بخش ۲ - آغاز داستان بیژن و منیژه: کشتن گرازان ارمان، فریب گرگین و بردن بیژن به ایوان افراسیاب
چو کیخسرو آمد به کین خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
برآمد به خورشید بر تاج شاه
بپیوست با شاه ایران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخست
به آب وفا روی خسرو بشست
به جویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب
چو بهری ز گیتی برو گشت راست
که کین سیاوش همی باز خواست
به بگماز بنشست یک روز شاد
ز گردان لشکر همی کرد یاد
به دیبا بیاراسته گاه شاه
نهاده به سر بر کیانی کلاه
نشسته به گاه اندرون می به چنگ
دل و گوش داده به آوای چنگ
به رامش نشسته بزرگان به هم
فریبرز کاوس با گستهم
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
چو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکن
چو رهام و چون بیژن رزمزن
همه بادهٔ خسروانی به دست
همه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون عقیق یمن
به پیش اندرون لاله و نسترن
پریچهرگان پیش خسرو به پای
سر زلفشان بر سمن مشکسای
همه بزمگه بوی و رنگ بهار
کمر بسته بر پیش سالاربار
ز پرده درآمد یکی پرده دار
به نزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفت
به نزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
به پیش اندر آوردشان چون سزید
به کش کرده دست و زمین را به روی
ستردند زاریکنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری به داد آمدستیم دور
که ایران ازین سوی زان سوی تور
کجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانیان نزد خسرو پیام
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
به هر کشوری دسترس بر بدان
به هر هفت کشور تویی شهریار
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
سر مرز توران در شهر ماست
ازیشان به ما بر چه مایه بلاست
سوی شهر ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور همه میوهدار
چراگاه ما بود و فریاد ما
ایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان به تن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمند
ازیشان به ما بر چه مایه گزند
درختان، کشتن نداریم یاد
به دندان به دو نیمه کردند شاد
نیاید به دندانشان سنگ سخت
مگرمان به یکباره برگشت بخت
چو بشنید گفتار فریادخواه
به درد دل اندر بپیچید شاه
بریشان ببخشود خسرو به درد
به گردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و گردان من
که جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد
به نام بزرگ و به ننگ و نبرد
ببرد سران گرازان به تیغ
ندارم ازو گنج گوهر دریغ
یکی خوان زرین بفرمود شاه
ک بنهاد گنجور در پیشگاه
ز هر گونه گوهر برو ریختند
همه یک بدیگر برآمیختند
ده اسب گرانمایه زرین لگام
نهاده برو داغ کاوس نام
به دیبای رومی بیاراستند
بسی ز انجمن نامور خواستند
چنین گفت پس شهریار زمین
که ای نامداران با آفرین
که جوید به آزرم من رنج خویش
ازان پس کند گنج من گنج خویش
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژن گیو فرخنژاد
نهاد از میان گوان پیش پای
ابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته به دست اندرون جام می
شب و روز بر یاد کاوس کی
که خرم به مینو بود جان تو
به گیتی پراکنده فرمان تو
من آیم به فرمان این کار پیش
ز بهر تو دارم تن و جان خویش
چو بیژن چنین گفت گیو از کران
نگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه را
به بیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراست
به نیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید
به راهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفتهها از من اندر پذیر
جوانم ولیکن به اندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکن
سر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
برو آفرین کرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو که ای پر هنر
همیشه به پیش بدیها سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسد سبکسر بود
به گرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن به توران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بند
همش راهبر باش و هم یارمند
از آنجا بسیچید بیژن به راه
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه
بیاورد گرگین میلاد را
هم آواز ره را و فریاد را
برفت از در شاه با یوز و باز
به نخچیر کردن براه دراز
همی رفت چون پیل کفک افگنان
سر گور و آهو ز تن برکنان
ز چنگال یوزان همه دشت غرم
دریده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم کمند
چه بیژن چه طهمورث دیوبند
تذروان به چنگال باز اندرون
چکان از هوا بر سمن برگ خون
بدین سان همی راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند
چو بیژن به بیشه برافگند چشم
بجوشید خونش به تن پر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازین
که بیژن نهادست بر بور زین
به گرگین میلاد گفت اندرآی
وگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا به نزدیک آن آبگیر
چو من با گراز اندر آیم به تیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
تو بردار گرز و به جای آر هوش
به بیژن چنین گفت گرگین گو
که پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مرین رزمگه را کمر
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
همه چشمش از روی او تیره شد
به بیشه درآمد به کردار شیر
کمان را بزه کرد مرد دلیر
چو ابر بهاران بغرید سخت
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت
برفت از پس خوک چون پیل مست
یکی خنجر آب داده به دست
همه جنگ را پیش او تاختند
زمین را به دندان برانداختند
ز دندان همی آتش افروختند
تو گفتی که گیتی همی سوختند
گرازی بیامد چو آهرمنا
زره را بدرید بر بیژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همی سود دندان خود بر درخت
برانگیختند آتش کارزار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بزد خنجری بر میان بیژنش
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلیر
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
سرانشان به خنجر ببرید پست
به فتراک شبرنگ سرکش ببست
که دندانها نزد شاه آورد
تن بیسرانشان به راه آورد
به گردان ایران نماید هنر
ز پیلان جنگی جدا کرده سر
به گردون برافگند هر یک چو کوه
بشد گاومیش از کشیدن ستوه
بداندیش گرگین شوریده رفت
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
همه بیشه آمد به چشمش کبود
برو آفرین کرد و شادی نمود
به دلش اندر آمد ازان کار درد
ز بدنامی خویش ترسید مرد
دلش را بپیچید آهرمنا
بد انداختن کرد با بیژنا
سگالش چنین بد نوشته چنین
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین
کسی کو به ره بر کند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزونی وز بهر نام
به راه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا
مر او را چه پیش آورید از جفا
بدو آن زمان مهربانی نمود
به خوبی مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و کشتن بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
نبد بیژن آگه ز کردار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی
چو خوردند زان سرخ می اندکی
به گرگین نگه کرد بیژن یکی
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
بدین گونه با خوک آهنگ من
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
به گیتی ندیدم چو تو جنگجوی
به ایران و توران ترا یار نیست
چنین کار پیش تو دشوار نیست
دل بیژن از گفت او شاد شد
به سان یکی سرو آزاد شد
به بیژن چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشنروان
برآمد ترا این چنین کار چند
به نیروی یزدان و بخت بلند
کنون گفتنی ها بگویم ترا
که من چندگه بودهام ایدرا
چه با رستم و گیو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مایه هنرها برین پهن دشت
که کردیم و گردون بران بر گذشت
کجا نام ما زان برآمد بلند
به نزدیک خسرو شدیم ارجمند
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
به دو روزه راه اندر آید بتور
یکی دشت بینی همه سبز و زرد
کزو شاد گردد دل رادمرد
همه بیشه و باغ و آب روان
یکی جایگه از در پهلوان
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
گلابست گویی مگر آب جوی
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
خمآورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پالیز و گلبن شمن
خرامان به گرد گل اندر تذرو
خروشیدن بلبل از شاخ سرو
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
شود چون بهشت آن همه مرغزار
پری چهره بینی همه دشت و کوه
ز هر سو نشسته به شادی گروه
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشیدهروی
همه سرو بالا همه مشک موی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می به بوی گلاب
اگر ما به نزدیک آن جشنگاه
شویم و بتازیم یک روزه راه
بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجوشیدش آن گوهر پهلوان
گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو به راه دراز
یکی آز پیشه دگر کینهساز
میان دو بیشه به یک روزه راه
فرود آمد آن گرد لشکر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همی شاد بودند با باز و یوز
چو دانست گرگین که آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس
به بیژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد
به گرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا
شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور
وز آن جایگه پس بتابم عنان
به گردن برآرم ز دوده سنان
زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر
به گنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم به سر
که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یارهٔ گیو گوهرنگار
بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای
نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد
به زیر یکی سر وبن شد بلند
که تا ز آفتابش نباشد گزند
به نزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
بیامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آوای رود و سرود
روان را همی داد گفتی درود
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه
به رخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا
پریزادهای گر سیاوشیا
که دلها به مهرت همی جوشیا
وگر خاست اندر جهان رستخیز
که بفروختی آتش مهر تیز
که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم به هر نوبهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستادهٔ خوب روی
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان
منم بیژن گیو ز ایران به جنگ
به زخم گراز آمدم بیدرنگ
سرانشان بریدم فگندم براه
که دندانهاشان برم نزد شاه
چو زین جشنگاه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز نشتافتم
بدین رزمگاه آمدستم فراز
بپیموده بسیار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ بخواب
همی بینم این دشت آراسته
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته
اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر
مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با دل من به مهر آوری
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز
که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین
چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان
گر آیی خرامان به نزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من
نماند آنگهی جایگاه سخن
خرامید زان سایهٔ سروبن
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
پیاده همی گام زد با آرزوی
به پرده درآمد چو سرو بلند
میانش به زرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتش به بر
گشاد از میانش کیانی کمر
بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد به جنگ گراز؟
چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره به گرز
بشستند پایش به مشک و گلاب
گرفتند زان پس به خوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون
نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده به پای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای
به دیبا زمین کرده طاووس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربهسر
می سالخورده به جام بلور
برآورده با بیژن گیو زور
سه روز و سه شب شاد بوده به هم
گرفته بر او خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوشبر
بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام را
دگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خواب
همی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد به نزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته به کاخ اندر آمد به شب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمنبر در آغوش یافت
به ایوان افراسیاب اندرا
ابا ماهرخ سر به بالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا
به یزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرا
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
بر او بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
به مردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گلرخی خواستند
به دیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند
به شادی همه روز بگذاشتند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
کیخسرو سیاووش فریبرز گستهم گودرز کشواد فرهاد گیو گرگین میلاد شاپور نوذر طوس رهام بیژن کیکاووس (اشاره) طهمورث (اشاره) اهریمن (اشاره) رستم (اشاره) گژدهم (اشاره) منیژه افراسیاب تهم (اشاره) یزدان
هوش مصنوعی: داستان آغازین بیژن و منیژه در شاهنامه فردوسی، به ماجرای بیژن، پهلوان ایرانی، و کیخسرو، شاه ایران، میپردازد. کیخسرو با جمعآوری لشکر و جستجوی انتقام سیاوش، به همدردی با مردم تحت ظلم گرازان در توران میپردازد و به فرماندهانش میسپارد که گرازان را نابود کنند. بیژن، یکی از جنگجویان دلیر، با همکاری گرگین میلاد، به جنگ گرازان میرود. در این میان، بیژن خود را مسئول نابودی گرازان میداند و بر این امر تأکید میکند که برای اثبات تواناییهایش، باید به نبرد برود. این بخش از داستان شامل اراده و آمادهسازی بیژن برای جنگ و احساساتی است که در دل او نسبت به میهن و افتخار دارد. در نهایت، آنها به جنگ گرازان میپردازند و در این جنگ، بیژن شجاعت و دلاوری خود را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، که به دنبال انتقام است، تصمیم میگیرد که جهان را دوباره برپا کند و آن را با نظم و زیبایی ترتیب دهد.
هوش مصنوعی: تخت و کاخ پادشاهی توران از بین رفت و به جای آن، تاج شاهی که به آفتاب میدرخشد، نمایان شد.
هوش مصنوعی: بیژن به شاه ایران، یعنی افراسیاب، پیوست و حمایت و دوستیاش را به آزادگان گسترش داد.
هوش مصنوعی: زمانه به گونهای تغییر کرده که دیگر مانند گذشته نیست و خسرو، پادشاه، در این شرایط به آب وفا اعتماد کرده و غمها را میزداید.
هوش مصنوعی: خردمند (عاقل و دانا) در جایی که روزی آب روان بود، برای خواب و استراحت، مکانی نمیسازد، چرا که آب آنجا دیگر وجود ندارد و این نشان میدهد که او نسبت به تحولات و تغییرات زمانه آگاه است.
هوش مصنوعی: وقتی که به او (افراسیاب) از دنیا حق و حقیقت و درستکاری رسید، به یاد انتقام سیاوش (فرزند کیکاووس) افتاد.
هوش مصنوعی: یک روز شاد، در میان بگماز (محل نشستن شاه) نشسته بود و به یاد سپاهیان لشکر (سیاوش) میپرداخت.
هوش مصنوعی: در محل برگزاری مراسم، با لباسهای فاخر و زیبا، تاج کیانی بر سر شاه قرار دادهاند.
هوش مصنوعی: در میزبانی دربار شاه، کسی با دل و گوش به موسیقی چنگ گوش میدهد و مینوشد.
هوش مصنوعی: بزرگان و مهمانان در حال شادی و آواز هستند و فریبرز، پسر کاوس، همراه با گستهم در آن جمع حضور دارد.
هوش مصنوعی: گودرز، کشواد، فرهاد و گیو از قهرمانان بزرگ داستانهای ایرانی هستند که در کنار یکدیگر قرار دارند. همچنین گرگین میلاد و شاپور نیو نیز از شخصیتهای مهم و شناختهشده در آن زمان به شمار میروند. این بیت به جمعآوری نام قهرمانان و شخصیتهای برجسته میپردازد.
هوش مصنوعی: شه نوذر، مانند طوس که در شکست سپاه مشهور است، و مانند رهام و بیژن که هر دو جنگجویان بزرگی هستند، به میدان میآید.
هوش مصنوعی: تمام شرابهای سلطنتی به دست همه دلاوران وفادار به خسرو است.
هوش مصنوعی: در جام شراب، شفاف و زیبا مانند عقیق یمنی است و در جلو، گلهای لاله و نسترن وجود دارد.
هوش مصنوعی: دختران زیبا و خوشروی به حضور پادشاه آمدهاند و موی بلندشان بر گلهای خوشبو مانند سمن آغشته به مشک افتاده است.
هوش مصنوعی: در همهٔ محل برپایی مهمانی، بوی خوش و رنگهای بهاری به مشام میرسد و همه بر گرد سالار (خسرو) جمع شدهاند.
هوش مصنوعی: یکی از پردهداران (مردان خدمتگذار که پرده را بلند میکردند) با دقت و باملاحظه از پشت پرده بیرون آمد و به نزد سالار (رئیس یا فرمانده) رفت.
هوش مصنوعی: یاران ارمنی در دروازه در انتظارند تا از مرز توران و ایران دفاع کنند.
هوش مصنوعی: آنها در تلاشند تا به نزد شاه برسند زیرا از راهی طولانی آمدهاند و خواسته یا مشکل خود را مطرح کنند.
هوش مصنوعی: سالار هشیار، که رهبر سپاه است، وقتی خبر را شنید، بهسوی خسرو، پادشاه، رفت و با وقار و سرزندگی حرکت کرد.
هوش مصنوعی: او (سالار هشیار) آنچه را شنیده بود، گفت و بر اساس آن تصمیم گرفت که افراد را بهطور شایسته و مناسب به جلو آورد.
هوش مصنوعی: دستها را به سمت آسمان بلند کردند و بر زمین زانوی غم زدند، در حالی که با زاری و ناله در مقابل او استغاثه میکردند.
هوش مصنوعی: ای شاه پیروز و جاویدان، که خود در حقیقت جاودانگی، زندگی را به زیبایی میسازید و شاداب نگه میدارید.
هوش مصنوعی: ما از شهری به یاری و کمک آمدهایم، در حالی که ایران از این طرف و از سوی دیگر، به سرزمین توران و دشمنی مشغول است.
هوش مصنوعی: در کجا راستهای به نام ارمان وجود دارد که در آنجا خسرو، پادشاه ارمانیان، پیامی را دریافت میکند.
هوش مصنوعی: ای شاه، شیرینی و لذت را تا همیشه برای خود بگیر و در هر سرزمینی بر بدیها تسلط داشته باش.
هوش مصنوعی: تو در تمام هفت کشور، پادشاهی و به خاطر بدیها، در هر شهری یاری برای خود داری.
هوش مصنوعی: در مرز توران، در سرزمین ما، اتفاقات ناگواری بر سر مردم ما میآید و این وضعیت ما را به شدت نگران کرده است.
هوش مصنوعی: در شهر ایران، یک جنگل وجود دارد که ما برای رفتن به آنجا فکر کردهایم.
هوش مصنوعی: در این کشتزار، درختان زیادی هست که همه میوههای خوشمزه و مفید دارند و موجودات وحشی به آنجا نمیآیند.
هوش مصنوعی: ما در چراگاهی بودیم و صدای اعتراض ما به گوش تو رسید، ای شاه ایران، پس حق و داد ما را بده.
هوش مصنوعی: گرازها اکنون به تعداد بسیار زیادی آمدهاند و همه جنگل و مرتع را گرفته و تصرف کردهاند.
هوش مصنوعی: گرازان به اندازهٔ فیلها قدرت دارند و به قدری آسیب به زمین و مردم زدهاند که شهر ارمان از این حملات به ستوه آمده است و ویران شده است.
هوش مصنوعی: من از چهارپایانی که کشتهام و نیز از کشتهشدگان آنها، چه آسیبی به ما خواهد رسید؟
هوش مصنوعی: درختان را از یاد بردهایم و به دلیل خشونت و بیرحمی، به دو نیم تقسیم کردهاند و این باعث شادی ما شده است.
هوش مصنوعی: سنگ سخت به دندان نمیآید و نمیتواند آنها را آسیب بزند، مگر آن که بخت به یکباره برگردد و به اوج برساند.
هوش مصنوعی: وقتی شاه صدای فریاد خواهشکننده را شنید، به خاطر درد دلش در خود پیچید و ناراحت شد.
خسرو به خرمی از درد دل یاری کرد و در برابر گردنکش با صدای بلند دادخواهی کرد.
هوش مصنوعی: ای نامآوران و قهرمانان من، کسی که میخواهد از این جمع، نام و مقام بگیرد.
هوش مصنوعی: به سوی این جنگل که پر از خوکهاست میرود، با نام بزرگ و برای نبردی که سبب ننگ است.
هوش مصنوعی: گرازان را با شمشیر میزنم و سرشان را میبُرم، اما هیچ ثروت یا گوهری از آنها نمیخواهم و دلتنگی دارم.
هوش مصنوعی: شاه فرمان داد که سفرهای طلایی بگسترند و گنجور (نگهبان گنج) آن را در برابر خود بگذارد.
هوش مصنوعی: از هر نوع جواهر و سنگ قیمتی بر او (شاه) ریختند و همه آنها را به هم مخلوط کردند.
هوش مصنوعی: ده اسب با ارزش و با سجده، که زین و لگام آنها زرین است، برای کاوس آماده شدهاند.
هوش مصنوعی: برای جشن و مراسمی پرزرق و برق، با پارچهٔ دیبای رومی (پارچهای نرم و گرانقیمت) آراسته شد و از نامآوران و مشهوران دعوت به عمل آمد.
هوش مصنوعی: شاه زمین، یعنی پادشاه، اینگونه گفت: ای ناموران و بزرگان، با ستایش و نیکی.
هوش مصنوعی: بیژن، به خاطر شرافت و غیرت خود، رنج و زحماتش را جستوجو میکند و بعد از آن، ثروتش را برای خود به دست خواهد آورد.
هوش مصنوعی: هیچکس از جمعیت پاسخی نداد، جز بیژن، پسر گیو، که خوشطالع و نیکوخصال بود.
هوش مصنوعی: بیژن، در برابر ابرشاه افراسیاب، از میان گوها (گرازها) عبور کرد و بر او درود و تحسین خداوند را نهاد.
هوش مصنوعی: تو همیشه بادی جاویدان، پیروز و شاد باش. امیدوارم سر تو همیشه سبز و شاداب باشد و دلت از انصاف و حق پر باشد.
هوش مصنوعی: درون جامی پر از شراب را به دست گرفته و شب و روز به یاد کاوس، پادشاه مشهور، مینوشد.
هوش مصنوعی: زندگی تو در بهشت (مینو) خوش و شاداب است، در حالی که روح تو در این دنیا (گیتی) بهطور گسترده و پراکنده شده است.
هوش مصنوعی: من به خواسته و فرمان تو این کار را انجام میدهم و برای تو جان و بدنم را به خطر میاندازم.
هوش مصنوعی: وقتی بیژن چنین سخن گفت، گیو از دور نگریست و متوجه شد که این کار برای او دشوار و سخت است.
هوش مصنوعی: گیو ابتدا برای شاه، یعنی افراسیاب، ستایش و تمجید کرد و سپس به بیژن اشاره نمود و مسیر را مشخص کرد.
هوش مصنوعی: پدر به بیژن میگوید: چرا به جوانی خود و قدرتت اینگونه شک داری؟
هوش مصنوعی: جوان هرچند که باهوش و باهوشی است، اما نباید بیچونوچرا به داناییاش تکیه کند و هنر و مهارت را امتحان نکرده بگذارد.
هوش مصنوعی: انسان باید هر نوع خوبی و بدی را تحمل کند و از هر نوع تلخی و شوری تجربه را به دست آورد.
هوش مصنوعی: به مسیری که هرگز آن را نرفتهای، نرو و بر شاه، که درگیر مشکلات است، آبرو و اعتبار او را نبر.
هوش مصنوعی: جوان با شنیدن گفتههای پدرش به شدت خشمگین و ناراحت شد، زیرا او فردی توانا و باتجربه بود و شجاعت و خوششانسیاش او را برجسته میکرد.
هوش مصنوعی: او به شاه میگوید که ای پادشاه پیروزمند، درباره من به سُستی و ضعف گمان نکن.
هوش مصنوعی: تو این سخنان را از من بپذیر، ای جوان، اما من خودم به تجربه و اندیشهای که حاصل سالها زندگی است، فکر میکنم.
هوش مصنوعی: من بیژن، فرزند گیو، هستم که قهرمان جنگم و میتوانم سر خوک را از بدنش جدا کنم.
هوش مصنوعی: وقتی بیژن این حرفها را زد، شاه خوشحال شد و او را ستایش کرد و به او فرمان داد.
هوش مصنوعی: خسرو به بیژن گفت که ای هنرمند، تو همیشه باید در برابر بدیها سپر در دست داشته باشی و با قدرت و هنر خود از خودت دفاع کنی.
هوش مصنوعی: هیچکس همچون تو در دنیا نیست که از دشمنان بترسد؛ مگر اینکه فردی بیفکر و سستپا باشد.
هوش مصنوعی: گرگین میلاد به بیژن گفت: وقتی که بیژن به سرزمین توران میرسد، نگران نباشد و مسیر را نرود.
هوش مصنوعی: با او برو و تا محل آب بند، همیشه راهنمای او باش و در این مسیر کمکش کن.
هوش مصنوعی: بیژن از آنجا سوار بر اسب شد و آماده رفتن به راهی شد و کلاهی بر سر نهاد که نشانهٔ آماده بودن اوست.
هوش مصنوعی: گرگین، میلاد را که همصدا و همنوا است، به همراه خود آورد و صدای او را در راه بلند کرد.
هوش مصنوعی: شاه با یوز و باز (پرنده شکاری) از در قصر خارج شد تا به شکار برود و به راه طولانی سفر کرد.
هوش مصنوعی: او مانند فیلهای عظیمالجثه به پیش میرفت و شکارچیان با شجاعت و قدرتی که داشتند، بدن گورها و آهوها را از هم جدا میکردند.
هوش مصنوعی: دشت غرم (سرسبز) از چنگال یوزها (شکارچیان) پارهپاره شده و بر و دل (ظاهر و احساس) همه پر از زخم و درد است.
هوش مصنوعی: همه گردن گور (گور به معنی ببر یا حیواناتی از این دست) زخمهای کمند (دامی که به گردن او میافتد) دارد، چه بیژن و چه طهمورث، که هر دو از قهرمانان داستان هستند. این اشاره به قدرت و مهارت قهرمانان در شکار و مقابله با حیوانات دارد.
هوش مصنوعی: پرندگان تذرو (نوعی پرنده) در چنگال دیگر موجودات هستند و در حال پایین آمدن به سمت زمین، به نرمی بر درخت سمن (سمن درختی خوشبو و زیباست) میافتند و خون بر برگهای آن ریخته میشود.
هوش مصنوعی: بدین ترتیب، آنها (بیژن و همراهانش) از مسیر خود منحرف شدند و تمامی دشت را چون باغی زیبا تصور کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که بیژن به جنگل رسید، چشمانش از خشم پر از خون شد.
هوش مصنوعی: گرازان (خوکهای وحشی) نمیدانستند که بیژن بر آنها حمله کرده و به آنها ضرر خواهد رساند.
هوش مصنوعی: به گرگین میلاد (یکی از شخصیتها) گفت که به نزد او بیاید، وگرنه باید از یک سمت دیگر دور شود و جای خود را ترک کند.
هوش مصنوعی: به نزد آن آبگیر برو و خود را آماده کن تا مثل من با گرازها درگیر شوم و با تیر به آنها شلیک کنم.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای بلندی از جنگل شنیده شود، تو باید چوبی را برداری و هوشیاری و تیزبینی را جایگزین کنی.
هوش مصنوعی: گرگین به بیژن میگوید که پیمان میان او و شاه (افراسیاب) این طور نبود که حالا به آن عمل شود.
هوش مصنوعی: تو جواهرات و طلا و نقره را برداشتی و کمربند رزم را به دور خود بستی.
هوش مصنوعی: بیژن وقتی این سخن را شنید، حیرتزده شد و چشمانش از شدت ناراحتی و غم بر روی او (منیژه) تار شد.
هوش مصنوعی: بیژن به جنگل وارد شد و مانند شیر به میدان آمد. او کمانش را آماده کرد و این کار را مردی شجاعانه انجام داد.
هوش مصنوعی: زمانی که ابرهای بهاری با صدای رعد و برق و شدت میغرد، تیرها و آب به شدت بر زمین میبارند و مانند برگهای درختان به پایین میریزند.
هوش مصنوعی: بیژن، مانند فیل مستی که به دنبال خوکی میدود، از پی خوکها رفت و خنجری که به آب زده شده بود (به خاطر تیزی و برندگی) در دست داشت.
هوش مصنوعی: همهٔ جنگ را به سمت او (بیژن) حملهور شدند و زمین را با دندانهای خود پارهپاره کردند.
هوش مصنوعی: دندانهای جنگجویان آتش به پا کرد، بهگونهای که گویی جهان در حال سوختن است.
هوش مصنوعی: گراز بزرگی مانند آهرمن (شیطان) به سوی بیژن آمد و زره او را پاره کرد.
هوش مصنوعی: مانند سوهانی که از جنس فولاد بر سنگ سخت کار میکند، دندان بیژن نیز بر درختی (مادی که در نظر است) فرسایش میآورد. در اینجا، بیژن با تلاش و قدرت خود، اثر میگذارد.
هوش مصنوعی: آتش جنگ را شعلهور کردند و از آن بوستان، دودی به هوا برخاست.
هوش مصنوعی: دشمن کیفرخواست و با خنجر به بیژن ضربهای زد که بدنش به دو نیم شد و همچون پیل (فیل) بزرگ و قدرتمند به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: وقتی که آن ددان دلیر مانند روباه به هم نزدیک شدند، بدنشان از تیغ پر از خون شده و دلشان از جنگ و ماجرای نبرد خسته و سیر است.
هوش مصنوعی: آنها سر رهبران دشمن را با خنجر بریدند و اسب تندرو را با زین و افسار محکم نگه داشتند.
هوش مصنوعی: شاه به دشمنان خود ضربهای زد که از دندانها و قدرت آنها کاسته شود و بدین ترتیب، او بر آنان چیره گردید.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، هنر و توانایی پهلوانان ایرانی را به پیروزی بر جنگافزارهایی که از فیلها (جانداران بزرگ و نیرو) جدا شدهاند نشان میدهد.
هوش مصنوعی: هر یک از این کوهها به آسمان بلند میشود و از شدت فشار و زحمت، گاومیشی از سر ناتوانی به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: گرگین که شخصیت بداندیش و ناپاکی است، به طور دیوانهوار از یک سمت جنگل خارج شد و مانند آتش یا سوزان به سرعت و بیقرار به سوی دیگر رفت.
هوش مصنوعی: همه جنگل در نظر او تاریک و غمانگیز شد و او برای این وضعیت افسوس خورد و شادی نکرد.
هوش مصنوعی: او از آن کار (شکار) در دلش اندوه فراوانی احساس کرد و از بدنامی و ننگی که ممکن است برایش حاصل شود، به شدت ترسید.
هوش مصنوعی: آهرمنا (شیطان) دل بیژن را برهم زد و او را به وسوسه و فریب انداخت.
هوش مصنوعی: بدی، همچون سگ، به این شکل نوشته شده که از هیچ چیز یادآوری از جهانآفرین (خداوند) نشده است.
هوش مصنوعی: هرکس در مسیری قدم بگذارد که عمیق است و خطرناک، شایسته است که گاهی در عمق آن چاه بفتد، زیرا خطر را جدی نگرفته است.
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن بیشتر و برای به دست آوردن نام و شهرت، او به راه جوانان دام میگستراند.
هوش مصنوعی: ببین چه بد کرد آن بیوفا، و چه سختیهایی که به او (به فرض، بیژن) وارد کرد.
هوش مصنوعی: او (بیژن) در آن زمان با مهربانی و لطافت رفتار کرد و به خاطر خوبیهایش، او (منیژه) را بسیار ستایش کرد.
هوش مصنوعی: پس از پایان جنگ و کشتن، به کنار رود نشسته و مشغول نوشیدن شراب شدند.
هوش مصنوعی: بیژن از کردار گرگین آگاه نبود و به همین دلیل گفتار او را درست میپنداشت.
هوش مصنوعی: بیژن وقتی اندکی از آن می سرخ نوشید، نگاهی به گرگین کرد.
هوش مصنوعی: به گرگین گفت: حالا که میبینی جنگ من با خوک اینگونه است، چه احساسی داری؟
هوش مصنوعی: این پاسخ نشان میدهد که فردی با ویژگیهایی چون شجاعت و دلاوری مانند شیر را در هیچکجا مانند او نمیبیند، و او را بهترین جنگجو میداند.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که در ایران و توران، یاری برای تو وجود ندارد و انجام این کار برای تو دشوار نیست. در واقع، این شخص به بیژن میگوید که او در این زمین به تنهایی میتواند بر مشکلات فائق آید.
هوش مصنوعی: بیژن از سخن کسی که با او صحبت کرده بود، خوشحال شد و مثل یک درخت سرو که آزادانه رشد میکند، سرزنده و شاداب گردید.
هوش مصنوعی: پهلوان به بیژن چنین گفت که ای مرد نامی و مشهور، که چهرهات نورانی و دلنواز است.
هوش مصنوعی: این کارها و وقایع را به یاری خداوند و بخت خوبت به دست آوردهای.
هوش مصنوعی: اکنون میخواهم داستانها و زمانهایی را که با تو بودهام، برایت بگویم.
هوش مصنوعی: در این بیت، سخن از کسانی است که با رستم، گیو، گژدهم، طوس، نوذر و گستهم (شخصیتهای معروف شاهنامه) همراه هستند و به نوعی از پیشرفتها یا کارهای مهمشان یاد میشود. اشاره به نام این پهلوانان نشاندهندهٔ همپیمانی و اتحاد آنها در مبارزات است.
هوش مصنوعی: اینجا اشاره به این است که در این دشت وسیع، کارها و هنرهای زیادی انجام دادهایم که برآمده از تواناییهای ماست و زمان (گردون) بر تمامی اینها گذشت.
هوش مصنوعی: ما از کجا به این مقام بلند رسیدیم، و به نزد پادشاه (خسرو) ارجمند و با احترام و شأن وارد شدیم.
هوش مصنوعی: یک مکان جشن در اینجا نزدیک نیست، اما پس از دو روز راه میتوان به آنجا رسید.
هوش مصنوعی: در اینجا دشت سبز و زردی را میبینی که باعث شادی دل رادمردان میشود. این دشت نماد سرسبزی و زیبایی طبیعت است که بر روح و احساسات قهرمانان تاثیر مثبت میگذارد.
هوش مصنوعی: تمامی جنگلها، باغها و آبهای روان در اینجا، مکانی از قدرت و استواری پهلوانان محسوب میشود.
هوش مصنوعی: زمین پوشیده از پارچههای نرم و لطیف است و بوی هوای برفی به عطر گلاب میماند، گویی که آب جوی نیز معطر و خوشبوست.
هوش مصنوعی: زمین عطر و بوی خوش عطر عنبر را دارد و در هوای آن بوی گلهای خوشبو پراکنده است. همچنین، سنگهای یاقوت به زمین زیبایی و رنگهای مختلفی بخشیدهاند.
هوش مصنوعی: درخت سمن به خاطر سنگینی بار شاخهایش خمیده شده و زمین مانند باغ و گلابی شده است.
هوش مصنوعی: پرندگان در فضایی زیبا و دلانگیز در حال پرواز هستند و بلبلها از روی درختان سرو آواز سر میدهند.
هوش مصنوعی: از این پس، تا زمانی که روزگار طولانی بگذرد، اینجا مانند بهشتی پر از دشت و مرغزار خواهد شد.
هوش مصنوعی: تمام دشت و کوه پر از افرادی است که به شادی جمع شدهاند و چهرههای زیبا دارند.
هوش مصنوعی: منیژه، دختر افراسیاب، در کدام باغی مانند آفتاب درخشان میدرخشد؟
هوش مصنوعی: دختران سرزمین توران همگی زیبا و با وقار هستند؛ مانند سروهایی بلند و خوش قامت، و موی آنها نیز خوشبو و مانند مشک است.
هوش مصنوعی: در این بیت، توصیف زیبایی و جذبه است؛ چهرهها مثل گلها زیباست، چشمانشان خوابآلود و لبها به عطر شیرین گلاب آغشته است.
هوش مصنوعی: اگر ما به نزدیک آن محل شادمانی برسیم و در یک روز تمام مسیر را طی کنیم، به آنجا خواهیم رسید.
هوش مصنوعی: اگر از آنها یعنی دختران زیبا یا پریچهره بینصیب نمانیم، به نزد خسرو، پادشاه بزرگ، میرویم و مقام والایی به دست خواهیم آورد.
هوش مصنوعی: وقتی گرگین این گفته را به بیژن جوان گفت، بیژن که پهلوان بود، از شدت هیجان و شوق به شدت پرجنبوجوش شد.
هوش مصنوعی: گاهی بیژن نام جوانان را در آن مکان جستوجو میکند و گاهی با شجاعت و روحیه جوانیاش گام برمیدارد.
هوش مصنوعی: بیژن و منیژه به راهی طولانی رفتند، یکی در پی کار و حرفهای بود و دیگری به دنبال کینه و انتقام.
هوش مصنوعی: در میانهٔ دو جنگل، راهی به مسافت یک روز پیموده شد و آن لشکر پناه، به زمین فرود آمد.
هوش مصنوعی: در مرغزارهای ارمان، برای مدت دو روز، مردم با شادی و خوشحالی به شکار پرندگان و یوزها (یوزها، نوعی گربهسان هستند) مشغول بودند.
هوش مصنوعی: وقتی گرگین فهمید که عروس (منیژه) آمد، تمام دشت مثل چشمان خروس روشن و پرنور شد.
هوش مصنوعی: بیژن داستانی را که برای او پیش آمده بود، بازگو کرد و از آن جشن و شادیهای بسیار یاد کرد.
هوش مصنوعی: بیژن به گرگین گفت که من قبلاً این مسأله را حل کردهام و به این وضعیت نمیپردازم.
هوش مصنوعی: میخواهم از دور جایگاه جشن و بزم را ببینم، زیرا ترکها مانند گروهی از شیاطین در آنجا جمع شدهاند و جشن بزرگ و آشفتگی برپا کردهاند.
هوش مصنوعی: از آن مکان دور، با شدت به راه خود ادامه میدهم و میخواهم تا سری به دودهٔ سنان بیفکنم و آن را از سطح بالا برآورم.
هوش مصنوعی: وقتی به این جا میرسیم، پس از آنکه بهروشنی و با دقت فکر میکنیم، ذهن ما هوشیارتر و دلمان بیدارتر میشود، یعنی نسبت به مسائل آگاهتر میگردیم.
هوش مصنوعی: به گنجور گفت که ای کلاه بزرگ، کلاهی که در مجلس جشن بر سر گذاشتم.
هوش مصنوعی: روشن شدی، یعنی تو به مهمانی و شادی آمدی و حالا وقت آن است که ما را به جمع خودت دعوت کنی.
هوش مصنوعی: طوق کیخسرو و گوشواره، هر دو از زیورآلات باارزشی هستند که به کار میروند. همچنین اشاره به یارهٔ گیو (دختر گیو) به عنوان شخصیتی با زیبایی و گوهرنگاری دارد. در مجموع، این بیت به تزیینات زیبا و ارزشمندی که به مراسم میآید اشاره دارد.
هوش مصنوعی: پوشش درخشان رومی به تن کرد که از تاج پر همای (پر مرغ خوشبختی) آویخته شده است.
هوش مصنوعی: بر روی اسب شبرنگ زین را قرار دادند و کمرش را برای پهلوانی، یعنی بیژن، آماده کردند.
هوش مصنوعی: بیژن به نزدیک جنگل آمد و دلش پر از آرزو و افکار مختلف شد.
هوش مصنوعی: در زیر یک سایهبان بزرگ قرار گرفت که آفتاب به او آسیبی نرساند.
هوش مصنوعی: به نزد خیمهای که زیباییهایش ستودنی بود، شخصی آمد که در دل دیگران عشق و محبت را برافروخت.
هوش مصنوعی: تمام دشت از صدای رود و آهنگ موسیقی پر شده بود و به نظر میرسید که همه جا در حال خوشامدگویی و سلام است.
هوش مصنوعی: منیژه وقتی نگاهش را از خیمه بیرون آورد، آن جوان خوش قد و قامت را دید که پشتیبان لشکر است.
هوش مصنوعی: چهرههای او مانند ستاره سهیل (از ستارههای درخشان) در یمن است و بر روی آنها مانند بنفشه دو برگ سمن (سمن، گیاه خوشبویی است) روییده است.
هوش مصنوعی: کلاهی که بر سر بیژن، پهلوان، است از پارچهٔ دیبای رومی (پارچهای با کیفیت و ارزش بالا) ساخته شده و زینتافزایی دارد.
هوش مصنوعی: دختر در پشت پردهای که چهرهاش را پوشانده، مهر و محبتش به بیژن شعلهور شده و احساساتش تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: او (منیژه) دایهاش را که مانند نوزادان رفتار میکند، فرستاد تا زیر آن درخت سرو بلند برود.
هوش مصنوعی: به او نگاه کن که آن ماهی که در دیدارت است کیست؛ آیا سیاوش است که اگر زنده شده باشد، همچون پری است.
هوش مصنوعی: از کسی بپرس که تو چگونه وارد این مهمانی شدهای و چرا به این بزم نیامدهای.
هوش مصنوعی: صاحبزادهای از نسل سیاوش (که از شخصیتهای مهم شاهنامه است) وجود دارد که مردم به خاطر محبتش به او احساس شوق و هیجان میکنند.
هوش مصنوعی: اگر در روز رستاخیز برانگیخته شوی، آتش عشق را به شدت و تیزی میفروشی.
هوش مصنوعی: من سالهاست که در این دشت و مرغزار، جشن و شادی برپا میکنم و هر بهار، دوباره جشنی برپا میشود.
هوش مصنوعی: در این میهمانی، کسی را ندیدیم، ولی تو را دیدم که ای سرو آزاده (دختر زیبا) هستی.
هوش مصنوعی: دایه به سراغ بیژن آمد و او را ستود و برایش دعا کرد.
هوش مصنوعی: منیژه به بیژن پیام فرستاد و گفت که همهٔ زیباییها و ویژگیهای ظاهری بیژن مثل گل شکفته است و بسیار زیباست.
هوش مصنوعی: بیژن به فرستادهٔ منیژه که زیبایست پاسخ داد که من، بیژن، هستم.
هوش مصنوعی: بیژن، با افتخار بیان میکند که او همچون سیاوش، که نیمی از خون او از فرزندان پریها میباشد، از ایران و از نسل آزادگان است.
هوش مصنوعی: من بیژن، فرزند گیو از ایران هستم و برای جنگ آمدهام، بدون هیچ تأخیری به میدان نبرد با گرازها و دشمنان میروم.
هوش مصنوعی: سرِ سران دشمنان را بریدم و در راه (بیانداز) کردم تا دندانهای آنها (که بر من) در برابر شاه نرود.
هوش مصنوعی: وقتی از این جشن و میهمانی خبر یافتم، به سوی گیو و گودرز (دو فرمانده شجاع) شتاب کردم.
هوش مصنوعی: به این میدان جنگ آمدهام و راههای طولانی زیادی را طی کردهام تا به اینجا رسیدم.
هوش مصنوعی: آیا در خواب خوشم نمیبیند که چهره دختر افراسیاب را میبینم، این نشان از خوششانسی من است؟
هوش مصنوعی: این دشت را میبینم که مانند معبدی در چین زیبا و با صفاست و پر از آرزوها و خواستهها است.
هوش مصنوعی: اگر خوب و عاقلانه فکر کنی، من به تو تاج طلا و گوشواره و کمربند هدیه میزنم.
هوش مصنوعی: به سوی آن زن زیبا و دلفریب میروم، تا او دلش را به محبت من پیوند بزند.
هوش مصنوعی: وقتی بیژن این حرف را زد، دایه، یعنی پرستار منیژه، دوباره به او نزدیک شد و به گوش منیژه راز عشق بیژن را گفت.
هوش مصنوعی: روی منیژه بهقدری زیباست که خداوند، آفرینندهٔ جهان، او را با چنین زیبایی خلق کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی بیژن این حرفها را از دایهاش شنید، فرمان داد تا به سمت باغ سرو بروند.
هوش مصنوعی: پاسخی که فرستاد، به همان سرعتی بود که انتظارش را داشتی و آنچه را که فکر میکردی، به دست آورد.
هوش مصنوعی: اگر با ناز و افاده به نزد من بیایی، روح غمزده و پژمردهام را شاد خواهی کرد.
هوش مصنوعی: پس از آمدن آن شخص، دیگر جایی برای گفتوگو باقی نماند و سایهٔ درخت سروبن بر آن کس، به آرامی در حال حرکت بود.
هوش مصنوعی: به سوی خیمهٔ دختر آزاده، بیژن با پای پیاده حرکت کرد و در دلش آرزویی داشت.
هوش مصنوعی: دختر زیبا و بلندقدی مانند سرو به خیمه آمد که کمرش با نوار طلایی تزئین شده بود.
هوش مصنوعی: منیژه آمد و بیژن را در آغوش گرفت و کمربندش را که نشانهٔ سلطنت کیانی است، از میان او گشود.
هوش مصنوعی: منیژه از بیژن میپرسد که در این سفر پرمشقت و خطرناک، چه کسی با تو در نبرد با گرازها همراه بوده است؟
هوش مصنوعی: چرا از شدت خشم و غضب چهرهات بر افروخته و بالا آمده است، ای خوشچهره؟
هوش مصنوعی: پایش را با عطرهای خوشبو مانند مشک و گلاب شستوشو دادند و سپس به خوردن غذا مشغول شدند.
هوش مصنوعی: سفرهای چیدند و غذاهای متنوعی آماده کردند و از سر گمان بیشتر از نیاز، بر روی سفره گذاشتند.
هوش مصنوعی: مردم دور رود نشسته بودند و مشغول نوشیدن می بودند و برای مهمانان بیگانه خیمهای برپا کردند.
هوش مصنوعی: پرستندگان در حال ایستاده هستند و با ابزار موسیقی مانند بربط و چنگ، موسیقی و شادی را در محفل ایجاد میکنند.
هوش مصنوعی: سجادی مخصوص و گرانبهایی به رنگ طاووس بر روی زمین گستردهاند که از جنس دینار (طلا) و دیبا (پارچه نرم و ظریف) است و مانند پوست پلنگ زیبا و چشمنواز است.
هوش مصنوعی: سراپرده ای که با عطرهایی چون مشک و عنبر و جواهراتی مثل یاقوت و طلا تزئین شده است، به طور کامل و با ظرافت آراسته شده است.
هوش مصنوعی: میگویند که سالخوردهای در جام بلور مشروب مینوشد و این کار را با بیژن و گیو، دو شخصیت قوی و شجاع، انجام میدهد.
هوش مصنوعی: سه روز و سه شب به شادی کنار هم بودند و در حال مستی و خوشی خوابشان برد.
هوش مصنوعی: وقتی زمان رفتن فرا رسید، منیژه به دیدار بیژن نیازمند شد.
هوش مصنوعی: به فرمان افراسیاب، داروی مخصوصی که باعث بهبود هوش و ذکاوت میشود را با دارویی که باعث شادابی و سرحالی میگردد مخلوط کردند.
هوش مصنوعی: به بیژن، که یکی از شخصیتهای مهم داستان است، گیو و نیو (پسر نیکدل و شناختهشده) را سپردند.
هوش مصنوعی: منیژه، وقتی که بیژن در حالی غمگین و ناراحت بود، پرستندگانی را که او را دوست داشتند، فراخواند.
هوش مصنوعی: در این بیت، به برپایی ستونی (عماری) اشاره شده است که برای رفتن به راهی در نظر گرفته شده و به جای او که در آن جا خوابیده، اشاره دارد. به نوعی، سخن از تلاش برای حرکت و برپا کردن راهی در مکانی است که کسی در آن خوابیده است.
هوش مصنوعی: از یک طرف، در حالی که او را برای استراحت آماده میسازند، از طرف دیگر، مکان آرامش را تغییر دادهاند.
هوش مصنوعی: بر روی بستر خواب، کافور میپاشید و بر چوب صندل نیز عطر گلاب میریخت.
هوش مصنوعی: هنگامی که به نزدیکی شهر اندرا رسید، بر روی خوابیدگان پردهای کشید تا آنها را نبیند.
هوش مصنوعی: بیژن به نزدیکی کاخ افراسیاب وارد شد و در شب، از آنجا که در میان بیگانگان بود، هیچ کلامی ادا نکرد و چیزی نگفت.
هوش مصنوعی: بیژن که با هوش و هشیاری از خواب بیدار میشود، در آغوش محبوبش، که زیباییاش مانند گل سمن است، قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: بیژن به قصر افراسیاب، که در آنجا دختری با رویی چون ماه، سر بر بالین او گذاشته است، منتقل شده است.
هوش مصنوعی: بیژن که به خاطر وضعیتش دچار اضطراب شده، به درگاه خداوند شکایت میکند و از او طلب یاری میکند.
هوش مصنوعی: بیژن در این بیت به خداوند (کردگار) میگوید که اگر از چنگال ایدر (شخصیت شیطانی داستان) رهایم نکنید و نجات پیدا نکنم، به چه کار آید بدن من.
هوش مصنوعی: اگر تو از گرگین (دشمن بیژن) بخواهی، باید درد و نفرین من را بر او بشنوی.
هوش مصنوعی: او (گرگین) به بدی مرا به بدی راهنمایی میکند و به گونهای پیوسته در حال جادو کردن و فریب دادن من است.
هوش مصنوعی: منیژه به بیژن گفت که دل خود را شاد نگهدار، زیرا همه کارهایی که به نظر بد میرسد، زودگذر است و باید از آنها گذشت.
هوش مصنوعی: برای مردان، در هر زمان، یا جشن و شادی (بزم) پیش میآید یا جنگ و نبرد (کارزار).
هوش مصنوعی: از هر قصر و مکان زیبا، دختران خوشرویی را خواستند و آنها را با لباس زیبا و باارزش رومی آراستند.
هوش مصنوعی: پری زیبا و چهرهرو مناظر طبیعی را برداشتند و به شادی جشن گرفتند و روز را به خوشگذرانی گذراندند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.