گنجور

 
واقف لاهوری

ز بی‌یاری سروکارم به زاریست

ز بیکاری مرا صد زخم کاریست

چه می‌پرسی ز صبر من که فوتی است

چه گویم از قرار خود قراریست

سکندر طالعی ای دل در آن بزم

تو را گر منصب آیینه‌داریست

ز آب چشم من ای پاکدامن

مکش دامن که از سرچشمه جاریست

اگر واقف نبیند روی جانان

بدانید ای رفیقان این چه خواریست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
فخرالدین اسعد گرگانی

چو ما را خرّمی و شاد خواریست

بد اندیشان ما را رنج و زاریست

حکیم نزاری

بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ست

و لیکن عشق موقوفِ نگاری ست

حضورِ یارِ همدم در مه دی

اگر حاصل شود خوش نوبهاری ست

به واجب روزگارِ عمر دریاب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه