به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن
محبت من و دلدار سابق از ازل است
از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن
به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسی
نیافت در ره این نکته هیچ جای سخن
شراب کهنه بده ساقیا که هست لطیف
به نوبهار گل تازه و شراب کهن
چو شاهدی ز ره زهد و توبه باز آمد
به رغم مدعیان ساقیا قدح پرکن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و محبت نسبت به معشوق اشاره دارد و تأکید میکند که عشق او از ازل وجود داشته است. او به ساقی میگوید که شراب کهنه را به او بدهد، زیرا لطافت آن در بهار و تازگی گلها نمایان است. شاعر همچنین به تجربههای معنوی و بازگشت به زندگی لذتمحور اشاره دارد و از ساقی میخواهد که با پر کردن قدح، او را به شادمانی دعوت کند. در این میان، شاعر به آینده و تغییرات در زندگی نیز با نوعی سرزنش نسبت به مدعیان زهد و توبه اشاره دارد.
هوش مصنوعی: به سمت چهره او، خود را با نور خورشید مقایسه نکن، چون خورشید تنها یک ذره از زیبایی و نور اوست که پایه و اساسش را ندارد.
هوش مصنوعی: محبت من و معشوقهام از گذشتههای دور و از زمانی که خطی بر صفحه زندگی کشیده شد، آغاز شده است.
هوش مصنوعی: عقل به فکر این موضوع افتاده و تلاش زیادی کرده، اما در این مسئله هیچ چیزی برای گفتن پیدا نکرده است.
هوش مصنوعی: ای ساقی، لطفاً شراب کهنهای به من بده که در فصل بهار، همواره زیبایی گلهای تازه و طراوت آن را به یاد میآورد.
هوش مصنوعی: وقتی که شاهدی از مسیر زهد و توبه بیاختیار به سوی ما بازگشت، برخلاف ادعاهای مدعیان، ای ساقی، جام را پر کن.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
[...]
خدای داند بهتر که چیست در دل من
ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن
چو مهربانان در پیش من نهادی دل
نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن
همی ندانست این دل که دل سپردن تو
[...]
ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن
هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن
چه حلقهای که معلق نهاد دام بلا
چه عنبری که معنبر نمود اصل فتن
گهی ز نافۀ مشکست ماه را زنجیر
[...]
هوا همی بنکارد بحله روی چمن
صبا همی بطرازد بدر شاخ سمن
سمن شکفته فراز چمن چو روی صنم
بنفشه خفته بزیر سمن چو پشت شمن
زمین بخندد هر ساعتی چو چهره دوست
[...]
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن
کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند
چو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.