَد
که عَمودَم چو سَنگِ خارا نیست
ای که همسنگِ دوغ در کونت
آب دَر مَشکِ هیچ سقّا نیست
بَر سَرِ بوق ما چِرا نَرَوی؟
مَگَرَت خاطِرِ تَماشا نیست؟
چه گُنَه کردهام نِگارینا
که تو را بَرگِ صُحبَتِ ما نیست؟
بوسهای بَرگِرِفتَن از دَهَنَت
حَسرَتَم دَر لَب است و یارا نیست
به جِماعیم دَستگیری کُن
که مرا بیش از این تَمَنّا نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
آن محبوبی که هیچ سروی از نظر قد و قامت به زیبایی و بلندیِ او نمیرسد، با همه یکرنگ، صادق و همراه است؛ اما فقط با ما کجرفتاری، بیوفایی و نامهربانی میکند.
آغوش و بسترِ فراخ، سپید و سیمینِ او برای همه جایِ پذیرش دارد، اما تنها من هستم که از آن محروم شدهام و جایی ندارم.
پرهیزگاری و بندگیِ من بسیار شگفتانگیز و عجیب است؛ چرا که سفرهای از یغما و بذلِ همگانی برپاست و همگان از آن بهره میبرند، اما هیچ سهم و بهرهای از آن روزیِ من نمیشود!
طالع و بختِ ماهیِ وجودِ من چنان بد و شورچشم است که با وجود قرار داشتن در میانِ آبِ دریا، سهمی جز تشنگی، حسرت و ناکامی از آن ندارد.
ای کسی که در زیبایی از همهٔ اهلِ جهان برتر و سرآمد هستی، پیمانشکنی و بیوفایی مکن؛ زیرا بیوفایی کردن، کاری ناپسند است و با زیباییِ تو هماهنگی ندارد (زیبا نیست).
اگر تو میتوانی دوری و فراقِ دوستانت را تحمل کنی و صبور باشی، بدان که دوستان طاقتِ دوریِ تو را ندارند و دلشان صبور و شکیبا نیست.
هیچ شبی بدون حضورِ تو بر من نمیگذرد که کیر من چون سنگِ خارا سخت و افراخته نشود.
آن اندازه که آب منی در کون تو است، هیچ سقّائی در مَشکش آب ندارد.
چرا سر کیر ما نمیروی؟ مگر میل و رغبتی به تماشا کردن و تفریح نداری؟
ای دلبر زیبا، من چه گناهی کردهام که تو هیچ تمایلی به همنشینی و همسخنی با من نداری؟
آرزو و حسرتِ گرفتن بوسهای از دهانِ تو بر لبهایم باقی مانده است، اما توان، جرئت و مجالی (یارا) برای این کار ندارم.
با همخوابی با من، به من یاری برسان و دستم را بگیر؛ چرا که من خواستهای بیش از این در دل ندارم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلم از نیستی چو ترسا نیست
تنم از عافیت هراسانیست
در دل از تف سینه صاعقه ایست
بر تن از آب دیده طوفانیست
گه دلم باد تافته گوئیست
[...]
هر که در خطهٔ مسلمانیست
متلاشی چو نفس حیوانیست
هر که عیسیست او ز مریم زاد
هر که او یوسفست کنعانیست
فرق باشد میان لام و الف
[...]
در همه مملکت مرا جانیست
هر زمان پایبند جانانیست
در کنارم به جای دمسازی
تا سحرگه ز دیده طوفانیست
در کجا میخورد مرا غم عشق
[...]
بیوصالت دلم توانا نیست
بیخیالت دلم شکیبا نیست
به سر تو که جز پرستش تو
در سر بنده تاج سودا نیست
در همه کارها دلم داناست
[...]
ای به تو زنده هر کجا جانیست
وز تنور تو هر کهرا نانیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.