چو اسکندر بزاری در زمین خفت
حکیمی بر سر خاکش چنین گفت
که شاها تو سفر بسیار کردی
ولیکن نه چنین کین بار کردی
بسی گِرد جهان گشتی چو افلاک
کنون گشتی تو از گشت جهان پاک
چرا چون میشدی میآمدی تو
چرا میآمدی چون میشدی تو
نه ازگنج آگهی اینجا که هستی
نه آگه تا که آنجا میفرستی
چرا بایست چندین بند آخر
ازین آمد شدن تا چند آخر


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این حکایت، اسکندر در حال استراحت بر روی زمین است و حکیمی به او میگوید که هرچند سفرهای زیادی کرده و به دور دنیا گشته، اما همچنان از حقیقت وجود خود بیخبر است. حکیم تأکید میکند که او هیچ سودی از سفرهایش نبرده و نمیداند که پس از مرگ به کجا خواهد رفت و در واقع نمیداند که هدف از آمدن و رفتنش چیست. او از اسکندر میخواهد تا به درون خود بنگرد و به معنای زندگی و سفرش توجه کند.
هوش مصنوعی: زمانی که اسکندر در زمین خوابیده بود، حکیمی بر سر قبر او این چنین سخن گفت.
هوش مصنوعی: ای پادشاه، تو سفرهای زیادی را تجربه کردهای، اما هرگز به این شکل بار را به دوش نکشیدهای.
هوش مصنوعی: بسیار در دنیا سفر کردی و تجربیات زیادی کسب کردی، حالا که از گشتن در دنیا فارغ شدهای، میتوانی به معانی و حقیقتهای عمیقتری دست یابی.
هوش مصنوعی: چرا وقتی که مست میشدی به ملاقات من میآمدی؟ و چرا وقتی میآمدی، مست میشدی؟
هوش مصنوعی: نه از ثروتی که در اینجا وجود دارد خبری داری، و نه از آنچه که به آنجا میفرستی اطلاعی.
هوش مصنوعی: چرا باید چندین بار به پایان رسیدن بپردازیم تا به آخرین مرحله برسیم؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.