گنجور

 
عطار

مگر روزی ایازِ سیم‌اندام

چو جان‌ها سوخت تنها شد به حمّام

رفیقی گفت با محمودِ پیروز

که محبوبت به حمّامست امروز

چو شه را این سخن دَر گوش آمد

چو دریایی دلش دَر جوش آمد

چو مردی حال کرده شاه عالی

سویِ حمّام شد خالی و حالی

بدید القصّه رویِ آن پری‌وش

وَزو دیوارِ گرمابه پُرآتش

ز عکسِ صورتش دیوارِ حمام

همه رقّاص گشته از دَر و بام

چو خسرو حُسنِ سَر تا پای او دید

همه جان وقفِ یک یک جایِ او دید

دلش چون ماهی‌ای بر تابه افتاد

وزان آتش دَران گرمابه افتاد

ایاز افتاد دَر پایش که ای شاه

چه افتادت بگو امروز دَر راه

که عقل تو که عقلی بود کامل

چنان عقلی چو عقلی گشت زائل

شهش گفتا چو رویت در نظر بود

ز یک یک بندِ تو دل بی‌خبر بود

کنون چون دیده آمد بنده بندت

شدم چون بند بندت مستمندت

مرا از عشقِ رویت جان همی سوخت

کنون صد آتشِ دیگر برافروخت

چو یک یک بندت آمد دلنوازم

کنون من با کدامین عشق بازم

دلا معشوق را دَر جان نشان تو

نثارش کُن ز چشم دُرفشان تو

چو او بنشست بر تختِ دلِ تو

بینداخت آن همه رَختِ دلِ تو

تو از شادیِ او از جای می‌رو

گَهی بر سَر گَهی بر پای می‌رو

تماشا می‌کُن و می‌خور جهانی

که تو خوردی جهانی هر زمانی

ولی گر خلق گِرد آید هزاران

کنند از جهل بر تو تیرباران

چو معشوقِ تو با تو در حضورست

اگر آهی کنی از کار دورست