بخش ۱۰ - نالیدن منیژه نزد رستم بازرگان، نهفتن انگشتری در خورش و افروختن آتش بر سر چاه
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی به آستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویش
مبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میان
ز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگار
خنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد به ایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چارهگر
که چون او جوانی ز گودرزیان
همی بگسلاند بسختی میان
بسودست پایش ز بند گران
دو دستش ز مسمار آهنگران
کشیده بزنجیر و بسته ببند
همه چاه پرخون آن مستمند
نیابم ز درویشی خویش خواب
ز نالیدن او دو چشمم پر آب
بترسید رستم ز گفتار اوی
یکی بانگ برزد براندش ز روی
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
به رستم نگه کرد و بگریست زار
ز خواری ببارید خون بر کنار
بدو گفت کای مهتر پرخرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر
بدو گفت رستم که ای زن چبود
مگر اهرمن رستخیزت نمود
همی بر نوشتی تو بازار من
بدان روی بد با تو پیکار من
بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش
و دیگر بجایی که کیخسروست
بدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همی گیو و گودرز را
نه پیمودهام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنی هرچ بود
نهادند در پیش درویش زود
یکایک سخن کرد ازو خواستار
که با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه
چه داری همی راه ایران نگاه
منیژه بدو گفت کز کار من
چه پرسی ز بدبخت و تیمار من
کزان چاه سر با دلی پر ز درد
دویدم بنزد تو ای رادمرد
زدی بانگ بر من چو جنگاوران
نترسیدی از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دوان گردگرد
همی نان کشکین فرازآورم
چنین راند یزدان قضا بر سرم
ازین زارتر چون بود روزگار
سر آرد مگر بر من این کردگار
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه
بغل و بمسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زین
نم دیدگانم بپالود زین
کنون گرت باشد بایران گذر
ز گودرز کشواد یابی خبر
بدرگاه خسرو مگر گیو را
ببینی و گر رستم نیو را
بگویی که بیژن بسختی درست
اگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواهی میاسای دیر
که بر سرش سنگست و آهن بزیر
بدو گفت رستم که ای خوب چهر
که مهرت مبراد از وی سپهر
چرا نزد باب تو خواهشگران
نینگیزی از هر سوی مهتران
مگر بر تو بخشایش آرد پدر
بجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزار بابت نبودی ز پیش
ترا دادمی چیز ز اندازه بیش
بخوالیگرش گفت کز هر خورش
که او را بباید بیاور برش
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر
منیژه بیامد بدان چاه سر
دوان و خورشها گرفته ببر
نوشته بدستار چیزی که برد
چنان هم که بستد ببیژن سپرد
نگه کرد بیژن بخیره بماند
ازان چاه خورشید رخ را بخواند
که ای مهربان از کجا یافتی
خورشها کزین گونه بشتافتی
بسا رنج و سختی کت آمد بروی
ز بهر منی در جهان پوی پوی
منیژه بدو گفت کز کاروان
یکی مایه ور مرد بازارگان
از ایران بتوران ز بهر درم
کشیده ز هر گونه بسیار غم
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
ز هر گونه با او فراوان گهر
گشن دستگاهی نهاده فراخ
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
بمن داد زین گونه دستارخوان
که بر من جهان آفرین را بخوان
بدان چاه نزدیک آن بسته بر
دگر هرچ باید ببر سربسر
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پراومید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته به آهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید خندیدنی شاهوار
چنان کآمد آواز بر چاهسار
منیژه چو بشنید خندیدنش
ازان چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت این چه خندست ای نیکبخت
شگفت آمدش داستانی بزد
که دیوانه خندد ز کردار خود
چه گونه گشادی بخنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب
چه رازست پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نمودست روی
بدو گفت بیژن کزین کارسخت
بر اومید آنم که بگشاد بخت
چو با من بسوگند پیمان کنی
همانا وفای مرا نشکنی
بگویم سراسر تورا داستان
چو باشی بسوگند همداستان
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
زنان را زبان کم بماند ببند
منیژه خروشید و نالید زار
که بر من چه آمد بد روزگار
دریغ آن شده روزگاران من
دل خسته و چشم باران من
بدادم ببیژن تن و خان و مان
کنون گشت بر من چنین بدگمان
همان گنج دینار و تاج گهر
بتاراج دادم همه سربسر
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن
ز امید بیژن شدم ناامید
جهانم سیاه و دو دیده سپید
بپوشد همی راز بر من چنین
تو داناتری ای جهان آفرین
بدو گفت بیژن همه راستست
ز من کار تو جمله برکاستست
چنین گفتم اکنون نبایست گفت
ایا مهربان یار و هشیار جفت
سزد گر بهر کار پندم دهی
که مغزم برنج اندرون شد تهی
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش
که خوالیگرش مر ترا داد توش
ز بهر من آمد بتوران فراز
وگرنه نبودش بگوهر نیاز
ببخشود بر من جهان آفرین
ببینم مگر پهن روی زمین
رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی و گرم و گداز
بنزدیک او شو بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی
منیژه بیامد بکردار باد
ز بیژن برستم پیامش بداد
چو بشنید گفتار آن خوب روی
کزان راه دور آمده پوی پوی
بدانست رستم که بیژن سخن
گشادست بر لالهٔ سروبن
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
که یزدان ترا زو مبراد مهر
بگویش که آری خداوند رخش
ترا داد یزدان فریاد بخش
ز زاول بایران ز ایران بتور
ز بهر تو پیمودم این راه دور
بگویش که ما را بسان پلنگ
بسود از پی تو کمرگاه و چنگ
چو با او بگویی سخن راز دار
شب تیره گوشت به آواز دار
ز بیشه فرازآر هیزم بروز
شب آید یکی آتشی برفروز
منیژه ز گفتار او شاد شد
دلش ز اندهان یکسر آزاد شد
بیامد دوان تا بدان چاهسار
که بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش که دادم سراسر پیام
بدان مرد فرخ پی نیک نام
چنین داد پاسخ که آنم درست
که بیژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چند پویی همی
که رخ را بخوناب شویی همی
کنون چون درست آمد از تو نشان
ببینی سر تیغ مردم کشان
زمین را بدرانم اکنون بچنگ
بپروین براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تیره گردد هوا
شب از چنگ خورشید یابد رها
بکردار کوه آتشی برفروز
که سنگ و سر چاه گردد چو روز
بدان تا ببینم سر چاه را
بدان روشنی بسپرم راه را
بفرمود بیژن که آتش فروز
که رستیم هر دو ز تاریک روز
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده و دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر
بده داد من زآنک بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد
مگر بازیابم بر و بوم را
نمانم بننگ اختر شوم را
تو ای دخت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل و چیز و تن
بدین رنج کز من تو برداشتی
زیان مرا سود پنداشتی
بدادی بمن گنج و تاج و گهر
جهاندار خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگ این اژدها
بدین روزگار جوانی رها
بکردار نیکان یزدان پرست
بپویم بپای و بیازم بدست
بسان پرستار پیش کیان
بپاداش نیکیت بندم میان
منیژه به هیزم شتابید سخت
چو مرغان برآمد بشاخ درخت
بخورشید بر چشم و هیزم ببر
که تا کی برآرد شب از کوه سر
چو از چشم خورشید شد ناپدید
شب تیره بر کوه دامن کشید
بدانگه که آرام گیرد جهان
شود آشکارای گیتی نهان
که لشکر کشد تیره شب پیش روز
بگردد سر هور گیتی فروز
منیژه سبک آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت
بدلش اندرون بانگ رویینه خم
که آید ز ره رخش پولاد سم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
افراسیاب رستم گیو گودرز بیژن کیخسرو اهریمن (اشاره) کشواد (اشاره) منیژه
هوش مصنوعی: منیژه، دختر افراسیاب، از اسارت بیژن، جوان گودرز، در چاهی خبر مییابد و با دل پر درد و اشک به سوی رستم میدود. او در دلش دردهای بسیاری از جدایی و مصیبتهای زندگیاش دارد و از رستم میخواهد که به او کمک کند. رستم بعد از شنیدن سخنان او، نسبت به بیژن احساس مسئولیت میکند و برای او خوراکی و وسایل میآورد. منیژه با پیام رستم نزد بیژن میآید و برای او خوراکی همراه میآورد، که به بیژن امید و قوت میبخشد. بیژن، با دیدن انگشتری از رستم، دری مییابد که رستم تنها نیست و برای نجاتش تلاش میکند و هردو با هم در پی آزادی از چنگال تاریکی زمانه هستند. منیژه سپس آتشی روشن میکند تا در شب تاریک، بیژن بتواند نشانهای از خود به او بدهد و به این ترتیب، امید آنها برای رهایی بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: منیژه از وصول کاروان خبر دار شد و به سرعت به سوی شهر دوید.
هوش مصنوعی: دختر افراسیاب با حالتی بیپناه و ناتوان به سوی رستم آمد و چشمانش از اشک پر بود.
هوش مصنوعی: منیژه که به رستم نزدیک میشود، او را تحسین کرده و از او سوال میکند که آیا اشکهایش بر اثر گریه بر صورتش نرفته است، یعنی آیا واقعاً به خاطر غم و اندوهی که دارد، اشک میریزد.
هوش مصنوعی: انسان نباید به خاطر داشتن احساسات و گنجی که در درون دارد، از تعامل و ارتباط با دیگران پشیمان شود. انسان باید از زندگی و مشکلاتش احساس ندامت نکند.
هوش مصنوعی: برای تو آرزو میکنم آسمان بلند و بخت خوب باشد و از چشم بد و آسیبهای دیگران در امان بمانی.
هوش مصنوعی: هر امیدی که به دل بستی، به خاطر رنجی که کشیدی، مباد که به تو آسیب و زیان برساند.
هوش مصنوعی: همیشه عقل و خرد تو باید معلم تو باشد، خوشا سرزمین ایران و روزهای خوب.
هوش مصنوعی: شما چه اطلاعاتی از گردان شاه داری؟ از گیو و گودرز و سپاه ایران چه میدانی؟
هوش مصنوعی: بیژن از ایران خبری نیاورده و نیایش نمیکند، زیرا چارهگری به کمک نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: جوانی از طایفهٔ گودرزیان که به سختی در بند اسارت افتاده بود، به زودی از آنجا آزاد خواهد شد.
هوش مصنوعی: پایش به شدت به زنجیرهای سنگین گرفتار شده و دستانش به میخهای آهنی جوش خورده است.
هوش مصنوعی: او (منیژه) میگوید که در چاه، خون آن بیچارهای که به زنجیر کشیده شده و بسته است، سرریز شده است. این نشاندهندهٔ درد و مظلومیت اوست.
هوش مصنوعی: منیژه از نالههای درویش آنقدر ناراحت و متاثر شده که خواب به چشمانش نمیآید و چشمانش از گریه پُر آب شده است.
هوش مصنوعی: رستم از سخنان او (منیژه) ترسید و فریادی زد تا او را از چهرهاش دور کند.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید از مقابل من دور شو، چون من نه خسرو (شاه) را میشناسم و نه سالاری دیگری را.
هوش مصنوعی: منیژه میگوید که از گودرز و گیو، دو پهلوان نامدار، اطلاعاتی ندارم و به همین خاطر، سخنان تو باعث شده که مغزم خالی از اندیشه و فکر شود.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم نگاه کرد و به شدت گریست، بهطوریکه از اندوهش اشکها به همراه خون بر زمین ریخت.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید: ای بزرگ و خردمند، سرد بودن سخن تو به من نمیخورد و با من مناسب نیست.
هوش مصنوعی: اگر سخن را از من نگیرید و جلویم را ببندید، بدانید که من خود درد و غم زیادی دارم.
هوش مصنوعی: اینگونه است رسم و آیین ایران که هیچکس خبر درویش را نمیگوید.
هوش مصنوعی: رستم به منیژه میگوید: ای زن، چه بر سر تو آمده است که گویی شیطانی (اهرم) تو را به زلزله وامیدارد؟
هوش مصنوعی: تو (منیژه) با چهرهٔ زیبایت، بر بازار من مینویسی و به همین دلیل، من با تو به جنگ میآیم.
هوش مصنوعی: به این تندی و بیرحمی به من آزار نرسان، زیرا که دلم به تو بسته است و به عشق تو وابستهام.
هوش مصنوعی: من به شهری که کیخسرو در آنجا زندگی میکند، دیگر نمیتوانم بروم و در آنجا سکونت ندارم.
هوش مصنوعی: من نمیدانم که گیو و گودرز کجا هستند و هرگز آن مرز را ندیدهام.
هوش مصنوعی: رستم دستور داد تا هر آنچه از خوراکی بود، سریعاً آماده کنند و در مقابل درویش (بیسوی) بگذارند.
هوش مصنوعی: منیژه از رستم میپرسد که چرا روزگار با تو چنین بد رفتار شده و حالت غمگینی بر تو حاکم است.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید چرا از گردان و شاه و سپاه سوال میکنی، مگر تو چه چیزی در دل داری که به ایران نظر داری؟
هوش مصنوعی: منیژه به رستم گفت که تو چرا از درد و غم من میپرسی، در حالی که من بدبخت و دچار رنج و ناراحتی هستم؟
هوش مصنوعی: از چاه با دلی پر از اندوه و درد دویدم به سوی تو، ای مرد شجاع و راستگو.
هوش مصنوعی: تو به من فریاد زدی مانند جنگجویان و از داور دادگران (خدا) نترسیدی.
هوش مصنوعی: منیژه میگوید من دختر افراسیاب هستم و حالا که در این وضعیت هستم، چهرهام، که در آفتاب دیده میشود، برهنه و عریان است.
هوش مصنوعی: اکنون چشمانم پر از خون و دلم پر از درد است و از این در، به آن در میدوم و در حال گشتن و در جستجوی چیزی هستم.
هوش مصنوعی: من به ناچار نان و کشک (خوراک ساده) را برمیآورم، چون این تقدیر خداوند (یزدان) به من چنین روزی را داده است.
هوش مصنوعی: حال و روز من از این بدتر و زارتر چگونه میتواند باشد؟ آیا ممکن است این ایزد قادر دوباره بدی برایم بیافریند؟
هوش مصنوعی: بیژن، که در چاه عمیق گرفتار شده، نمیتواند روز و شب را ببیند و از نور خورشید و ماه محروم است.
هوش مصنوعی: به دلیل فشار و غم زیادی که بر بیژن آمده، مرگ را از خداوند طلب میکند و نشاندهندهی ناامیدی و طاقتفرسایی اوست.
هوش مصنوعی: من به خاطر غم و دردی که دارم، درد بیشتری به من اضافه شده و این غم باعث شده که چشمانم اشکآلود و نگران شود.
هوش مصنوعی: اگر اکنون به ایران بروی، خبر گودرز کشواد را خواهی شنید.
هوش مصنوعی: اگر به درگاه خسرو (شاه) بروی، شاید گیو (شخصیتی از دلاوران) را ببینی و اگر رستم (دلاور نامی) نیامده باشد.
هوش مصنوعی: بگو که بیژن اگر چه در کارش لایق است، اما اگر دیر اقدام کنی، اوضاع به بدی میرود.
هوش مصنوعی: اگر او را ببینی، از خشم و دیر مگذر که بر سر او سنگ و آهن ریختهاند.
هوش مصنوعی: رستم به منیژه میگوید ای دختر زیبا، محبتت را از آسمان (سپهر) نبر، یعنی ارزش عشق و محبتت را از دست نده.
هوش مصنوعی: چرا کسانی که خواستهای دارند، از سوی رئیسان و بزرگان به تو نزدیک نمیشوند و از تو درخواست نمیکنند؟
هوش مصنوعی: آیا پدرت به تو بخشش میدهد که اینطور خونش به جوش آمده و جگرش میسوزد؟
هوش مصنوعی: اگر تو را آزار و رنجی نرسانده بودم، چیزی از روی اندازه و فراوانی به تو میدادم.
هوش مصنوعی: بخوالیگر (کسی که غذا میآورد) گفت که هر خوراکی که او (منیژه) خواست، باید برایش بیاوری.
هوش مصنوعی: رستم دستور داد که یک مرغ بریان داغ آماده کنند و نرمنانی را داخل آن بگذارند.
هوش مصنوعی: رستم به گونهای ظریف و سبکدست مانند پری، انگشتری را بهطور مخفیانه به منیژه تحویل داد.
هوش مصنوعی: به او (منیژه) گفت که به آن چاه برو، زیرا تو راهنمای بیچارگان هستی.
هوش مصنوعی: منیژه به آن چاه رسید و در حال دویدن بود و غذاهایی که آماده کرده بود را در دست داشت.
هوش مصنوعی: منیژه چیزی را که بدست آورده بود، در پارچهای پنهان کرد، چنان که به بیژن سپرد.
هوش مصنوعی: بیژن به شدت به خورشید خیره شد و از چاه، چهرهٔ خورشید را مشاهده کرد و ماند.
هوش مصنوعی: منیژه از بیژن میپرسد که ای مهربان، از کجا خورشید را پیدا کردی که اینگونه به سمت آن شتاب کردی و به او نگاه کردی.
هوش مصنوعی: منیژه از سختیها و رنجهایی که برای من، به خاطر عشق و جستجوی من در این دنیا تحمل کرده، بسیار سخن میگوید.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم گفت: یکی از تاجران کاروانی، سرمایهدار است.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید که به خاطر جواهراتی که از ایران به توران فرستاده میشود، غم و اندوه زیادی را متحمل شده است.
هوش مصنوعی: مردی شریف و باهوش و نیکوخصال وجود دارد که از هر نظر دارای ویژگیهای برجسته و والایی است.
هوش مصنوعی: در این بیت، گفته شده که میزبان، سفرهای بزرگ و خالی پهن کرده و در جلوی کاخ، یک کلبه یا خانهای کوچک ساخته است.
هوش مصنوعی: منیژه دستاری برای من ساخت که بر روی آن خوراکی گذاشته و بدین وسیله من را به دعا کردن برای خالق جهان واداشت.
هوش مصنوعی: در نزدیکی آن چاه بسته، هر چه لازم است، باید از تمام دل و قوت برداشت و به سر برد.
هوش مصنوعی: بیژن پس از خوردن نان پاک که پخته شده، امید به یزدان (خدا) را در دلش پرورانید و از ترس و نگرانی رها شد.
هوش مصنوعی: وقتی منیژه دست خورش را به طرف آن داوری (دستوردی که انگشتری در آن نهان کرده بود) برد، دید که آن انگشتری مخفی شده است.
هوش مصنوعی: منیژه نگین انگشتری را نگاه کرد و اسمش را خواند. از خوشحالی خندید و مبهوت شد.
هوش مصنوعی: یک نشان درخشان و زیبای رستم بر روی آن مهر (پیروزی) حک شده که به مانند آهن، استواری و زیبایی دارد.
هوش مصنوعی: وقتی درخت وفاداری (که نماد دوستی و صداقت است) بارو میوهاش را دید، فهمید که کلید رنج و اندوهش در همین وفا و صداقت نهفته است.
هوش مصنوعی: منیژه با خندهای باشکوه و شاهگونه به خنده پرداخت، بهگونهای که صدای او به چاهسار (محل) رسید.
هوش مصنوعی: منیژه وقتی صدای خنده او را از چاه تاریک شنید، از شدت ناراحتی و غم، در تنش بسته شد.
هوش مصنوعی: منیژه با شنیدن خندهٔ رستم از عمق چاه متوجه شد که در شرایط سختی قرار دارد و از خود میپرسد که این چه نوع خندهای است، ای خوشبخت!
هوش مصنوعی: داستانی که بیژن نقل کرد، برایش بسیار عجیب و شگفتانگیز بود، طوری که حتی کسی که دیوانه هم باشد از رفتار و کردار خود میخندید.
هوش مصنوعی: چگونه میتوان از لبخند دو لب رهایی یافت در حالی که شب و روز را یکی میبینی و مدام در حال گذر است؟
هوش مصنوعی: منیژه از بیژن میخواهد که رازی را با او در میان بگذارد و میگوید شاید بخت خوبش در این باره چیزی به او نشان دهد.
هوش مصنوعی: بیژن به منیژه گفت که به خاطر این مشکل بزرگ، تنها به راحتی و خوش شانسی امیدوارم که بخت به من کمک کند و وضعیت را تغییر دهد.
هوش مصنوعی: اگر با من سوگند وفاداری بخوری، بهیقین وفایت را زیر پا نخواهی گذاشت.
هوش مصنوعی: باید تمام ماجرای تو را بگویم، زیرا تو هم مانند من به سوگند و پیمان وفاداری.
هوش مصنوعی: اگر تو لبهایت را در برداشت گذرانی تا به دیگران آسیبی برسانی، در آن صورت زنان دیگر قادر نخواهند بود حرفی بزنند و از خود دفاع کنند.
هوش مصنوعی: منیژه با صدای بلند گریه کرد و از درد و مصیبتش شکایت کرد که چه بلا و بدی بر او نازل شده است.
هوش مصنوعی: من به خاطر بدی روزگار، حسرت میخورم بر دل خستهام و چشمانم که همیشه پر از اشک هستند.
هوش مصنوعی: منیژه میگوید: من بابیژن، فرزند بیژن، تمام زندگی و خانوادهام را دادهام، اما حالا نسبت به من بدبین شده است.
هوش مصنوعی: منیژه میگوید: من تمام داراییام، از جمله دینار و تاج و گوهر، را برای کمک به بیژن در اختیار گذاشتم و همهٔ آنها را به زور و غارت از من گرفتهاند.
هوش مصنوعی: پدرم از من بیزار شده و خویشانم نیز در انجمن از من دست برداشته و فرار کردهاند.
هوش مصنوعی: از ناامیدی نسبت به بیژن، آیندهام تاریک شده و چشمانم پر از اشک است.
هوش مصنوعی: ای خدای جهان، تو که از همه چیز باخبری، چرا این راز را بر من پنهان میکنی؟
هوش مصنوعی: بیژن به منیژه گفت: همه چیز به تو مربوط میشود و از من نیست، تمام کارها به خاطر تو کمارزش شده است.
هوش مصنوعی: اکنون که چنین گفتم، دیگر نباید چیزی بگویم، ای همدم مهربان و آگاه من.
هوش مصنوعی: اگر برای کارهایم نصیحتی به من کنی، خوب است، چون مغزم پر از اندیشه نیست و خالی شده است.
هوش مصنوعی: ایمانی به این مرد داشته باش که او گوهر فروش است، زیرا کسی که به تو چیزی میدهد، در حقیقت او را به شخصیت و ارزشهایش میشناسد.
هوش مصنوعی: برای من آمده تا از سرزمین توران (جایی که پولاد و ثروت وجود دارد) بگذرد، وگرنه او نیازی به چنین گوهر و ثروتی نداشت.
هوش مصنوعی: خداوند جهان مرا ببخشد تا شاید بتوانم پهنا و زیبایی زمین را ببینم.
هوش مصنوعی: منیژه از رستم میخواهد که او را از این غم طولانی و بیپایان نجات دهد و از این گرفتاریهای مداوم و آشفته که زندگیاش را سخت کرده، رهایی بخشد.
هوش مصنوعی: به نزد رستم برو و به او بگو که ای پهلوان، تو پادشاهی همهٔ جهان هستی.
هوش مصنوعی: اگر تو ای خداوند رخشی، یعنی رستم، به دل مهربان باشی و به دنبال راه حلی برای مشکل خود بگردی، میتوانی به من کمک کنی.
هوش مصنوعی: منیژه با حالتی آشفته و پریشان نزد رستم آمد و پیامی از طرف بیژن، عاشقش، برای او آورد.
هوش مصنوعی: وقتی رستم صحبتهای آن زن زیبا را شنید که از راه دور به سمت او میآمد، متوجه شد که او چه کسی است.
هوش مصنوعی: رستم فهمید که بیژن با صحبتهایش در حال افشای راز و ناگفتههایی است که مربوط به لالهٔ سروبن (دختری زیبا) میباشد.
هوش مصنوعی: رستم به بیژن گفت که ای زیبا رو، خداوند به تو محبت و نزدیکی نخواهد داد.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید که خداوند (یزدان) اسب با وفای تو، رخش، را به تو عطا کرده و او همیشه فریادرس و یاریدهنده تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: من از زاول تا ایران به خاطر تو این راه طولانی را طی کردم.
هوش مصنوعی: به او بگویید که ما مانند پلنگ، برای حمایت از تو آمادهایم و در این راه قدرت و توانایی خود را به کار خواهیم گرفت.
هوش مصنوعی: اگر با او (رستم) در شب تاریکی صحبت کنی، هرچه به تو بگوید را در دل نگهدار و فاش نکن.
هوش مصنوعی: از درختان جنگل هیزم بیاور تا شب فرا رسد و آتش بزرگی روشن کنیم.
هوش مصنوعی: منیژه از صحبتهای او خوشحال شد و دلش از غمها کاملاً رها و آزاد گردید.
هوش مصنوعی: منیژه به سرعت به سوی چاهی که غمگساری در آنجا بود رفت.
هوش مصنوعی: منیژه به رستم میگوید که من همهٔ پیام را به آن مرد نیکو و نامدار (بیژن) رساندم.
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که من همان کسی هستم که بیژن با نام و نشانی که دارد، به دنبال من میگردد.
هوش مصنوعی: تو با دلی پر از غم و اندوه چقدر به دنبال او میگردی، در حالی که چهرهات از غصه به خون نشسته است.
هوش مصنوعی: اکنون وقتی که نشانهٔ واقعی تو مشخص شد، میبینی که بر سر تیغ کسانی که به کشتن دیگران میپردازند، قرار داری.
هوش مصنوعی: من اکنون میخواهم زمین را بکنم و به چنگ بیاورم؛ با قدرتی که دارم، سنگها را به آسانی برمیدارم و کنار میزنم.
هوش مصنوعی: به من گفت که وقتی هوا تاریک میشود، شب از چنگال خورشید آزاد میشود.
هوش مصنوعی: به کارهای کوه آتش برافروختهام تا سنگ و دهانه چاه مانند روز روشن شود.
هوش مصنوعی: میخواهم تا سر چاه را ببینم و به همین روشنی، مسیرم را مشخص کنم.
هوش مصنوعی: بیژن دستور داد آتش را روشن کنند، زیرا هر دوی آنها (بیژن و رستم) از تاریکی و مشکلات روزها خسته شدهاند و به روشنایی نیاز دارند.
هوش مصنوعی: بیژن به درگاه خداوند رو میکند و او را به خاطر پاکی، بخشندگی و عدالتش میستاید.
هوش مصنوعی: هر بدی که تو داشته باشی، من را یاری خواهد کرد. تو به دل و جان من، تیرهای بدخواهی را بزن.
هوش مصنوعی: من از تو به خاطر ستمی که به من کردهای، گله و شکایت دارم. تو از غم و درد من آگاه هستی و میدانی که چه مصیبتی بر من رفته است.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم سرزمین و دیار خود را دوباره پیدا کنم، دیگر چهرهٔ خویش را در آسمان نمیبینم و به سرنوشت خود امیدی نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: ای دخترِ آزمایشدیده، تو به خاطر من جان، دل، و همه چیز خود را فدای من کردهای.
هوش مصنوعی: منیژه، با تحمل رنجها و زحماتی که به خاطر من کشیده، متوجه میشود که این زحمات برای من زیانآور بوده و او تصور میکرده که این کارها سودی برای من دارد.
هوش مصنوعی: تو به من ثروت و تاج و جواهر دادهای و این همه را از خانوادهات و پدر و مادر و پدران خود به من بخشیدهای.
هوش مصنوعی: اگر از چنگال این اژدها نجات یابم، به جوانیام فرصتی برای آزادی میکنم.
هوش مصنوعی: من به کارهای نیک پرستشکنندگان یزدان، سعی و کوشش میکنم و برای به دست آوردن موفقیت، تلاش میکنم.
هوش مصنوعی: مانند پرستاری که در برابر پادشاهان و فرمانروایان نگهبانی میکند، من هم به پاس نیکیهایی که از تو دیدهام، خود را در وسط و در دل کار تو قرار میدهم.
هوش مصنوعی: منیژه به سرعت به سمت هیزم رفت، مانند پرندگانی که به سرعت بر روی شاخهٔ درختان میروند.
هوش مصنوعی: منیژه خطاب به رستم میگوید که هیزم را بریزد و آتش روشن کند، زیرا تا زمانی که خورشید در حال تابیدن است، شب قادر به برآمدن از کوه نخواهد بود.
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید از دیدگاه ناپدید شد، شب تار بر دامان کوه سرازیر شد.
هوش مصنوعی: زمانی که جهان آرام شود و بیخبر باقی بماند، رازهای پنهان گیتی نمایان میشود.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر تیره شب به جنگ بیاید، روز روشن خواهد شد و سر روشنایی جهان از آن شب تاریک برمیخیزد.
هوش مصنوعی: منیژه آتشی روشن کرد که تاریکی شب را سوزاند و آن را به رنگ سیاه و قیرگون درآورد.
هوش مصنوعی: منیژه در دل خود فریادی میکشد که به خاطر آمدن رخش، اسب پولادین و نیرومند رستم، از دلش برمیآید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.