گنجور

 
فردوسی

به موبد چنین گفت نوشین‌روان

که با داد ما پیر گردد جوان

به گیتی نباید که از شهریار

بماند جز از راستی یادگار

چرا باید این گنج و این روز رنج

روان بستن اندر سرای سپنج

چو ایدر نخواهی همی‌آرمید

بباید چرید و بباید چمید

پراندیشه بودم ز کار جهان

سخن را همی‌داشتم در نهان

که تا تاج شاهی مرا دشمنست

همه گرد بر گرد آهرمنست

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه

بخواهم ز هر کشوری رزمخواه

نگردد سپاه انجمن جز به گنج

به بی مردی آید هم از گنج رنج

اگر بد به درویش خواهد رسید

ازین آرزو دل بباید برید

همی‌راندم با دل خویش راز

چو اندیشه پیش خرد شد فراز

سوی پهلوانان و سوی ردان

هم از پند بیداردل بخردان

نبشتم به هر کشوری نامه‌ای

به هر نامداری و خودکامه‌ای

که هر کس که دارید هوش و خرد

همی کهتری را پسر پرورد

به میدان فرستید با ساز جنگ

بجویند نزدیک ما نام و ننگ

نباید که اندر فراز و نشیب

ندانند چنگ و عنان و رکیب

به گُرز و به شمشیر و تیر و کمان

بدانند پیچید با بدگمان

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود

اگر چند فرزند آرش بود

عرض شد ز در سوی هر کشوری

درم برد نزدیک هر مهتری

چهل روز بودی درم را درنگ

برفتند از شهر با ساز جنگ

ز دیوان چو دینار برداشتند

بدان خرمی روز بگذاشتند

کنون لاجرم روی گیتی بمرد

بیاراستم تا کی آید نبرد

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش

فزونست و هم دولت و رای بیش

سخنها چو بشنید موبد ز شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلفروز شاه جوان

جهانی به درگاه بنهاد روی

هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی