گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
ابوسعید ابوالخیر

ای سِرّ تو در سینه هر محرم راز

پیوسته در رحمت تو بر همه باز

هر کس که به درگاه تو آورد نیاز

محروم ز درگاه تو کی گردد باز

خیام

از جملهٔ رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید راز!؟

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

مهستی گنجوی

دل داد به دست کودکی ما را باز

کو کشتن ما نداند از بازی باز

در عشق بسی فتد چنین شیب و فراز

کآهو بچه شیر گردد و روبَه باز

باباافضل کاشانی

در هستی کون خویش، مردم ز آغاز

با خلق جهان و با جهان است انباز

وآنگه ز جهان و هر چه هست، اندر وی

آگه شود و همه به او گردد باز

مولانا

زنها مشو غره به بیباکی باز

زیرا که پری دارد از دولت باز

مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز

با باز شهنشاه تو شطرنج مباز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه