گنجور

 
سنایی

نفس کو مر ترا چو جان دارست

بی‌ تو در جسم تو بسی کارست

گرچه آن پنج شحنه بی‌کارند

سه وکیل از درونت بیدارند

آن کند هضم و این کند قسمت

آن برد ثفل و این نهد نعمت

آن نماید ره این کند تدبیر

این شود حافظ آن کند تعبیر

آن نبینی که چون به خواب شوی

فارغ از زحمت و عذاب شوی

از برای فراغت و خوابت

وز برای صلاح و اسبابت

اندرین خاکدان ز آتش و باد

ز آب روی تو برد خاک نژاد

تا ترا بر سریر سرِّ خرد

بنشاند ز بهرِ راحت خود

تو بر آسوده و خرد بر کار

تو بخفته درونت او بیدار

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]