بخش ۳۳ - گریز لهاک و فرشیدورد از چنگ طلایه، داوطلبی گستهم و پافشاری بیژن بر یاری او
چو لشکر چنین پاسخ آراستند
دو پرمایه از جای برخاستند
بدانست لهاک و فرشیدورد
کشان نیست هنگام ننگ و نبرد
همی راست گویند لشکر همه
تبه گردد از بیشبانی رمه
به پدرود کردند گرفتند ساز
بیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته به دست اندرون
پر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار
دلیران و شایستهٔ کارزار
به ره بر ز ایران سواران بدند
نگهبان آن نامداران بدند
برانگیختند اسب ترکان ز جای
طلایه بیفشارد با جای پای
یکی ناسگالیدهشان جنگ خاست
که از خون زمین گشت با کوه راست
بکشتند ایرانیان هشت مرد
دلیران و شیران روز نبرد
وز آنجا برفتند هر دو دلیر
به راه بیابان به کردار شیر
ز ترکان جز این دو سرافراز گرد
ز دست طلایه دگر جان نبرد
پس از دیده گه دیدهبان کرد غو
که ای سرفرازان و گردان نو
از این لشکر ترک دو نامدار
برون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلایه برآویختند
که با خاک خون را برآمیختند
تنی هشت کشتند ایرانیان
دو تن تیز رفتند بسته میان
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد
بود گرد لهاک و فرشیدورد
برفتند با گردن افراختن
شکسته نشدشان دل از تاختن
گر ایشان از اینجا به توران شوند
بر این لشکر آید همانا گزند
هم اندر زمان گفت با سرکشان
که ای نامداران دشمنکشان
که جوید کنون نام نزدیک شاه
بپوشد سرش را به رومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیان
شده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهم
که بود اندر آورد شیر دژم
به سالار گفت ای سرافراز شاه
چو رفتی به آورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پردهسرای
به پیش سپه بر ببودن به پای
دلیران همه نام جستند و ننگ
مرا بهره نآمد به هنگام جنگ
کنون من بدین کار نام آورم
شومشان یکایک به دام آورم
بخندید گودرز و زو شاد شد
رخش تازه شد وز غم آزاد شد
بدو گفت نیکاختری تو ز هور
که شیری و بدخواه تو همچو گور
برو کآفریننده یار تو باد
چو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان که را دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفت
به جنگ دو ترک سرافراز رفت
همی گفت لشکر همه سر به سر
که گستهم را ز این بد آید به سر
یکی لشکر از نزد افراسیاب
همی رفت بر سان کشتی بر آب
به یاری همه جنگجو آمدند
چو نزدیک دشت دغو آمدند
خبر شد بدیشان که پیران گذشت
نبرد دلیران دگرگونه گشت
همه بازگشتند یکسر ز راه
خروشان برفتند نزدیک شاه
چو بشنید بیژن که گستهم رفت
ز لشکر به آورد لهاک تفت
گمانی چنان برد بیژن که او
چو تنگ اندر آید به دشت دغو
نباید که لهاک و فرشیدورد
برآرند از او خاک روز نبرد
نشست از بر دیزهٔ راهجوی
به نزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش به روی نیا برفتاد
خروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خرد
که هر نامداری که فرمان برد
مر او را به خیره بکشتن دهی
بهانه به چرخ فلک برنهی
دو تن نامداران توران سپاه
برفتند ز این سان دلاور به راه
ز هومان و پیران دلاورترند
به گوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد به جنگ دو تن
نباید که آید بر او بر شکن
همه کام ما بازگردد به درد
چو کم گردد از لشکر آن رادمرد
چو بشنید گودرز گفتار اوی
کشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان
هم از بد که میبرد بیژن گمان
به گردان چنین گفت سالار شاه
که هر کس که جوید همی نام و گاه
پس گستهم رفت باید دمان
مر او را بدن یار با بدگمان
ندادند پاسخ کس از انجمن
نه غمخواره بد کس نه آسودهتن
به گودرز پس گفت بیژن که کس
جز از من نباشدش فریادرس
که آید ز گردان بدین کار پیش
به سیری نیامد کس از جان خویش
مرا رفت باید که از کار اوی
دلم پر ز درد است و پر آب روی
بدو گفت گودرز کای شیرمرد
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
نبینی که ماییم پیروزگر
بدین کار مشتاب تند ای پسر
بر ایشان بود گستهم چیرهبخت
وز ایشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهم
سواری فرستم چو شیر دژم
که با او بود یار گاه نبرد
سر دشمنان اندر آرد به گرد
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
خردمند و بیدار و روشنروان
کنون یار باید که زندست مرد
نه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزار
سرآمد بر او روز و برگشت کار
کجا سود دارد مر او را سپاه
کنون دار گر داشت خواهی نگاه
بفرمای تا من ز تیمار اوی
ببندم کمر تنگ بر کار اوی
ور ایدونک گویی مرو من سرم
ببرم بدین آبگون خنجرم
که من زندگانی پس از مرگ اوی
نخواهم که باشد بهانه مجوی
بدو گفت گودرز بشتاب پیش
اگر نیست مهر تو بر جان خویش
نیابی همی سیری از کارزار
کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
نسوزد همانا دلت بر پدر
که هزمان مر او را بسوزی جگر
چو بشنید بیژن فرو برد سر
زمین را ببوسید و آمد به در
برآرم همی گفت از کوه خاک
بدین جنگ جستن مرا زو چه باک
کمر بست و برساخت مر جنگ را
به زین اندر آورد شبرنگ را
به گیو آگهی شد که بیژن چو گرد
کمر بست بر جنگ فرشیدورد
پس گستهم تازیان شد به راه
به جنگ سواران توران سپاه
هم اندر زمان گیو برجست زود
نشست از بر تازی اسبی چو دود
بیامد به ره بر چو او را بدید
به تندی عنانش به یکسو کشید
بدو گفت چندین زدم داستان
نخواهی همی بود همداستان
که باشم به تو شادمان یک زمان
کجا رفت خواهی بدین سان دمان
به هر کار درد دلم را مجوی
به پیران سر از من چه باید بگوی
جز از تو به گیتیم فرزند نیست
روانم به درد تو خرسند نیست
بدی ده شبان روز بر پشت زین
کشیده به بدخواه بر تیغ کین
بسودی به خفتان و خود اندرون
نخواهی همی سیر گشتن ز خون
چو نیکی دهش بخت پیروز داد
بباید نشستن به آرام و شاد
به پیش زمانه چه تازی سرت
بس ایمن شدستی بدین خنجرت
کسی کو بجوید سرانجام خویش
نجوید ز گیتی چنین کام خویش
تو چندین به گرد زمانه مپوی
که او خود سوی ما نهادست روی
ز بهر مرا ز این سخن بازگرد
نشاید که داری دل من به درد
بدو گفت بیژن که ای پر خرد
جز این بر تو مردم گمانی برد
که کار گذشته بیاری به یاد
نپیچی به خیره همی سر ز داد
بدان ای پدر کین سخن داد نیست
مگر جنگ لاون ترا یاد نیست
که با من چه کرد اندر آن گستهم
غم و شادمانیش با من به هم
ورایدون کجا گردش ایزدی
فراز آورد روزگار بدی
نبشته نگردد به پرهیز باز
نباید کشید این سخن را دراز
ز پیکار سر بر مگردان که من
فدی کرده دارم بدین کار تن
بدو گفت گیو ار بگردی تو باز
همان خوبتر کین نشیب و فراز
تو بیمن مپویی به روز نبرد
منت یار باشم به هر کارکرد
بدو گفت بیژن که این خود مباد
که از نامداران خسرونژاد
سه گرد از پی بیم خورده دو تور
بتازند پویان بدین راه دور
به جان و سر شاه روشنروان
به جان نیا نامور پهلوان
به کین سیاوش کز این رزمگاه
تو برگردی و من بپویم به راه
نخواهم بر این کار فرمانت کرد
که گویی مرا بازگرد از نبرد
چو بشنید گیو این سخن بازگشت
بر او آفرین کرد و اندر گذشت
که پیروز بادی و شاد آمدی
مبیناد چشم تو هرگز بدی
همی تاخت بیژن پس گستهم
که ناید بر او بر ز توران ستم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
لهاک فرشیدورد گودرز گستهم افراسیاب پیران بیژن هومان (اشاره) گیو سیاووش (اشاره)
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، لهاک و فرشیدورد از لشکر خود برای گریز از میدان نبرد میگریزند، زیرا میدانند که شکست در این شرایط اجتنابناپذیر است. آنان با دلیری و یاری دیگر جنگاوران به سمت بیابان میروند و در این راه با سرافرازان تورانی همریز میشوند. گودرز و بیژن نگران وضعیت گستهم میشوند و بیژن به دنبال حمایت از وی میرود، در حالی که گودرز او را به آرامش دعوت میکند و بر پیروزی در نبرد تأکید میکند. بیژن همچنین نگران زندگی و سرنوشت پدرش، گستهم، است و بر سر عزم خود برای حمایت از او ایستادگی میکند. در نهایت، بیژن به جنگ گستهم میرود تا از پیروزی وی اطمینان حاصل کند.
هوش مصنوعی: دو فرد برجسته و با ارزش از جای خود برخاستند، زمانی که لشکر به این شکل آماده پاسخگویی شد.
هوش مصنوعی: لهاک و فرشیدورد متوجه شدند که در این شرایط دشمن قابل جنگیدن نیست و وقت برای زشتکاری و نبرد نیست.
هوش مصنوعی: لشکر به درستی میگوید که بدون داشتن رهبری و سازماندهی مناسب، تمام کارها و نیروها به هدر خواهد رفت و آسیب خواهد دید.
هوش مصنوعی: چند نفر برای وداع با همدیگر رفتند و تجهیزات سفر را آماده کردند و به سمت بیابان حرکت کردند، در حالی که راه طولانی در پیش داشتند.
هوش مصنوعی: درفشی در دست دارند که نشانگر غم و اندوه است و چشمانشان پر از اشک و خون به خاطر غصه و رنجی که متحمل شدهاند.
هوش مصنوعی: ده سوار بزرگ و شجاع که در میدان جنگ معروف و شناختهشده بودند، حرکت کردند.
هوش مصنوعی: در مسیر راه، سوارانی از ایران بودند که نگهبانی آن نامداران (شخصیتهای مشهور و برجسته) را بر عهده داشتند.
هوش مصنوعی: اسبان ترکها را از جای خود بلند کردند و طلایه (سربازان پیشرو) به شدت بر جای خود پافشاری کردند.
هوش مصنوعی: یک نفر از آنها که در نبرد بیخبر و ناآگاه بود، جنگ را به راه انداخت و بهطور ناگهانی باعث شد تا خون از زمین به افراشته شدن کوهها برسد.
هوش مصنوعی: ایرانیان در روز نبرد، هشت مرد از دلیران و شجاعان را کشتند.
هوش مصنوعی: آن دو دلیر، لهک و فرشیدورد، از آنجا به سمت بیابان رفتند و مانند شیرهای نترس و شجاع حرکت کردند.
هوش مصنوعی: تنها همین دو سوار شجاع از ترکان وجود دارند و غیر از اینها کسی دیگر نیست که بتواند در برابر دسات طلایه با جانش بجنگد.
هوش مصنوعی: پس از آنکه نگهبان دیدهبان کرد، فریاد زد که ای سرافرازان و جنگجویان جوان!
هوش مصنوعی: از این گروه ترک، دو چهرهٔ شناخته شده بیرون آمدند که با خود ده سوار مشهور داشتند.
هوش مصنوعی: آنها چنان با طلایه (فرمانده دستهای از لشکر) درگیر شدند که خون و خاک به هم آمیخت و اختلاط پیدا کرد.
هوش مصنوعی: هشت نفر از ایرانیان را کشتند و دو نفر با تندروی از میدان جنگ فرار کردند و همدیگر را در آغوش گرفتند.
هوش مصنوعی: گودرز وقتی نام آن دو مرد، لهاک و فرشیدورد، را شنید، متوجه شد که آنها هستند.
هوش مصنوعی: گودرز و یارانش با شجاعت و سر افراشتگی از میدان جنگ بیرون میروند و دلشان از ادامه نبرد نمیشکند.
هوش مصنوعی: اگر این افراد به سرزمین توران بروند، بر این لشکر نیز خطر و آسیبهایی خواهد آمد.
هوش مصنوعی: در اینجا او به جنگجویان و قهرمانان میگوید که باید با یکدیگر مشورت کنند و به دشمنان بدانند که آنها نامداران و مبارزان بزرگی هستند.
هوش مصنوعی: اکنون کسی به دنبال نام و نشانی از شاه است تا سرش را به نشانهٔ احترام به رومیان کلاه بر سر کند.
هوش مصنوعی: ایرانیان در آن لحظه بهقدری نگران و ترسیده بودند که به حالت ضعف و سستی درآمده بودند، گویی که از آهن و قوی بودن خود نیز بریده شدهاند.
هوش مصنوعی: تنها گستهم جواب داد، زیرا او در نبرد با شیر دژم (شیر نژند و خطرناک) بود و دیگران چیزی نگفتند.
هوش مصنوعی: به سالار، که در اینجا به فردی با مقام و منزلت اشاره دارد، گفتند ای شاه سرافراز و بزرگ، وقتی که به میدان جنگ با سپاه توران رفتی،
هوش مصنوعی: مرا به کسی سپردی که با کوس (ساز کوبی که در جنگ استفاده میشود) و پردهسرایی (نشان ظاهری جنگی یا علامتی برای شناسایی) به پیش سپاه میرود و حالا باید در انتظار بمانم تا او به میدان جنگ برود.
هوش مصنوعی: دلیران همه به دنبال نام و آوازه رفتند، اما من در هنگام جنگ به ننگ و عیب دچار شدم و نصیبی از افتخار نبردم.
هوش مصنوعی: اکنون من در این کار مشهور و نامی هستم و قصد دارم هر یک از آنها را به دام بیندازم.
هوش مصنوعی: گودرز با خوشحالی و لبخند به فردی که در حال گفتوگو است، شاد میشود و حالت رخش (اسب) هم تازه و شاداب میشود و از غم و اندوه رهایی مییابد.
هوش مصنوعی: به او گفتند: تو که ویژگی نیکویی داری، باید توجه کنی که دشمنان تو همانند گوری هستند و قلبی بدخواه دارند، در حالی که تو همچون یک شیری شجاع هستی.
هوش مصنوعی: برو، تا آفریننده (خدا) یار تو باشد و مانند لهاک، تو هم به شکار سیصد دشمن بروی.
هوش مصنوعی: گستهم، که آمادهٔ نبرد است، زرهاش را بر تن کرد و برای دشمنانی که میبیند، احترام قائل شده و به آنها خداحافظی میکند.
هوش مصنوعی: گستهم از اردوگاه خود خارج شد و برای جنگ با دو ترک قهرمان پیش رفت.
هوش مصنوعی: همه لشکر میگفتند که این وضعیت برای گستهم (شخصی در داستان) خطرناک است و ممکن است او به مشکل بیفتد.
هوش مصنوعی: لشکری از طرف افراسیاب به راه افتاده بود، به گونهای که انگار بر روی آب، مانند کشتی حرکت میکردند.
هوش مصنوعی: همه جنگجویان برای کمک و یاری به نزدیک دشت دغو آمدند.
هوش مصنوعی: به آنها خبر رسید که پیران، یعنی پیران ویسه، از میدان نبرد گذر کرده است و این موضوع باعث تغییر حالت دلیران، یعنی جنگجویان، شد.
هوش مصنوعی: همه warriors (دلیران) بهطور کامل از میدان نبرد به عقب برگشتند و بهسوی شاه (پادشاه) رفتند.
هوش مصنوعی: بیژن وقتی شنید که گستهم از لشکر دور شده و به سوی لهاک میرود، متوجه شد که او در حال جنگیدن است.
هوش مصنوعی: بیژن بنابراین فرض کرد که وقتی آنها در دشت دغو محاصره شوند، به تنگنا خواهند افتاد.
هوش مصنوعی: بیژن باید مراقب باشد که لهاک و فرشیدورد، زمانی که در میدان نبرد هستند، نترسند و از درگیری فرار نکنند.
هوش مصنوعی: برزگوار به راهجویی نشسته، به نزد گودرز، پهلوان ایرانی، روی میآورد.
هوش مصنوعی: چون چشمش به روی نیام (پدرش) افتاد، فریاد کشید و مدتی صحبت کرد و به یاد او سخن گفت.
هوش مصنوعی: ای پهلوان، این کار نیکو نیست که هر کسی که نامدار است و فرمان میبرد، از خرد خود بیاعتنا باشد.
هوش مصنوعی: تو از روی نادانی و درخشندگی، چیزی به او نسبت میدهی که به مرگ او منجر خواهد شد و این را به دوری از واقعیت شکوفا میکنی.
هوش مصنوعی: دو نفر از جنگآوران بزرگ توران به شکل دلاورانهای از اینجا به راه افتادند تا به میدان جنگ بروند.
هوش مصنوعی: هومان و پیران از میان مردان نامدار و دلیرتر هستند و در واقع از نظر نیکی و ویژگیهای بزرگ شخصیتی، آنها برتر از دیگر بزرگان آن سرزمین به شمار میروند.
هوش مصنوعی: اکنون گستهم باید به مقابله با دو نفر برود و نباید کسی بر او بشورد یا او را بشکند.
هوش مصنوعی: هر خواسته و آرزویی که داریم به درد و رنج ما برمیگردد، اما زمانی که آن پهلوان (گستهم) از لشکر کم شود، مشکلات و دردهای ما نیز کاهش مییابد.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز، صحبتهای او را شنید، به خاطر آن موضوع، کارش را به سختی و با نگرانی ادامه داد.
هوش مصنوعی: پس به فکر فرو رفت و در آن لحظه اندیشید که آیا ممکن است بیژن در خطر باشد و به خاطر این بدی، او را به سرنوشت شومی دچار کند.
هوش مصنوعی: سالار شاه به اطرافیانش گفت که هر کسی که به دنبال نام و مقام است، باید تلاش کند و کوشش نماید.
هوش مصنوعی: پس گستهم رفت تا دمی دیگر، بدن یار (فرشیدورد) را به همراه کسی که بدگمان است، ببیند.
هوش مصنوعی: هیچکس از آن جمع به سوالات پاسخ نداد، نه کسی که دلسوز و غمخوار بود و نه کسی که حالش آرام و راحت بود.
هوش مصنوعی: بیژن به گودرز گفت که هیچکس جز من نمیتواند به او کمک کند و فریادش را بشنود.
هوش مصنوعی: هیچکس از میان جنگجویان برای نجات او به پیش نمیآید، زیرا هیچکس نسبت به جان خود بیخیال نیست و نمیخواهد در این موقعیت سخت وارد شود.
هوش مصنوعی: باید از کار او (بدونه شدن فرشیدورد) بروم، زیرا دلم بسیار درد میکند و از شرم پر شدهام.
هوش مصنوعی: گودرز به فرزندش میگوید: ای شیرمرد، نه تو در این دنیا به سرما عادت داری و نه به گرما، بلکه همیشه در سختیها و آزمایشها پخته و آمادهای.
هوش مصنوعی: شما نمیتوانید این را نادیده بگیرید که ما در این کار پیروز هستیم، بنابراین، ای پسر، در کارها شتاب نکن.
هوش مصنوعی: گستهم، مردی نیکرو و خوشاقبال، بر این گروه مسلط شد و از آنها تخت و تاج (قدرت و مقام) را بازپس گرفت.
هوش مصنوعی: بمان تا من از پشت گستهم سواری بفرستم که مانند شیر خشمگین خواهد بود.
هوش مصنوعی: یار او در زمان جنگ، دشمنان را در گرد و غبار به خطر میاندازد و با آنها میجنگد.
هوش مصنوعی: بیژن به او میگوید که ای پهلوان هوشمند، آگاه و پر از روشنایی و دانش.
هوش مصنوعی: هماکنون باید یاری باشد که زنده است و وجودش مفید است، نه اینکه وقتی او را به قتل رساندند، دیگر نتوان به او کمک کرد و تنها به یادش گریست.
هوش مصنوعی: زمانی که گستهم در میدان جنگ کشته شد، روز به پایان رسید و اوضاع به نفع دشمن تغییر کرد.
هوش مصنوعی: اگر سپاه او را کجا نفعی دارد، دیگر چرا باید به او توجه کنی و او را نجات دهی؟
هوش مصنوعی: به من دستور بده تا از نگرانی او کاسته و خود را آماده کنم تا به یاری او بروم.
هوش مصنوعی: اگر واقعاً میگویی که نرو، پس سرم را با این خنجر آبدار (خنجر مرگ) ببر.
هوش مصنوعی: من بعد از مرگ او، زندگی نخواهم کرد و نمیخواهم بهانهگیری کنم.
هوش مصنوعی: گودرز به او (فرزین) گفت که به سرعت پیش برو، زیرا اگر محبت و احساس خوبی نسبت به خودت نداری، ارزش ادامه دادن نیست.
هوش مصنوعی: از جنگ و نبرد هیچ آرامشی به دست نخواهی آورد، نه با کمر و نه با افراشتن سر در نبرد.
هوش مصنوعی: اگر دلات برای پدر بسوزد، همانطور که او را از ته دل دوست داری، این احساس باعث میشود که به درد و رنج او بیشتر حساس شوی و همچنان عذابکشیدنش را احساس کنی.
هوش مصنوعی: بیژن وقتی این را شنید، سرش را پایین انداخت و زمین را بوسید و به در آمد.
هوش مصنوعی: من از بالای کوه خاک را برمیدارم (بهعنوان علامت آمادگی)، در این جنگ برای من از آن چه برمیخیزد، هیچ جای نگرانی نیست.
هوش مصنوعی: بیژن، جهت آمادهسازی برای جنگ، کمربند را بر خود بست و به میدان جنگ رفت و اسب شبرنگ را در یال آن، سوار کرد.
هوش مصنوعی: گیو از این موضوع مطلع شد که بیژن مانند گرد، کمرش را برای جنگ با فرشیدورد بسته است.
هوش مصنوعی: گستهم، سواران تازی را به سمت جنگ رهبری کرد و به سمت سپاه تورانیان حرکت کرد.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، گیو (که یکی از شخصیتهای داستان است) به سرعت از بالای اسب تازی که شبیه به دود است، فرود آمد.
هوش مصنوعی: سر راه، زمانی که او (گیو) را دید، به سرعت مهار اسبش را به سمت دیگر کشید.
هوش مصنوعی: به او گفت: چرا به من داستان زدی و انکار میکنی که همسخن ما خواهی بود؟
هوش مصنوعی: اگر میخواهی یک لحظه شاد و خوشحال باشم، چرا اینطور به سرعت میروی و از من دور میشوی؟
هوش مصنوعی: به هر کاری که انجام میدهم، دنبال درد دل من نباش و به پیران (افراد سالخورده) نگو که از من چه باید بگویند.
هوش مصنوعی: تنها تو فرزند من هستی و نه کسی دیگر، روح من از درد تو شاد نیست و به خاطر رنج تو نمیتواند خوشحال باشد.
هوش مصنوعی: نامی از بدیها و ناملایمات بر دوش خود حمل کردهام که این بارها و روزهای سخت و دردناک، شبیه به سوارکاری است که به غیر از دشمنی و تیرِ کینه میاندیشد.
هوش مصنوعی: اگر در زیر لباس خفتان (لباس جنگی) قرار داشته باشی و خود را در وضعیت ضعف ببینی، نمیتوانی بهراحتی از خون ریختهشده (قتل و خونریزی) دور شوی و به زندگی عادی برگردی.
هوش مصنوعی: وقتی بخت پیروزی نیکی و بخشش به کسی میدهد، باید در آرامش و شادی زندگی کند.
هوش مصنوعی: زمانه (یا روزگار) را به چه دلیل مورد ضربت یا تهدید قرار میدهی؟ با این خنجر (سلاح) خود، در برابر زمانه در امان بودهای.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال سرنوشت واقعی خود باشد، از دنیا و خواستههای مادی آن نتواند به هدف اصلیاش دست یابد.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه زمان را مدام نگردی و پی آن نباشی، زیرا خود زمان به سوی ما میآید و به ما توجه میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر من از این حرفها دست بردار، نمیتوانی دل مرا بیشتر آزرده کنی.
هوش مصنوعی: بیژن به او گفت: ای خردمند، مردم درباره تو نظری جز این ندارند.
هوش مصنوعی: نمیتوان به کارهای گذشته که با یاری دیگران به دست آمده است، به طرز احمقانهای فکر کرد و در مورد آنها به نتایجی بیاساس رسید.
هوش مصنوعی: این سخن از طرف من به تو، ای پدر، هیچ نتیجهای ندارد، زیرا تو تنها به یاد جنگ لاوان هستی و چیزی از آن برای تو اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: گستهم با من چه کرده است؟ احساس غم و شادی او نیز بر من تأثیر گذاشته است.
هوش مصنوعی: اکنون به کجا میرویم؟ ایزدی، روزگار بدی را فرا میآورد.
هوش مصنوعی: سخن را نباید بیش از اندازه کشید و باید از گفتن مطالب بیهوده خودداری کرد، زیرا نوشتهها به واسطهٔ احتیاط ممکن است برجا نمانند.
هوش مصنوعی: از جنگ نباید عقبنشینی کنی، زیرا من برای این کار جان خود را فدای تو کردهام.
هوش مصنوعی: گیو به او گفت که اگر به جنگ برگردی، همان اندازه که برای شکست و پیروزی اهمیت دارد، خوب است که از حقایق و واقعیتهای موجود نیز غافل نشویم.
هوش مصنوعی: تو بدون من در روز نبرد هم به دنبال من نباش؛ من در هر کاری یاریکنندهات خواهم بود.
هوش مصنوعی: بیژن به او (یا طرف مقابلش) میگوید: این جرم نیست که خسرونژاد (پادشاهی با اصالت و نامدار) خودش را در موقعیت خطر قرار دهد.
هوش مصنوعی: سه گرد (سه سر، سه نفر) که به خاطر ترس و نگرانی، دو تور (دو نفر از دشمنان) را دنبال میکنند، با شتاب در این راه دور در حرکتند.
هوش مصنوعی: به خاطر جان و زندگی شاه باختر (روشنروان) و به خاطر نام نیک نیا (پدر بزرگ) که معروف به پهلوان است، میخواهم بجنگم.
هوش مصنوعی: به خاطر انتقام سیاوش، هرگاه تو از این میدان جنگ دور شوی، من به راه خود میروم.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم به این کار تو گوش دهم که گویی میخواهی مرا از جنگ برگردانی.
هوش مصنوعی: گیو وقتی این صحبتها را شنید، به سوی او برگشت و به خاطر این گفتارهایش او را ستایش کرد و از کنارش گذشت.
هوش مصنوعی: تو پیروز و شاداب خواهی بود و هرگز نباید چشم تو به بدی بیفتد.
هوش مصنوعی: بیژن در حال شتاب به سمت گستهم است و میگوید که ستمی از جانب توران بر او نخواهد آمد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.