تو بر کردگار روان و خرد
ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشنروان
که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست
به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست
روان و خرد را جزین راه نیست
ایا فلسفهدان بسیار گوی
بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایستِ توحید نیست
به ناگفتن و گفتن او یکیست
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی
نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
به یک دم زدن رستی از جان و تن
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهانآفرین یاد کن
پرستش بر این یاد بنیاد کن
کزویست گردونِ گردان بپای
هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر
همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کاین داستان بشنوَد
بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری
شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد
که یک روز کیخسرو از بامداد
بیاراست گلشن بسان بهار
بزرگان نشستند با شهریار
چو گودرز و چون رستم و گستهم
چو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمای
چو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشت
بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
که گوری پدید آمد اندر گله
چو شیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست
سپهرش بزر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی
ز مشک سیه تا بدنبال اوی
سمندی بزرگست گویی بجای
ورا چار گرزست آن دست و پای
یکی نره شیرست گویی دژم
همی بفگند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور
که برنگذرد گور ز اسپی بزور
برستم چنین گفت کین رنج نیز
به پیگار بر خویشتن سنج نیز
برو خویشتن را نگهدار ازوی
مگر باشد آهرمن کینهجوی
چنین گفت رستم که با بخت تو
نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها
ز شمشیر تیزم نیابد رها
برون شد بنخچیر چون نره شیر
کمندی بدست اژدهایی بزیر
به دشتی کجا داشت چوپان گله
وزانسو گذر داشت گور یله
سه روزش همی جست در مرغزار
همی کرد بر گرد اسپان شکار
چهارم بدیدش گرازان بدشت
چو باد شمالی برو بر گذشت
درخشنده زرین یکی باره بود
بچرم اندرون زشت پتیاره بود
برانگیخت رخش دلاور ز جای
چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
چنین گفت کین را نباید فگند
بباید گرفتن بخم کمند
نشایدش کردن بخنجر تباه
بدین سانش زنده برم نزد شاه
بینداخت رستم کیانی کمند
همی خواست کارد سرش را ببند
چو گور دلاور کمندش بدید
شد از چشم او در زمان ناپدید
بدانست رستم که آن نیست گور
ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوان دیو این نشاید بُدن
ببایستش از باد تیغی زدن
بشمشیر باید کنون چاره کرد
دوانیدن خون بران چرم زرد
ز دانا شنیدم که این جای اوست
که گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پدید آمد از دشت باز
سپهبد برانگیخت آن تند تاز
کمان را بزه کرد و از باد اسپ
بینداخت تیری چو آذر گشسپ
همان کو کمان کیان درکشید
دگر باره شد گور ازو ناپدید
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت
چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
به آبش گرفت آرزو هم به نان
سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب
به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد
هم از ماندگی چشم را خواب داد
کمندش ببازوی و ببر بیان
بپوشیده و تنگ بسته میان
ز زین کیانیش بگشاد تنگ
به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جای خواب
نمدزین برافگند بر پیش آب
بدان جایگه خفت و خوابش ربود
که از رنج وز تاختن مانده بود
چو اکوانش از دور خفته بدید
یکی باد شد تا بر او رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش
ز هامون بگردون برافراشتش
غمی شد تهمتن چو بیدار شد
سر پر خرد پر ز پیکار شد
چو رستم بجنبید بر خویشتن
بدو گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا از هوا
کجات آید افگندن اکنون هوا
سوی آبت اندازم ار سوی کوه
کجا خواهی افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگرید
هوا در کف دیو واژونه دید
چنین گفت با خویشتن پیلتن
که بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر کوهسار
تن و استخوانم نیاید بکار
بدریا به آید که اندازدم
کفن سینهٔ ماهیان سازدم
وگر گویم او را بدریا فگن
بکوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کار دیو
که فریادرس باد گیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای چین
یکی داستانی زدست اندرین
که در آب هر کو بر آیدش هوش
به مینو روانش نبیند سروش
بزاری هم ایدر بماند بجای
خرامش نیاید بدیگر سرای
به کوهم بینداز تا ببر و شیر
ببینند چنگال مرد دلیر
ز رستم چو بشنید اکوان دیو
برآورد بر سوی دریا غریو
بجایی بخواهم فگندنت گفت
که اندر دو گیتی بمانی نهفت
بدریای ژرف اندر انداختش
ز کینه خور ماهیان ساختش
همان کز هوا سوی دریا رسید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگ اوی
ببودند سرگشته از چنگ اوی
بدست چپ و پای کرد آشناه
بدیگر ز دشمن همی جست راه
بکارش نیامد زمانی درنگ
چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
اگر ماندی کس بمردی بپای
پی او زمانه نبردی ز جای
ولیکن چنینست گردنده دهر
گهی نوش یابند ازو گاه زهر
ز دریا بمردی به یکسو کشید
برآمد بهامون و خشکی بدید
ستایش گرفت آفریننده را
رهانیده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند میان
بر چشمه بنهاد ببر بیان
کمند و سلیحش چو بفگند نم
زره را بپوشید شیر دژم
بدان چشمه آمد کجا خفته بود
بران دیو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار
جهانجوی شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زین و لگام
بشد بر پی رخش تا گاه شام
پیاده همی رفت جویان شکار
به پیش اندر آمد یکی مرغزار
همه بیشه و آبهای روان
بهر جای دراج و قمری نوان
گلهدار اسپان افراسیاب
به بیشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر مادیانان چو دیو
میان گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش کیانی کمند
بیفگند و سرش اندر آمد به بند
بمالیدش از گرد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
لگامش بسر بر زد و برنشست
بران تیز شمشیر بنهاد دست
گله هر کجا دید یکسر براند
بشمشیر بر نام یزدان بخواند
گلهدار چون بانگ اسبان شنید
سرآسیمه از خواب سر بر کشید
سواران که بودند با او بخواند
بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر کس کمند و کمان
بدان تا که باشد چنین بدگمان
که یارد بدین مرغزار آمدن
بنزدیک چندین سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم
که بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید چون شیر و برگفت نام
که من رستمم پور دستان سام
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت
چو چوپان چنان دید بنمود پشت
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب
بدیدار اسپ آمد افراسیاب
بجایی که هر سال چوپان گله
بران دشت و آن آب کردی یله
خود و دو هزار از یل نامدار
رسیدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم
بدان تا کند بر دل اندیشه کم
چو نزدیک آن مرغزاران رسید
ز اسپان و چوپان نشانی ندید
یکایک خروشیدن آمد ز دشت
همه اسپ یک بر دگر برگذشت
ز خاک پی رخش بر سرکشان
پدید آمد از دور پیدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسید
بدو باز گفت آن شگفتی که دید
که تنها گله برد رستم ز دشت
ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی
که تنها بجنگ آمد این کینهجوی
بباید کشیدن یکایک سلیح
که این کار بر ما گذشت از مزیح
چنین زار گشتیم و خوار و زبون
که یک تن سوی ما گراید به خون
همی بفگند نام مردی ز ما
به تیغ او براند ز خون آسیا
همی بگذراند به یک تن گله
نشاید چنین کار کردن یله
سپهدار با چار پیل و سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزدیک رستم کمان
ز بازو برون کرد و آمد دمان
بریشان ببارید چو ژاله میغ
چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
چو افگنده شد شست مرد دلیر
بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
همی گرز بارید همچون تگرگ
همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت
غمی شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پیل سپید
شدند آن سپاه از جهان ناامید
پس پشتشان رستم گرزدار
دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پیل و رمه
بنه هرچ آمد بچنگش همه
بیامد گرازان بران چشمه باز
دلش جنگ جویان بچنگ دراز
دگر باره اکوان بدو باز خورد
نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ
بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
تهمتن چو بنشید گفتار دیو
برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران
برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست
سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش
برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همی خواند بر کردگار آفرین
کزو بود پیروزی و زور کین
تو مر دیو را مردم بد شناس
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود
مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند
به بازو ستبر و به بالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان
که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز
به پیش آرد این روزگار دراز
تگ روزگار از درازی که هست
همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد
درو سور چند است و چندی نبرد
چو ببرید رستم سر دیو پست
بران بارهٔ پیل پیکر نشست
به پیش اندر آورد یکسر گله
بنه هرچ کردند ترکان یله
همی رفت با پیل و با خواسته
وزو شد جهان یکسر آراسته
ز ره چون به شاه آمد این آگهی
که برگشت رستم بدان فرهی
از ایدر میان را بدان کرد بند
کجا گور گیرد بخم کمند
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی
همان دیو و هم مردم کینهجوی
پذیره شدن را بیاراست شاه
بسر بر نهادند گردان کلاه
درفش شهنشاه با کرنای
ببردند با ژنده پیل و درای
چو رستم درفش جهاندار شاه
نگه کرد کامد پذیره براه
فرود آمد و خاک را داد بوس
خروش سپاه آمد و بوق و کوس
سر سرکشان رستم تاج بخش
بفرمود تا برنشیند برخش
وزانجا بایوان شاه آمدند
گشاده دل و نیک خواه آمدند
به ایرانیان بر گله بخش کرد
نشست تن خویشتن رخش کرد
فرستاد پیلان بر پیل شاه
که بر شیر پیلان بگیرند راه
بیک هفته ایوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
بمی رستم آن داستان برگشاد
وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
که گوری ندیدم بخوبی چنوی
بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
چو خنجر بدرید بر تنش پوست
بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پیل و مویش دراز
دهن پر زدندانهای گراز
دو چشمش کبود و لبانش سیاه
تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون
همه دشت ازو شد چو دریای خون
سرش کردم از تن بخنجر جدا
چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت
چو بنهاد جام آفرین برگرفت
بران کو چنان پهلوان آفرید
کسی این شگفتی بگیتی ندید
که مردم بود خود بکردار اوی
بمردی و بالا و دیدار اوی
همی گفت اگر کردگار سپهر
ندادی مرا بهره از داد و مهر
نبودی بگیتی چنین کهترم
که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
دو هفته بران گونه بودند شاد
ز اکوان وز بزم کردند یاد
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای
که پیروز و شادان شود باز جای
مرا بویهٔ زال سامست گفت
چنین آرزو را نشاید نهفت
شوم زود و آیم بدرگاه باز
بباید همی کینه را کرد ساز
که کین سیاوش به پیل و گله
نشاید چنین خوار کردن یله
در گنج بگشاد شاه جهان
گرانمایه چیزی که بودش نهان
بیاورد ده جام گوهر ز گنج
بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان رومی بزرین کمر
پرستندگان نیز با طوق زر
ز گستردنیها و از تخت عاج
ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
بنزدیک رستم فرستاد شاه
که این هدیه با خویشتن بر براه
یک امروز با ما بباید بدن
وزان پس ترا رای رفتن زدن
ببود و بپیمود چندی نبید
بشبگیر جز رای رفتن ندید
دو فرسنگ با او بشد شهریار
بپدرود کردن گرفتش کنار
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار ایران ازو بازگشت
جهان پاک بر مهر او گشت راست
همی داشت گیتی بر انسان که خواست
برین گونه گردد همی چرخ پیر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو این داستان سربسر بشنوی
از اکوان سوی کین بیژن شوی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
کیخسرو گودرز رستم گستهم برزین جمشید (اشاره) گیو رهام گرگین خراد اهریمن (اشاره) اکوان دیو افراسیاب زال (اشاره) سام (اشاره) سیاووش (اشاره) بیژن (اشاره) سروش (اشاره)
هوش مصنوعی: داستان اکوان دیو در شاهنامه به جنگ و نبرد رستم دستان و دیو اکوان میپردازد. رستم، پهلوان ایرانی، همراه با یارانش با اکوان دیو که موجودی شرور و خطرناک است، مواجه میشود. پس از مواجهه، رستم با تدبیر و شجاعت به جنگ اکوان میرود و با به کارگیری نیروی خود و چیرگی بر دیو، او را شکست میدهد و سرش را از تنش جدا میکند. در نهایت، رستم گلهای که اکوان دیو به سرقت برده بود را نجات میدهد و پیروزی بزرگی برای ایران به ارمغان میآورد. این داستان نمایانگر ارزشهای مردانگی، شجاعت و وفاداری رستم است که منجر به حفظ شرف و صلح در سرزمینش میشود.
هوش مصنوعی: تو باید خالق هستی و عقل را ستایش کنی تا ببینی چه چیز برای تو خوب است.
هوش مصنوعی: ای فرد خردمند و باهوش، توجه کن که چگونه باید او را که شایسته ستایش است، ستود.
هوش مصنوعی: همهٔ دانشی که ما داریم، از روی ناچاری و نیاز است و باید برای بیچارگان، یعنی کسانی که در تنگنا هستند، احساس دلسوزی و غم کرد.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به آرامش و فهم بهتر، باید از آنچه که هست و یکی است، خسته و بینیاز شو؛ زیرا جز این روش، راه دیگری برای شناخت روح و عقل وجود ندارد.
هوش مصنوعی: ای کسی که در فلسفه سخن بسیار میگویی، به راهی برو که گویی دیگر در آن نروید.
هوش مصنوعی: آنچه با چشمانت میبینی، در دل و اندیشهات نمیگنجد و نمیتواند جایگاهی پیدا کند.
هوش مصنوعی: سخن دربارهٔ یگانگی خداوند به هر چیزی که به بیان درآید یا به خاموشی درآید مربوط نمیشود؛ زیرا در واقع، یگانگی او فراتر از گفتن و ناگفتن است.
هوش مصنوعی: اگر تو از آتش عشق آسیبدیدهای و دلتکدهات در آتش سوخته، نمیتوانی در دلت به بیان آن بپردازی و هرگز نمیتوانی آنچه را احساس میکنی با کلام منتقل کنی.
هوش مصنوعی: در یک لحظه، از بدن و جانت رهایی مییابی و این باعث میشود که شخصیت تو بسیار بزرگتر و مهمتر از آنچه که هستی، به نظر برسد.
هوش مصنوعی: ایام تو به سرعت میگذرد و این دنیا جز برای تو جای دیگری نیست که در آن آرامش بیابی.
هوش مصنوعی: ابتدا نام جهانآفرین (خدا) را به یاد آور و به او احترام بگذار و بر اساس این یاد، پایه و بنیادی برای پرستش خود بنا کن.
هوش مصنوعی: آسمان گردان و متغیر، از اوست و او بر نیک و بد، راهنمایی میکند.
هوش مصنوعی: جهان پر از شگفتی است و وقتی به آن نگاه میکنی، کسی را نمیبینی که قدرت قضاوت و داوری درباره آن را داشته باشد.
هوش مصنوعی: جان و وجود انسان نیز شگفتآور است، بنابراین ابتدا باید به خویش توجه کرده و خود را خوب بشناسی.
هوش مصنوعی: این اشاره به آن دارد که دنیای گردان و متغیر (سپهر) هر روز به شکل و چهرهای نو خود را به تو نشان میدهد، به این معنا که چهره جهان همیشه در حال تغییر و تحول است.
هوش مصنوعی: تو با این گفتهها هم رأی و همنظر نیستی، زیرا که دهقان از روزگاران گذشته این مطالب را بازگو میکند.
هوش مصنوعی: خردمندان این داستان را میشنوند و با دانایی خود به آن توجه میکنند.
هوش مصنوعی: اما وقتی که معنای آن مطرح شود، داوری تند و سخت را آرام و کوتاه میکند.
هوش مصنوعی: به سخنان دهقان پیر گوش کن، اگرچه ممکن است به نظر برسد سخن او دلپذیر و خوشایند است.
هوش مصنوعی: دهقان در اینجا یادآوری میکند که روزی کیخسرو، پادشاه ایران، از صبح زود آغاز به کار و فعالیت کرد.
هوش مصنوعی: گلشن را به زیبایی بهار آراستهاند و بزرگان در کنار شاه نشستهاند.
هوش مصنوعی: گودرز، رستم و گستهم از دلاوران و قهرمانان ایرانی هستند و برزین و گرشاسپ نیز به عنوان قهرمانان دیگر، از نسل جم، نمادهایی از قدرت و شجاعت را تداعی میکنند.
هوش مصنوعی: گیو و رهام، همچون جنگجویان آزموده و باتجربه هستند، و گرگین و خراد، از نظر نیکی و تدبیر در اندیشه، خوشبخت و خوشیمن به شمار میروند.
هوش مصنوعی: پس از گذشت یک ساعت از روز، مردی از دشت به نزد چوپان آمد.
هوش مصنوعی: در میان گله، گوری (گراز) ظاهر شد مانند شیری که از بند رها شده است.
هوش مصنوعی: اکنون رنگ آسمان به رنگ خورشید است، گویی که دریا آن را شسته و پاک کرده است.
هوش مصنوعی: مردی از یال سمند سیاه (اسب) او خطی (شعاری یا نشانی) برکشیده و به دنبال او رفته است.
هوش مصنوعی: سمندی بزرگ و قوی وجود دارد که به جای او، چهار اهرمن (چیزهای شر و خطرناک) به پا و دستش مانند است.
هوش مصنوعی: یک شیر نر وجود دارد که به نظر میرسد بسیار نگران و خشمگین است و یالهای اسبان را به هم میزند.
هوش مصنوعی: خسرو میدانست که این قبر، قبر کسی نیست که بتواند با قدرت یک اسب آن را نادیده بگیرد یا از آن عبور کند.
هوش مصنوعی: برستم اینطور گفت که این رنج، مانند پیگار (شمشیر) به خودت برمیگردد و خودت را بسنج.
هوش مصنوعی: خودت را از او (اکوان دیو) دور نگهدار، زیرا ممکن است او آهرمن (شیطان) کینهتوز باشد.
هوش مصنوعی: رستم (شخصیت اصلی داستان) میگوید که با وجود بخت و اقبال تو، کسی که برای تخت تو دعا میکند و از آن حفاظت میکند، از ترس نمیخواهد.
هوش مصنوعی: هیچ موجودی مانند دیو، شیر یا اژدها نمیتواند از شمشیر تیز من فرار کند و از دست من رهایی یابد.
هوش مصنوعی: از کمند اژدهایی که زیرش بود، مانند نر شیر، به سرعت خارج شد.
هوش مصنوعی: در دشت یا مرتعای که چوپان گلهای از دامها را نگهداری میکرد، از سوی دیگر گذرگاه، جایی بود که گورخرها در حال تردد و حرکت آزادانه بودند.
هوش مصنوعی: او (چوپان) به مدت سه روز در دشت در جستجوی شکار بود و دور تا دور اسبان را میگشت.
هوش مصنوعی: او چهارمین شکار را که گرازها بودند در دشت دید، مانند بادی سرد و شمالی به سرعت از مقابلش گذشتند.
هوش مصنوعی: دربارهٔ موجودی درخشان و زرین سخن میگوید که به ظاهر زیبا به نظر میرسد، اما در حقیقت ناپاک و زشت است. این توصیف نشاندهندهٔ دوگانگی ظاهری و باطنی اوست.
هوش مصنوعی: اسبان دلاور (رخش) را از جای خود بلند کرد و وقتی به تنگ (داستانی مانند تنگه یا نقشهای) وارد شد، تغییر کرد و به وضعیتی جدید و متفاوت درآمد.
در ذهن خود چنین گفت که این موجود را نباید کشت ومیبایست اورا با کمک کمند خویش زنده بگیرد
نباید اورا با خنجر و شمشیر بکشم و میبایست اورا زنده نزد شاه ببرم
رستم کیانی کمند خود را انداخت و خواست که سر اورا به بند درآورد و اسیر کند
چو دیو دلاور کمند رستم را به چشم دید سریعا از حصور در چشم و جلوی رستم محو شد و ناپدید گشت.
هوش مصنوعی: رستم فهمید که آن چیزی که به نظرش گور میرسید، در واقع نیست و اکنون باید به جای استفاده از زور، تدبیری بیندیشد.
هوش مصنوعی: جز اکوان دیو، هیچکس را نمیتوان کشت و لازم است با تیغی (این دیو را) از باد (خطر) نجات داد.
هوش مصنوعی: باید با شمشیر و جنگاوری چارهاندیشی کرد، زیرا باید خون را بر روی چرم زرد (که احتمالاً به لباس یا پوست یکی از جنگجویان اشاره دارد) بریزیم.
هوش مصنوعی: من شنیدهام از یک انسان دانا که اینجا، جایی است که گفتهاند از گور، پوست (یعنی پیکر یا جان) میگیرد.
هوش مصنوعی: ناگهان از دشت فردی ظاهر شد که فرماندهی لشکری را بر عهده داشت و آن جنگجوی تند و تیزپا را به حرکت درآورد.
هوش مصنوعی: او کمان را کشید و تیر را از باد اسپ رها کرد، تیری مانند آتش که شعلۀ دنیای افسانهای را به یاد میآورد.
هوش مصنوعی: آن کسی که کمانهای سرزمین کیان را کشید، دوباره روحش از بدنش جدا شد و مانند گوری ناپدید گشت.
هوش مصنوعی: اکوان دیو با اسبش در دشت وسیع تاخت و این دویدگی او به مدت سه روز و سه شب ادامه داشت.
هوش مصنوعی: به او (اکوان دیو) آب دادند و آرزو هم به او رسید و در خواب بود که سرش بر کوه زینزنان گذاشته بود.
هوش مصنوعی: وقتی فرود از آب نوشید، با سرعت به جلو رفت و چشمهای مثل گلاب (با آب پاک و خوشبو) به او نمایان شد.
هوش مصنوعی: فرود، بر روی اسبش آب ریخت و به خاطر ماندن در آب، خواب را از چشمانش گرفت.
هوش مصنوعی: او کمند (طناب) خود را به دور بازوی اکوان دیو انداخته و در حالی که دهانش را بسته است، او را به شدت در بر گرفته و محاصره کرده است.
هوش مصنوعی: کیانی که از زین اسبش جدا شده، بند تنگ را گشود و آن چوبی بلند را بر بالین (محل خواب) نهاد.
هوش مصنوعی: رشتهی دلیری و زینت رخش، یعنی اسب کیانی، به منطقهای رسید که در آنجا استراحتگاه نمدین (پوشش نمدی) را در کنار آب انداخت و اورا به خواب برد.
هوش مصنوعی: در آن مکان، خوابش را گرفت و از شدت خستگی و ضربات و آسیبها، از خواب غفلت بیرون آمد.
هوش مصنوعی: وقتی اکوان دیو را از دور خوابیده دید، به او نزدیک شد و مانند بادی به سمتش رفت.
هوش مصنوعی: زمین را به صورت گرد برگرداند و آن را از هامون (منطقهای در ایران) برداشت و به آسمان بلند کرد.
هوش مصنوعی: وقتی تهمتن (رستم) بیدار شد، غمی به دلش افتاد و سر او پر از اندیشه و فکر شد، به گونهای که ذهنش مشغول جنگ و نبرد گردید.
هوش مصنوعی: هنگامی که رستم به خود آمد و متوجه وضعیتش شد، اکوان (دیو) به او گفت: «ای پهلوان، تو باید حرکت کنی و به خودت بیندیشی.
هوش مصنوعی: اکوان دیو به رستم میگوید که یک خواسته را برای خود آرزو کن تا در نتیجه آن، موقعیت تو در هوا مشخص شود و بفهمیم چگونه میتوان تو را به زمین انداخت.
هوش مصنوعی: اگر تو را به دریا بیندازم یا اگر به کوه، به کجا خواهی افتاد و دور از چه جمعیتی خواهی بود؟
هوش مصنوعی: رستم به سخنان او توجه کرد و در آسمان، دیوی را که در حال سقوط بود، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: رستم با خود گفت که این اتفاق به اعتبار و نام نیک او در هر جمعی آسیب میزند.
هوش مصنوعی: اگر بر کوهسار بیفکنم بدن و استخوانم، هیچ فایدهای ندارد و به کار نمیآید.
هوش مصنوعی: اگر به دریا بیفکنم، کفن و تابوتی برای سینه ماهیها درست کردهام.
هوش مصنوعی: اگر بگویم او (اکوان دیو) را به دریا بیفکنید، به کوه خواهد افتاد و بدذات (شرور) همچون اهرمن خواهد بود.
هوش مصنوعی: کارهای دیو (اکوان دیو) همه برعکس و فسادآور بود، زیرا که فریادرس و کمککنندهٔ داوری در این دنیا، خداوند است.
هوش مصنوعی: چنین گفت که دانای چین (کنایه از کسی که به دانایی و حکمت مشهور است) یکی داستانی دربارهٔ این موضوع نقل کرده است.
هوش مصنوعی: هر کس که در آب به او هوشی بیفتد، روحش به بهشت نمیرسد و او را ملائکه نمیبینند.
هوش مصنوعی: اگر در اینجا گوسفندی هم بماند، باید در همین جا بماند؛ زیرا هنگام حرکت، به خانهٔ دیگر نمیتواند برود.
هوش مصنوعی: اکوان دیو از رستم میخواهد که اگر در کوه بیفتند، شاهد غرش شیر و ببر باشند که نشاندهندهٔ شجاعت و قدرت یک مرد شجاع است.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم، اکوان دیو را شنید، او با صدای بلندی به سمت دریا رفت و خروش و جنجالی به راه انداخت.
هوش مصنوعی: هر جا که بخواهم تو را دور میکنم، بهطوری که در دو جهان (زمین و آسمان) پنهان بمانی.
هوش مصنوعی: او را به دریاى عمیق و عصبانی انداختند، به خاطر کینهاش، تا ماهیها را نابود کند.
هوش مصنوعی: اکوان دیو که از آسمان به دریا افتاد، سلاح تیز خود را از میانهبند بیرون آورد تا به دشمنانش حمله کند.
هوش مصنوعی: نهنگها با دیدن او (اکوان دیو) که به سمتشان میآید، گیج و سرگردان شدند و از دست او در ترس و اضطراب بودند.
هوش مصنوعی: با دست چپ و پای خود سلاحی آشنا به دست گرفت و از دشمن دیگر راه را جستجو کرد.
هوش مصنوعی: او که جنگجو و شجاع است، وقتی زمان درنگ کند و تأخیر کند، دیگر از او کارساز نخواهد بود و این تأخیر نشاندهندهٔ ضعف است.
هوش مصنوعی: اگر کسی در جنگ بماند و مقابله نکند، زمانه او را از موقعیتش در نبرد خارج میکند و شکست میدهد.
هوش مصنوعی: جریان زندگی چنین است که گاهی انسان نوش و خوشی را از آن خود میکند و گاهی نیز به زهر و تلخی گرفتار میآید.
هوش مصنوعی: مردی از دریا بیرون کشیده شد و به سمت خشکی و دشت رفت و آن را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: آفریننده (خدا) را ستایش کرد که این بنده را از بدیهای جسمی و معاصی آزاد کرده است.
هوش مصنوعی: او (اکوان دیو) آسوده شد و بندهایش را باز کرد و در میان چشمهای نشسته، لبانش را به لبان شیر (دژم) نزدیک کرد.
هوش مصنوعی: وقتی کمند (طناب شکار) و سلاحش را پرتاب کرد، شیر خشمگین زرهاش را پوشید.
هوش مصنوعی: به چشمهای رفت که آنجا دیو ناپاکی خوابیده بود و در آنجا حالتی آشفته داشت.
هوش مصنوعی: رخش، اسب شجاع و زیبای رستم، در آن مرغزار نبود و به همین دلیل رستم با شدت و تندی در مقابل روزگار و چالشها قرار گرفت.
هوش مصنوعی: سهراب به شدت خشمگین شد و زین و لگام اسبش را برداشت و از روی اسب پیاده شد تا به محلی که به هنگام غروب نزدیک بود، برود.
هوش مصنوعی: در میان راه، شخصی در حال پیادهروی برای جستوجوی شکار به یک مرغزار (محل پرورش و نشو و نمای پرندگان و حیوانات) نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: همه جنگل و آبهای جاری پر از دراج و قمری (پرندگانی) است که به شوق و شادابی در حال پرواز و جستوجو هستند.
هوش مصنوعی: گلهدار، یعنی چوپان، اسپهای افراسیاب (حاکم توران) در بیشهی جنگل سرش را بر زمین گذاشته و خوابیده است.
هوش مصنوعی: رخش، اسب رستم، مانند دیوی در میان گله مادیانها، سر و صدای بلندی ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی رستم او را دید، با کمند (طناب) کیانی خود او را به دام انداخت و سرش را به بند کشید.
هوش مصنوعی: رستم بعد از اسیر کردن اکوان دیو، زخاک و غباری که بر او نشسته بود، پاکش کرد و افسار (زین) را بر او نهاد. سپس به یاد خداوند یزدان، نیکویی و بخشش را با او در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: لگامش را به شدت کشید و بر اسبش سوار شد و دستش را بر شمشیر تیز گذاشت.
هوش مصنوعی: هر جا که گله را دید، تماماً با شمشیر به جان آنها میافتد و به نام خدا (یزدان) دعا میکند.
هوش مصنوعی: گلهدار، وقتی صدای اسبان را شنید، باشتاب و ترس از خواب بیدار شد.
هوش مصنوعی: سوارانی که همراه او بودند را صدا زد و آنها را بر اسبهای نیرومندشان سوار کرد.
هوش مصنوعی: هر کس کمند (طناب برای گرفتار کردن) و کمان (اسلحه) برداشتند تا از این بدگمان (فرد مشکوک) پیشگیری کنند.
هوش مصنوعی: چه کسی میتواند به این دشت بیاید و نزدیک چندین سوار بیفتد؟
هوش مصنوعی: سواران به سوی رستم پیش رفتند و در تلاش بودند که بر پشت او بتازند و او را از پای درآورند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم شتابندگان را دید، با سرعت تیغی تیز را از میان کشید.
هوش مصنوعی: رستم مانند شیر غرش کرد و گفت نام من رستم، فرزند دستان (که سام، پدرش است) است.
هوش مصنوعی: رستم با شمشیر خود از دو دشمن ضربتی وارد کرد و آنها را کشت؛ مانند چوپانی که وقتی گوسفندانش را به خطر بیندازد، فقط به اندازهی لازم پا به فرار میگذارد و پشت خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: چنانکه باد به خاطر شگفتی و تعجب با سرعت به سمت افراسیاب (پادشاه توران) میرسد، خبر آمدن اسپ (اسب) را به او میرساند.
هوش مصنوعی: به جایی رسید که هر ساله چوپان، گلهاش را به دشت میبرد و آن آب را آزاد و روان میسازد.
هوش مصنوعی: او و دو هزار نفر از پهلوانان معروف به سمت علفزار رسیدند و به سرعت در حال حرکت بودند.
هوش مصنوعی: با شراب و زیبایی و گرداگردی به هم بپیوندید تا اندیشههایتان را آرام کند.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیک آن مرتع و دشت رسید، هیچ نشانی از اسبها و چوپانها مشاهده نکرد.
هوش مصنوعی: همه horses بهطور یکصدا شروع به نعره زدن کردند و همهی سواران و چوپانان از وحشت بر جای خود میخزیدند.
هوش مصنوعی: از خاک پشت سر اسبش، نشانی بر سرکشان (دلاوران) دیده شد که از دور نمایان گشت.
هوش مصنوعی: چوپانی که به شاه توران رسید، آنچه را که دیده بود به او گفت.
هوش مصنوعی: رستم بهتنهایی از دشت عبور کرد و گوسفندها را بهدنبال خود آورد و در این مسیر کشتههای بسیاری بر زمین زد و گذشت.
هوش مصنوعی: یک نفر از میان ترکان صحبت کرد و گفت که این کینهجوی به تنهایی به جنگ آمده است.
هوش مصنوعی: باید به دقت سلاحها را آماده کنیم، چون این کار بر ما دشوار و خطرناک است.
هوش مصنوعی: ما به این حال زار و خوار و خفیف شدهایم که یک نفر هم به ما تمایل ندارد و فقط به خون و کشتار فکر میکند.
هوش مصنوعی: نام مردی از ما به بدی در ذهن مردم رفته و با تیغ او، خون ما بر زمین ریخته شده است.
هوش مصنوعی: او (اکوان دیو) به سادگی و بهراحتی نمیتواند یک نفر را به تنهایی ببیند و چنین کار بیملاحظهای انجام دهد.
هوش مصنوعی: سپهدار با چهار فیل و سپاه، به سوی رستم راهی شدند.
هوش مصنوعی: وقتی که سپاه به رستم نزدیک شدند، او تیر و کمانش را از بازو بیرون آورد و به سرعت آمادهٔ نبرد شد.
هوش مصنوعی: باران تیر و شمشیر بر آنها مانند بارش شبنم از ابر میبارید؛ یعنی رستم به شدت به سمت آنها تیر و ضربه میزد.
هوش مصنوعی: وقتی که شست مرد دلیر (مردی شجاع و قوی) افکنده شد (به زمین افتاد و یا زیر فشار رفت)، گرز (سلاحی سنگین) به میدان آمد در حالی که شمشیر شیر (شیر به عنوان نماد قدرت و شجاعت) هم در دست داشت.
هوش مصنوعی: گرز (چوب بزرگ و سنگین) به شدت مانند تگرگ بر سر دشمنان میبارید و به شکل چاک و زخمهای عمیق از خود بر جای میگذاشت.
هوش مصنوعی: چهل مرد دیگر از آنها را جان باختند و سپهدار غمگین شد و این را به وضوح نشان داد.
هوش مصنوعی: اکوان دیو چهار فیل سپید را از رستم گرفت و به این ترتیب، آن سپاه به شدت ناامید و مایوس از پیروزی در جنگ شد.
هوش مصنوعی: رستم، قهرمان داستان، به دنبال سپاه دشمن در حال حرکت است و فاصلهٔ دو فرسنگی تا آنها را با قدرت خود کاهش میدهد، گویی از ابر بهار در حال نزدیک شدن به آنهاست.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم برگشت، تمام ابزار و وسایل را برداشت و هر چیزی را که به دستش افتاد، جمعآوری کرد.
هوش مصنوعی: بزرگدشت گرازان (گرازها) به سمت چشمهای باز آمدند و دلش تلاش میکرد تا جنگجویان را به دام بیندازد.
هوش مصنوعی: اکوان دیو دوباره به او حمله کرد و او در پاسخ گفت که از جنگ سیر شده است و نمیخواهد ادامه دهد.
هوش مصنوعی: تو از دریا به سرعت فرار کردی و مانند نهنگ بزرگ و قدرتمند به میدان جنگ برگشتی.
هوش مصنوعی: بعد از این که تهمتن (رستم) نشست، دیو با صدای بلندی همانند صدای شیری در جنگ، سخن گفت.
هوش مصنوعی: از کمند و رشتهای که به زین اسب بسته بود، خفاانه آنها را باز کرد و سپس آنها را به سمت دیو پرتاب کرد و او را گرفتار کرد.
هوش مصنوعی: سوار بر اسب پیچ و تاب خورد و گرز سنگین را بلند کرد؛ مانند پتکی که آهنگران برای ضربه زدن به فلز استفاده میکنند.
هوش مصنوعی: به سر دیو ضربتی زد که مانند حمله فیل سر و مغز او از شدت ضربه به پایین افتاد و ضعیف شد.
هوش مصنوعی: فرود، آن خنجر آبگون (قرمز) خود را پایین آورد و با یک ضربه سر دیو را برید.
هوش مصنوعی: او (فرود) همواره خداوند را ستایش میکند، زیرا پیروزی و قدرتش از اوست.
هوش مصنوعی: هر که دیو را به عنوان انسان بشناسد و او را بداند، فردی است که سپاس و تشکر از خداوند یزدان در دل ندارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که از راه مردم برود، دیوان را به شمار نیاورد و آدمی را فراموش نکند.
هوش مصنوعی: اگر خرد و دانایی به این سخنان توجه نکند، بعید است که عقل و فهم او نیز چیزی بشنود.
هوش مصنوعی: اگر آن پهلوان دارای نیروی زیاد و بازویی قوی و قدی بلند باشد،
هوش مصنوعی: اگر کسی به اکوان دیو و گوان خوان نسبت دهد که از پهلوانان هستند، به اشتباه است؛ زیرا تنها باعث آسیب زدن به پهلوان میشوند.
هوش مصنوعی: ای مرد سالخورده و با تجربه، که در زندگی تجربههای زیادی از خوشیها و ناخوشیها را دیدهای، چه نظری داری؟
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که این زندگی پر از بالا و پایین، چه رویدادها و تغییراتی را در آینده به همراه خواهد داشت.
هوش مصنوعی: روزگار به علت دراز بودنش، همواره سخنها و داستانها را به فراموشی میسپارد و از دست میدهد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که در این گنبد گردان یعنی آسمان، چه جنگها و نبردهایی وجود دارد و چندین تن از انسانها در آن کشته یا پیروز شدهاند.
هوش مصنوعی: هنگامی که رستم سر دیو پست را برید، بر روی یال پیلی بزرگ نشسته است.
هوش مصنوعی: رستم در پیش روی خود تمام گله و رمه را آورد و هرچه ترکها (دشمنان) بیملاحظه و به دور از هنجار انجام دادند، فراموش کرد.
هوش مصنوعی: او با فیل و وسایل جنگی به حرکت ادامه داد و به خاطر او جهان به طور کامل آماده و منظم شد.
هوش مصنوعی: وقتی خبر رسید که رستم به شاه رسید، او از این موضوع خوشحال شد و به فرهی (مقام و شخصیت بالای رستم) توجه کرد.
هوش مصنوعی: از آنجا که رستم به راه رسید، دیو (اکوان دیو) را به دام انداخت و در جایی که گور (یعنی زیر زمین یا مقبره) است، با کمند (حلقهای برای شکار) او را گرفت.
هوش مصنوعی: اکنون دیو و فیل به چنگش افتادهاند، و پلنگ خشک و نهنگ دریا نیز به دام او گرفتار شدهاند.
هوش مصنوعی: شیر (نماد شجاعت یا قدرت) نمیتواند به تیغ (شمشیر) آن دیو (اکوان دیو) یا مردمی که کینه و انتقام دارند، نزدیک شود و از آنها بگذرّد. بدین معنا که دیو و مردان کینهجو در موقعیتی قرار دارند که هیچ کسی نمیتواند به آنها نزدیک شود.
هوش مصنوعی: شاه فرمان داد که به استقبال او بروند و سر بر نهادند کلاه، یعنی با کلاه مـلوکانه به احترام او پیش آمدند.
هوش مصنوعی: درفش به نشانهٔ شاهنشاهی و کرنای (بوق) را همراه با شتران بزرگ و لجامدار به میدان آوردند.
هوش مصنوعی: رستم هنگامی که درفش پادشاه جهان را مشاهده کرد، به سمت آن شتابان آمد تا آن را بگیرد.
هوش مصنوعی: فرود، یعنی پسر رستم، بر خاک نهاد و آن را بوسید. نیروی جنگی، به همراه بوق و نوازشهای شادمانه، وارد میدان شد.
هوش مصنوعی: رستم فرمان داد که تاج را بر سر سرکشان بگذارند تا بر تخت نشینند.
هوش مصنوعی: از آنجا به سوی کاخ شاه آمدند، با دلهای گشاده و نیت نیک آمدند.
هوش مصنوعی: اکوان دیو به ایرانیان بخششهایی داد و خود را از آنها جدا کرد و به تنهایی در مکانی نشسته است.
هوش مصنوعی: پیلان را به سمت پیل شاه فرستاد که بر شیر (دشمن) حمله کنند و راه را برای پیروزی باز کنند.
هوش مصنوعی: در مدت یک هفته، ایوان را آراسته و زینت کردند و سپس شراب و نوازندگان را دعوت کردند.
هوش مصنوعی: رستم به داستان اکوان دیو اشاره کرد و یادآوری کرد که چگونه اکوان دیو به شاه زحمت میداد.
هوش مصنوعی: من هیچ موجودی را به زیبایی چنوی (دختر خوشسیمای اکوان دیو) ندیدهام، به خاطر افتخار و جذابیت و عطر و بوی او.
هوش مصنوعی: چون خنجر بر پوست او برید، نه دشمن به او رحم کرد و نه دوست.
هوش مصنوعی: سر او مانند سر فیل است و موهایش بلند و پرپشت. دهانش هم پر از دندانهای مانند دندانهای خرس است.
هوش مصنوعی: چشمان او کبود و لبانش سیاه بود و با نگاه کردن به تنش، احساس زشت بودن او به ذهن میرسید.
هوش مصنوعی: به خاطر آن نیروی عظیم و آن بدن که دیگر به هیون (حالت حیوانی) نیست، همه دشت به خاطر او تبدیل به دریای خون شد.
هوش مصنوعی: سر او را با خنجر از بدن جدا کردم، مانند بارانی که از او خون به هوا پاشیده شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، پادشاه بزرگ، از این واقعه شگفت زده ماند و با افتخار جام آفرین (جامی که نماد پیروزی و موفقیت است) را برداشت.
هوش مصنوعی: کسی که چنین پهلوانی را آفرید، باید از خود بپرسیم که چه کسی این شگفتی را در جهان دیده است.
هوش مصنوعی: مردم به خاطر کردار و رفتار او را میشناسند، در شجاعت و بزرگی و در ظاهر او همگان او را میبینند.
هوش مصنوعی: او (اکوان دیو) میگوید: اگر خداوند آسمان به من سهمی از خیر و محبت نداده باشد، پس چه سودی از زندگی دارم؟
هوش مصنوعی: من در دنیا مانند من نیست و آن زمان که با دیو و فیل نبرد میکنم، شایستهتر از این نیستم.
هوش مصنوعی: دو هفته در آن شرایط خوشحال بودند، به خاطر اکوان (اکوان دیو) و یادبازیهایی که داشتند.
هوش مصنوعی: سهراب، که همان تهمتن (رویت) است، تصمیم گرفت تا پیروز و خوشحال شود و دوباره به مقام و جایگاه خود دست یابد.
هوش مصنوعی: من، پسر زال سام، به من چنین گفت که نباید این آرزو را پنهان کرد.
هوش مصنوعی: باید به سرعت خارج شوم و به درگاه برگردم، زیرا باید کینه را میان خودمان حل و فصل کنیم.
هوش مصنوعی: کینه سیاوش را نباید اینگونه پست و بیاحترامانه، با خوار کردن و تن دادن به ذلت، دنبال کرد.
هوش مصنوعی: شاه جهان (که اشاره به کیخسرو دارد) در گنج را باز کرد و چیزی گرانبها و پنهان را که در آنجا بود، بیرون آورد.
هوش مصنوعی: او ده جام پر از جواهر را از گنج به حضور آورد، که بافته شده بود برای لباس شاه، که پنج نوع مختلف دارد.
بردگان رومی با کمربندهای زرین و خدمتکاران نیز با گردنبندهای طلا.
هوش مصنوعی: از چیزهای گوناگون و از تختی ساخته شده از عاج (مادّهای گرانبها)، و همچنین از پارچهٔ نازک و طلا و تاجی از سنگهای قیمتی.
هوش مصنوعی: شاه برای رستم پیغام فرستاد که این هدیه را با خود به همراه داشته باشد.
هوش مصنوعی: امروز باید با ما بمانی و سپس برای رفتن به مکان دیگری اندیشه خواهی کرد.
هوش مصنوعی: پادشاه مدتی درنگ کرد و هیچ نوشیدنی ننوشید و جز فکر رفتن چیزی دیگر ندید.
هوش مصنوعی: بعد از دو فرسنگ راندن، شهریار (رستم) از او خداحافظی کرد و او را در کنار جاده وداع کرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که رستم با راهنمایی همصدا و همراستای خود پیش میرفت، سپهبد ایران از او بازگشت و به راه خود ادامه داد.
هوش مصنوعی: جهان به خاطر محبت او (رستم) درست و بیآلایش شد و به انسانها برای آرزوهایشان چیزهای خوب و دلخواه را در نظر داشت.
هوش مصنوعی: چرخ زمان به این شکل میچرخد که گاهی مانند کمان خمیده است و گاهی مانند تیر راست و مستقیم.
هوش مصنوعی: وقتی این داستان را بهطور کامل بشنوی، بهزودی به جانب انتقام بیژن خواهی رفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.