عطار
»
منطقالطیر
»
عذر آوردن مرغان
»
حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد
گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
در میاه راه میشد گرسنه
بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی بودش و نه خانهای
عاقبت میرفت تا ویرانهای
چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شکستش خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان برکرد روی
گفت تا کی کوس سلطانی زدن
زین نکوتر خشت نتوانی زدن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این حکایت، دیوانهای در سرمای شدید و باران عازم ویرانهای میشود تا پناه گیرد. در حین ورود به ویرانه، خشت بزرگى از بام بر سرش میافتد و او را زخمی میکند. در حالیکه خونش به زمین میریزد، به آسمان نگاه میکند و با ناامیدی میگوید که حتی از یک خشت هم نمیتوان به سلطانی رسید و این وضعیت نشاندهنده بیثباتی و بیمقصدی زندگی اوست.
هوش مصنوعی: دیوانهای با بدن برهنه در آب راه میرفت و گرسنه بود.
هوش مصنوعی: در روزی بارانی و سرد، فردی که در این شرایط نابسامان迷ان و سرگشته است، بیشتر به سردرگمی و اضطراب دچار میشود.
هوش مصنوعی: او نه در پنهان زندگی میکرد و نه خانهای داشت، اما در نهایت به جایی رسید که تنها و بیخانمان شد.
هوش مصنوعی: زمانی که او قدم به ویرانه گذاشت، ناگهان یکی از آجرهای بام بر سرش افتاد.
هوش مصنوعی: سر او شکست و خونش به طور جاری مانند جوی آب، مرد به سوی آسمان نگاه کرد.
هوش مصنوعی: میگوید که چقدر میخواهی از مقام سلطنت صحبت کنی، در حالی که نمیتوانی بر روی این پایه محکم بنا بسازی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.