باده کو تا خرد، این دعوی بیجا ببَرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
دوزخ جور برافروز که من تاقوکم
نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند، حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد
وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی
ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی باده و حالتی از بیخودی اشاره دارد که میتواند او را از گرفتاریها و غمهای دنیا رها کند. او به سختیهای زندگی و ستمهایی که بر او میرود میپردازد و میگوید که حتی اگر دچار سرما و بیحالی باشد، چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. شاعر به وضعیت خود در برابر دنیا و زمانه اشاره میکند و بر این باور است که چیزهایی که ارزشمندند، در نهایت به یغما میروند. در پایان، او سخن از ناامیدی دارد و میپرسد چه چیز دیگری از او باقی مانده که بتواند گرفته شود.
آن باده کجاست که خِرَد–این مدعی بیجا–را از میان ببرد؛ ما را بی خویشتن سازد و ننگ خود بودن را از ما بگیرد.
هوش مصنوعی: ما در خانهای زندگی میکنیم که به آتش کشیده شده است و ستم بر ما میتازد، هر آنچه را که با زحمت جمع کردهایم، به راحتی از ما میگیرد.
هوش مصنوعی: ما مثل یک شاخ خشک شده هستیم که سرما و سردی دنیا برایمان بیاثر است. در مقابل ما نه برگ و باری وجود دارد که سرما را احساس کند و نه چیزی که ما را تحت تأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: آتش جهنم را برافروز، زیرا من هرگز نشنیدم که آتش، کسی را از جایش براند.
هوش مصنوعی: نوشیدن می به دست آن آدم دورو و ریاکار ممنوع است، چرا که او هیچگاه نباید نزد دیگری به خواهش و درخواست بپردازد.
هوش مصنوعی: وحشی، تو چرا دربارهی دزدان زمان فکر میکنی؟ ما چه چیزی داریم که آنها بخواهند از ما ببرند یا بربایند؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
نیست در شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کَشِ سرمست که پیشِ کرمش
عاشقِ سوخته دل نامِ تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
[...]
چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد
کوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد
به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش است
نیست این خوش که رقیبش به تماشا ببرد
دل مجنون شده چون صید غزال لیلست
[...]
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت
دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد
ما و میخانه که تمکین گداییدر او
[...]
رهزنی کو؟ که متاع عمل از ما ببرد
مایه طاعت سی ساله به یغما ببرد
کافرم سازد و از نو دهدم ایمانی
به در کعبه ام از خانه ترسا ببرد
عقل زنارکشانم به ره دین آرد
[...]
سرو را شیوه رفتار تو از جا ببرد
کبک را با همه شوخی روش از پا ببرد
خانه چشم تو پرداخت مرا از دل و دین
رخت را خانه ندیدیم به یغما ببرد
راه باریک فنا راه گرانباران نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.