شعله شوق اگر در دل خارا گیرد
کعبه چون محمل لیلی ره صحرا گیرد
یوسف این گرمی بازار ندیده است به خواب
مهر در کوی تو شب جای تماشا گیرد
ذره چون پرتو خورشید دلیلی دارد
ما که داریم چراغی به ره ما گیرد؟
ز اشتیاق لب میگون تو نزدیک شده است
که قدح پنبه به لب از سر مینا گیرد
در نگهبانی دل عقل عبث می کوشد
سوزن آن نیست که دامان مسیحا گیرد
چرخ بیهوده خمی در خم صائب کرده است
دام گنجشک محال است که عنقا گیرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شوق سخن میگوید و تأثیرات عمیق آن را بر دل و روان انسانها توصیف میکند. او اشاره میکند که این شوق میتواند حتی مکانهای مقدس را تحت تأثیر قرار دهد و تغییراتی عمیق ایجاد کند. همچنین، به اشتیاقی اشاره دارد که انسان را به سمت زیبایی و لذت میکشاند و فلسفهای از حیات را پیش میکشد که در آن عقل نمیتواند احساسات عاشقانه را درک کند. در نهایت، شاعر با کنایه به سختیهای زندگی، به بیفایده بودن برخی تلاشها اشاره میکند و به زیباییهای عشق و معشوق میپردازد.
هوش مصنوعی: اگر شعله عشق در دل سنگ هم جان بگیرد، کعبه هم مانند مرکب لیلی به سوی بیابانها میرود.
هوش مصنوعی: یوسف هرگز این شلوغی و جذابیت بازار را در خواب ندیده است؛ چرا که در زیر نور مهتاب، در خیابان تو به تماشای زیباییها نشسته است.
هوش مصنوعی: ذره مانند پرتو خورشید دلیلی برای وجود دارد. اما ما که چراغی در راه خود داریم، چگونه میتوانیم به درستی حرکت کنیم؟
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و شور و شوقی که نسبت به لبهای زیبا و دلنشین تو دارم، به حدی نزدیک شدم که انگار لیوانی پر از شراب در دستم گرفتهام.
هوش مصنوعی: دل را از دست عقل نمیتوان نگه داشت، چرا که تلاش عقل در این زمینه بیفایده است و این دل مثل دامن مسیحا نیست که بتواند آن را به سهولت در اختیار بگیرد.
هوش مصنوعی: چرخ زمان به طور بیفایدهای در حال چرخش است و در این میان، زندگی سخت و پر از مشکلاتی را به ما تحمیل کرده است. رسیدن به آرزوها و دستیابی به چیزهایی که شاید غیرممکن به نظر برسند، بسیار دشوار و گاهی غیر ممکن است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد
نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد
حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک
که سراپای وجودش همه سودا گیرد
ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو
[...]
شعله آتش حسن تو چو بالا گیرد
فلک انگشت بدندان ثریا گیرد
کاهش عشق ز بس جسم نزارم بگداخت
رنگ در چهره من پرده بسیما گیرد
خلوت وصل ترا محرم محروم دلست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.