اگر خدای نباشد ز بندهای خشنود
شفاعت همه پیغمبران ندارد سود
قضای کن فیکون است حکم بار خدای
بدین سخن سخنی در نمیتوان افزود
نه زنگ عاریتی بود بر دل فرعون
که صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود
بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت؟
ببست دیدهٔ مسکین و دیدنش فرمود
نصیب دوزخ اگر طلق بر خود انداید
چنان در او جهد آتش که چوب نفط اندود
قلم به طالع میمون و بخت بد رفتهست
اگر تو خشمگنی ای پسر وگر خشنود
گنه نبود و عبادت نبود و بر سر خلق
نبشته بود که این ناجی است و آن مأخوذ
مقدر است که از هر کسی چه فعل آید
درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود
به سعی ماشطه اصلاح زشت نتوان کرد
چنان که شاهدی از روی خوب نتوان سود
سیاه زنگی هرگز شود سپید به آب؟
سپید رومی هرگز شود سیاه به دود؟
سعادتی که نباشد طمع مکن سعدی
که چون نکاشته باشند مشکل است درود
قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا
دهی و گر ندهی بودنی بخواهد بود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
سعدی در این سروده با رویکردی جبرگرایانه، بر حاکمیت مطلق ارادهٔ خداوند و تغییرناپذیری تقدیر ازلی تأکید میکند. او با تمثیلهایی چون بیاثری معجزهٔ موسی بر دلِ ذاتاً تاریک فرعون و دگرگوننشدن جوهرِ پدیدهها، نشان میدهد که نیکبختی و بدفرجامیِ انسانها پیش از آفرینش گناه و ثواب مقدر شده است. در نگاه او، هیچ شفاعتی فراتر از خواست حق کارساز نیست و گوهر وجودی هر کس تنها افعالی متناسب با ذاتش پدید میآورد؛ از این رو، طمع برای دگرگونی سرنوشت بیحاصل است و تنها پاسخ خردمندانه، تسلیم و رضا در برابر قضای الهی است، چرا که قلمِ تقدیر جاری گشته و «بودنی، خواهد بود».
اگر خداوند از بندهای راضی نباشد، میانجیگری و شفاعتِ تمام پیامبران نیز کمکی به او نمیکند و ثمری نخواهد داشت؛ چراکه ملاک اصلی رستگاری، رضایت پروردگار است.
حکم و فرمان پروردگار همانند فرمان ازلیِ آفرینش («کُن فَیکون» یعنی موجود شو، پس موجود میشود) قطعی و دگرگونیناپذیر است؛ هیچکس نمیتواند چیزی بر آن بیفزاید، نظری بدهد یا در برابر آن تغییری ایجاد کند.
سیاهی و تیرگی دل فرعون، زنگاری عارضی و سطحی نبود، بلکه ذاتی او بود؛ به همین دلیل، صیقل و روشناییِ معجزهٔ دستانِ نورانی (یَدِ بَیضا) حضرت موسی هم نتوانست سیاهی دل او را پاک کند.
خداوند او را به سوی خود فراخواند اما راه هدایت را به رویش بست؛ آن فرد بیچاره به کجا میتواند پناه ببرد؟ گویی خداوند چشمان آن بینوا را بسته و همزمان به او دستور داده است که ببیند! (تمثیلی از عجز مطلق انسان در برابر جبر تقدیر).
کسی که در سرنوشتش دوزخی شدن رقم خورده، حتی اگر بدنش را به «طَلْق» (مادهای معدنی و مقاوم در برابر آتش) آغشته کند، باز هم آتش چنان او را فرا میگیرد که گویی چوبی آغشته به نفت است.
قلم آفرینش سرنوشت نیک و بد را از همان ازل رقم زده و نوشته است؛ چه تو از این تقدیر خشمگین و ناراضی باشی و چه خرسند، تفاوتی نخواهد کرد.
هنوز از انسانها هیچ گناه یا عبادتی سر نزده بود که ازلی بر سرنوشتِ خلایق نوشته شد چه کسی رستگار (ناجی) خواهد بود و چه کسی گرفتار عقوبت و عذاب (مأخوذ).
از پیش تعیین و مقدر شده است که از هر فرد چه عملی سر میزند؛ همانطور که درختِ تلخبارِ «مُقْل» (نوعی صمغ/درخت خاردار بیابانی) نه خرمای شیرین به بار میآورد و نه هلو (شفتالو). عمل هر کس متناسب با گوهر وجودی اوست.
با تلاشِ آرایشگر (ماشطه) نمیتوان چهرهای را که ذاتاً زشت است زیبا کرد؛ همانگونه که نمیتوان زیبایی، نشاط و نیکویی را از روی چهرهای ذاتاً زیبارو زدود و سلب کرد.
آیا فرد سیاهپوستِ اهل زنگبار با آب شسته شود سپیدپوست میگردد؟ یا سپیدپوستِ رومی بر اثر دود سیاه خواهد شد؟ (سرشت و ذات ازلی تغییرناپذیر است).
ای سعدی! به خوشبختی و سعادتی که در ازل برایت مقدر نشده طمع نکن؛ زیرا وقتی چیزی در زمین کاشته نشده باشد، درو کردن محصول ناممکن است.
قلم تقدیر آنچه را باید روی دهد ثبت کرده است؛ چه به این خواست و قضای الهی راضی باشی و تسلیم گردی و چه نباشی، آنچه مقرر شده، حتماً واقع خواهد شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تَنَبُّل و بند است بازگشتن او
[...]
همی روی و من از رفتن تو ناخشنود
نگر به روی منا تا مرا کنی پدرود
مرو که گر بروی باز جان من برود
من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود
مرا ز رفتن تو وز نهیب فرقت تو
[...]
از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت
چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را
[...]
خزان ببرد ز بستان هر آن نگار که بود
هوا خشن شد و کهسار خشک و آب کبود
نگارهای نو آئین ز گلستان بسترد
پرندهای بهاری ز بوستان بربود
ز کله های بهاری نه بوی ماند و نه رنگ
[...]
ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود
بدین بشارت فرخنده شاد باید بود
نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد
ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود
به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.