بیا ساقی بده جامی که جان من فدای تو
سر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
تو سرمستی و من مخمور طبیبی تو و من رنجور
تو سلطان خراباتی و من رند گدای تو
ز ساز مطرب عشقت جهانی ذوق می یابد
نوای عالمی بخشد نوای بی نوای تو
خیال نقش رویت را چو من در خواب خوش بینم
روا باشد اگر سازم درون دیده جای تو
چو بلبل زار می نالم گل وصل تو می جویم
چو غنچه با دل پر خون همی جویم هوای تو
برو سید مجو درمان که کارت از دوا بگذشت
به غیر از دُردی درت نباشد خود دوای تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ساقی میگوید که جامی به او بدهد، زیرا جانش را فدای او میکند. او خود را عاشق و رنجور میداند و معشوق را سلطان خراباتیان تصور میکند. از عشق و زیبایی معشوق، شور و ذوقی در جهان ایجاد میشود و شاعر در خوابهایش به یاد روی اوست. شاعر همچون بلبل ناله میکند و در پی وصال محبوب است و در نهایت به این نتیجه میرسد که هیچ درمانی جز عشق معشوق برای دردش وجود ندارد.
هوش مصنوعی: بیا ای ساقی، یک جام به من بده، زیرا جانم فدای توست و عشق من تماماً به خاک پای تو احترام میگذارد.
هوش مصنوعی: تو در اوج سرمستی و من در حال مستی، تو درمانگری و من بیمار. تو پادشاه میخانهای و من گدای رند تو.
هوش مصنوعی: از ساز نوازنده عشق تو، همه جهان لذت میبرد و صدای تو به جمع بیصاحبها نیز روشنی میبخشد.
هوش مصنوعی: اگر در خواب خوش، تصور چهرهات را داشته باشم، درست است که در دل خود جایی برای تو بسازم.
هوش مصنوعی: همچون بلبل زاری که از دوری محبوبش می نالد، من نیز در جستجوی وصال تو هستم. مانند غنچهای که دلش پر از غم است، آرزویم فقط تو هستی.
هوش مصنوعی: برو ای سید، تلاش نکن که درمانی برای تو وجود ندارد. غیر از تجربههای تلخ و دردهایت، چیزی نمیتواند تو را مداوا کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
بهشتم جان شیرین را که میسوزد برای تو
روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد
مرا چه جای دل باشد چو دل گشتهست جای تو
تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه
[...]
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو
بکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو
اگر رای تو این باشد که من دانم جفا بینم
جفای جمله عالم را کشم، جانا، برای تو
میان بگشای، ورنه پیرهن صد چاک خواهم زد
[...]
زهی چشمی که می بینیم دایم این لقای تو
منور کرد چشم ما همیشه آن ضیای تو
بیا ای جان و خوشدل باش اگر کشته شوی در عشق
که صد جانت دهد جانان ز بهر خونبهای تو
هوای تست در جانم که می دارد مرا زنده
[...]
دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو
تن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو
بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
معاذالله! مرا در دادن جان نیست تقصیری
نه یک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فدای تو
مرا تا مبتلا کردی، اسیر صد بلا کردی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.