گنجور

 
سنایی

ای به رخسار کفر و ایمان هم

وی به گفتار درد و درمان هم

زلف پُر تاب تو چو قامت من

چنبرست ای نگار چوگان هم

خیره ماند از لب تو بیجاده

به سر تو که لعل و مرجان هم

از رخ تو دلیل اثبات‌ست

عالم عقل را و برهان هم

در ره تو ز رنج کُهسارست

بی کناره ز غم بیابان هم

بر سر کوی عاشقی صبرست

ایستاده ذلیل و حیران هم

بر دل و جان بنده حکم تو راست

ای شهنشاه حسن فرمان هم

چند گویی که از تو برگردم

با همه بازی‌ست و با جان هم؟

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
شمارهٔ ۲۷۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
اهلی شیرازی

ای برخ جان و جان جانان هم

همه را مونس دل و جان هم

بدو محراب ابروی شوخی

قبله کافر و مسلمان هم

کفر و ایمان ما تویی بی تو

[...]

ملک‌الشعرا بهار

که نه دین دارد و نه وجدان هم

نیست او کافر و مسلمان هم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه