بخش ۵ - بازآمدن گرگین بیبیژن، سوگ گیو و بند گرگین، و دیدن بیژن در چاه از جام کیخسرو
چو یک هفته گرگین برهبر بپای
همی بود و بیژن نیامد بجای
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت
پشیمانی آمدش زان کار خویش
که چون بد سگالید بر یار خویش
بشد تازیان تا بدان جشنگاه
کجا بیژن گیو گم کرد راه
همه بیشه برگشت و کس را ندید
نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید
همی گشت بر گرد آن مرغزار
همی یار کرد اندرو خواستار
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
که آمد ازان مرغزاران پدید
گسسته لگام و نگون کرده زین
فرو مانده بر جای اندوهگین
بدانست کو را تباهست کار
بایران نیاید بدین روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسیاب آمدستش گزند
کمند اندرافگند و برگاشت روی
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
ازان مرغزار اسب بیژن براند
بخیمه در آورد و روزی بماند
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه
که بیژن نبودست با او براه
بگفت این سخن گیو را شهریار
بدان تا ز گرگین کند خواستار
پس آگاهی آمد همانگه بگیو
ز گم بودن رزمزن پور نیو
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
دل از درد خسته پر از آب روی
همی گفت بیژن نیامد همی
بارمان ندانم چه ماند همی
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را
بروبر نهادند زین خدنگ
گرفته بدل گیو کین پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای
پذیره شدش تا کند خواستار
که بیژن کجا ماند و چون بود کار
همی گفت گرگین بدو ناگهان
همانا بدی ساخت اندر نهان
شوم گر ببینمش بی بیژنم
همانگه سرش را ز تن بر کنم
بیامد چو گرگین مر او را بدید
پیاده شد و پیش او در دوید
همی گشت غلتان بخاک اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسید و گفت ای گزین سپاه
سپهدار سالار و خورشید گاه
پذیره بدین راه چون آمدی
که با دیدگان پر ز خون آمدی
مرا جان شیرین نباید همی
کنون خوارتر گر برآید همی
چو چشمم بروی تو آید ز شرم
بپالایم از دیدگان آب گرم
کنون هیچ مندیش کو را بجان
نیامد گزند و بگویم نشان
چو اسب پسر دید گرگین بدست
پر از خاک و آسیمه برسان مست
چو گفتار گرگینش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
همی کند موی از سر و ریش پاک
خروشان بسر بر همی ریخت خاک
همی گفت کای کردگار سپهر
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگسلد بند من
روانم بدان جای نیکان بری
ز درد دل من تو آگهتری
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فریادرس
کنون بخت بد کردش از من جدا
بماندم چنین در جهان مبتلا
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
که چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجایش کسی برگزید
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
چه افگند بند سپهرش بروی
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
که او را تبه کرد و برگشت کار
تو این مردهری اسب چون یافتی
ز بیژن کجا روی برتافتی
بدو گفت گرگین که بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش
که این کار چون بود و کردار چون
بدان بیشه با خوک پیکار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش
همیشه فروزندهٔ گاه باش
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز
رسیدیم نزدیک ارمان فراز
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
درختان بریده چراگاه پست
همه جای گشته کنام گراز
همه شهر ارمان از آن در کزاز
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم
ببیشه درون بانگ برداشتیم
گراز اندر آمد بکردار کوه
نه یک یک بهر جای گشته گروه
بکردیم جنگی بکردار شیر
بشد روز و نامد دل از جنگ سیر
چو پیلان بهم بر فگندیمشان
بمسمار دندان بکندیمشان
وزآنجا بایران نهادیم روی
همه راه شادان و نخچیر جوی
برآمد یکی گور زان مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار
بکردار گلگون گودرز موی
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
برو اندر افگند بیژن کمند
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بیژن پس اندر دمان
ز تازیدن گور و گرد سوار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بکردار دریا زمین بردمید
کمندافگن و گور شد ناپدید
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه
که از تاختن شد سمندم ستوه
ز بیژن ندیدم بجایی نشان
جزین اسب و زین از پس ایدر کشان
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همی کردمش هر سوی خواستار
ازو باز گشتم چنین ناامید
که گور ژیان بود و دیو سپید
چو بشنید گیو این سخن هوشیار
بدانست کو را تباهست کار
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
همی چشمش از روی او تیره دید
رخش زرد از بیم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گیو گم بوده دید
سخن را برآنگونه آلوده دید
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
همی خواست کو را درآرد ز پای
بخواهد ازو کین پور گزین
وگر چند نیک آید او را ازین
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
نیامد همی روشنایی پدید
چه آید مرا گفت از کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا
به بیژن چه سود آید از جان اوی
دگرگونه سازیم درمان اوی
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
شود آشکارا ز گرگین گناه
ازو کین کشیدن بسی کار نیست
سنان مرا پیش دیوار نیست
بگرگین یکی بانگ برزد بلند
که ای بدکنش ریمن پرگزند
تو بردی ز من شید و ماه مرا
گزین سواران و شاه مرا
فگندی مرا در تک و پوی پوی
بگرد جهان اندرون چارهجوی
پس اکنون بدستان و بند و فریب
کجا یابی آرام و خواب و شکیب
نباشد ترا بیش ازین دستگاه
کجا من ببینم یکی روی شاه
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش
ز بهر گرامی جهانبین خویش
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه
دو دیده پر از خون و دل کینهخواه
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه جهان را بشادی گذار
انوشه جهاندار نیک اخترا
نبینی که بر سر چه آمد مرا
ز گیتی یکی پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بیم گریان بدم
ز درد جداییش بریان بدم
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
زبان پر ز یافه روان پر گناه
بدآگاهی آورد از پور من
ازان نامور پاک دستور من
یکی اسب دیدم نگونسار زین
ز بیژن نشانی ندارد جزین
اگر داد بیند بدین کار ما
یکی بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگین دهد داد من شهریار
کزو گشتم اندر جهان خاکسار
غمی شد ز درد دل گیو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ کلاه
رخ شاه بر گاه بیرنگ شد
ز تیمار بیژن دلش تنگ شد
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت
چه گوید کجا ماند از نیک جفت
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو
سخن گفت با خسرو از پور نیو
چو از گیو بشنید خسرو سخن
بدو گفت مندیش و زاری مکن
که بیژن بجانست خرسند باش
بر امید گم بوده فرزند باش
که ایدون شنیدستم از موبدان
ز بیدار دل نامور بخردان
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بیدرنگ
بکین سیاوش کشم لشکرا
بپیلان سرآرم از آن کشورا
بدان کینه اندر بود بیژنا
همی رزم جوید چو آهرمنا
تو دل را بدین کار غمگین مدار
من این را همانا بسم خواستار
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد
دو دیده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید
ز گردان در شاه پردخته دید
ز تیمار بیژن همه مهتران
ز درگاه با گیو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم کرده صد گونه گنج
پراگنده رای و پراگنده دل
همه خاک ره ز اشک کرده چو گل
وزین روی گرگین شوریده رفت
بنزدیک ایوان درگاه تفت
چو در پیش کیخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
چو الماس دندانهای گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز
که خسرو بهر کار پیروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز
بریده چنان کان سران گراز
بدندانها چون نگه کرد شاه
بپرسید و گفتش که چون بود راه
کجا ماند از تو جدا بیژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای
فرو ماند خیره همیدون بپای
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
فروماند بر جای بر زرد روی
زبان پر ز یافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه
چو گفتارها یک بدیگر نماند
برآشفت وز پیش تختش براند
همش خیره سر دید هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنیدی آن داستان
که دستان زدست از گه باستان
که گر شیر با کین گودرزیان
بسیچد تنش را سر آید زمان
اگر نیستی از پی نام بد
وگر پیش یزدان سرانجام بد
بفرمودمی تا سرت را ز تن
بکندی بکردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر
که بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پای کردش ببند
که از بند گیرد بداندیش پند
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش
بجویش بهر جای و هر سو بکوش
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجویم بهر جا نگاه
ز بیژن مگر آگهی یابما
بدین کار هشیار بشتابما
وگر دیر یابیم زو آگهی
تو جای خرد را مگردان تهی
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هور دین
بدانگه که بر گل نشاندت باد
چو بر سر همی گل فشاندت باد
زمین چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاک فرمان ما
پرستش که فرمود یزدان ما
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای
کجا هفت کشور بدو اندرا
ببینم بر و بوم هر کشورا
کنم آفرین بر نیاکان خویش
گزیده جهاندار و پاکان خویش
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست
چو بشنید گیو این سخن شاد شد
ز تیمار فرزند آزاد شد
بخندید و بر شاه کرد آفرین
که بیتو مبادا زمان و زمین
بکام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین
که بر تو برازد کلاه و نگین
چو گیو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان
که یابد مگر زو بجایی نشان
همه شهر ارمان و تورانیان
سپردند و نامد ز بیژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نیاز آمدش
بیامد پر امید دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید
دلش را بدرد اندر آزرده دید
بیامد بپوشید رومی قبای
بدان تا بود پیش یزدان بپای
خروشید پیش جهان آفرین
بخورشید بر چند برد آفرین
ز فریادرس زور و فریاد خواست
از آهرمن بدکنش داد خواست
خرامان ازان جا بیامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
یکی جام بر کف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور پدید
زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه و چون و چند
ز ماهی بجام اندرون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندار افسونگرا
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش
بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید
سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید
بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران
یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه
که زندست بیژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند
که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی
بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار
ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد
چو ابر بهاران ببارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای
که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها
نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ
کمر بند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه مأسا و روز
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را بره بردما



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گرگین بیژن افراسیاب گیو کشواد (اشاره) گودرز (اشاره) فرهاد (اشاره) دیو سپید (اشاره) اهریمن (اشاره) کیخسرو سیاووش (اشاره) نیو (اشاره) زال (اشاره) رستم
هوش مصنوعی: گرگین، پس از یک هفته جستجو برای پیدا کردن بیژن، ناامید میشود و به سمت شهر ایران میرود. او رویدادها را به گیو، پدر بیژن، میگوید و گیو از غیبت فرزندش نگران میشود. در همین حین، گرگین به گیو خبر میدهد که بیژن در نبرد با گراز از اسب سقوط کرده و به امید پیدا کردن فرزندش، تصمیم میگیرد تا با سوارانی به جستجوی او برود. گرگین در دربار کیخسرو نیز ماجرای بیژن را شرح میدهد و از آنجا به دنبال بیژن میروند، البته در مورد سرنوشت او خبر دقیقی نمییابند. در نهایت، گیو و دیگران به جستجوی بیژن میپردازند و کم کم امید خود را از دست میدهند.
هوش مصنوعی: پس از یک هفته، گرگین به انتظار بیژن نشسته بود و خبری از او نمیشد.
هوش مصنوعی: گرگین بهطور پیوسته در حال جستوجو و حرکت بود و از هر سو تلاش میکرد تا به بیژن برسد و صورت او را در خون بشوید.
هوش مصنوعی: او از کار خود پشیمان شد، زیرا که مثل یک سگ به یار خود بدی کرده و بیاحترامی نشان داده است.
هوش مصنوعی: تازیان به جایی رسیدند که بیژن، گیو را در آن مکان گم کرده بود.
هوش مصنوعی: همه جنگل برگشت و کسی را ندید، نه صدای پرندگان را نیز در آنجا شنید.
هوش مصنوعی: همه جا را در دور آن مرتع میگشت و یارانش را در آنجا آرزو میکرد.
هوش مصنوعی: بیژن به تنهایی و از دور، دید که از آن مرغزارها اسبش جلو میآید.
هوش مصنوعی: بیژن که از نداری و سختی، مهار اسبش را شل کرده و زین را به زمین انداخته، در حالت ناامیدی و اندوهی عمیق قرار دارد و نتوانسته از جایش حرکت کند.
هوش مصنوعی: او (بیژن) متوجه شد که کار او (بیژن) در بایران (سرزمین بایران) خراب و ناامیدکننده است و در این زمان نمیتواند به خوبی و خوشی بازگردد.
هوش مصنوعی: هرچند بیژن دارای امکانات و منابعی است، اما به او آسیب و خطر از سوی افراسیاب میرسد.
هوش مصنوعی: تلهای (کمند) انداختند و او (گرگین) را گرفتند و برگرداندند. او اکنون از کارهایش پشیمان شده و دلش به جفت (عشق و محبت) جوی (آب یا عشق) میسوزد.
هوش مصنوعی: از آن دشت، اسب بیژن را به سوی خیمه راند و او یک روز در همانجا ماند.
هوش مصنوعی: پس از این اتفاق، بیژن به سوی شهر ایران شتافت و در طول روز و شب آرامش نداشت و نتوانست چیزی بخورد.
هوش مصنوعی: وقتی خبر نداشتن بیژن از همراهی با گرگین به شاه رسید، او متوجه شد که بیژن در سفر نیست.
هوش مصنوعی: شاه به گیو گفت که این موضوع را بگوید تا از گرگین بخواهد که بیژن را پیدا کند.
هوش مصنوعی: پس همانهنگام، گیو از آمدن آگاهی پیدا کرد که فرزند نیو، رزمندهٔ گمشده، است.
هوش مصنوعی: از خانه بیرون آمد تا به کوی بیاید، دلش از درد شکسته و چهرهاش پر از اشک است.
هوش مصنوعی: گرگین میگوید که بیژن نیامده و نمیداند چه چیزی بر سر او آمده است.
هوش مصنوعی: اسماعیل (بور کشواد) را فرمان داد که آنجا ببرند، جایی که روز فریاد و ناله (تجمع) وجود داشت.
هوش مصنوعی: مقابل گرگین، نیزهای آماده کرده بودند که شبیه فلزی از زین شمشیر را در دست گیو پرتاب کرده بود و در نظر داشتند که کینه پلنگ را از او بگیرند.
هوش مصنوعی: در همان لحظه او (گرگین) به سمت او (بیژن) آمد و پاهایش را در یکی از کارها به بازی گرفت و به همان جا که بود، وارد شد.
هوش مصنوعی: گرگین به استقبال بیژن رفت و از او پرسید که بیژن کجا مانده و حالش چگونه است.
هوش مصنوعی: گرگین ناگهان به بیژن گفت که حقیقتاً او در خفا کار بدی کرده است.
هوش مصنوعی: اگر بیژن را ببینم، برای من زشت خواهد بود و در آن لحظه، سرش را از تنش جدا میکنم.
هوش مصنوعی: گرگین به سراغ بیژن آمد و وقتی او را دید، پیاده شد و به سمتش دوید.
هوش مصنوعی: او به شدت به زمین میغلتید و صورتش خاکی شده بود و بدنش برهنه و بیلباس بود.
هوش مصنوعی: او از سپهدار سالار، که به عنوان فرمانده و خورشید نماینده قدرت و روشنایی سپاه شناخته میشود، سؤال کرد و گفت که اقبال و سرنوشت این سرزمین چگونه است.
هوش مصنوعی: وقتی با این روش به استقبال تو آمدم، دیدم چشمانت پر از خون است.
هوش مصنوعی: من نباید جان شیرین خود را ناچیز بشمارم، هرچند که این زمان به نظر میرسد که در خطر افتادهام.
هوش مصنوعی: زمانی که چشمانم به روی تو میافتد و شرم میکنم، از نگاهی که به من میافتد، سرشار از معصومیت و ضعف میشوم.
هوش مصنوعی: حالا هیچ نترس، چرا که کسی که به او آسیب رسیده است، دیگر زنده نیست و من میتوانم نشانی از او بگویم.
هوش مصنوعی: وقتی پسر، اسب گرگین را دید که به دست مردی پر از خاک و پریشان است و حالتی مست دارد، متوجه شد که او چگونه به حالتی دچار شده است.
هوش مصنوعی: وقتی که کلام گرگین به گوشش رسید، از روی اسب به زمین افتاد و هوشیاریاش را از دست داد.
هوش مصنوعی: سرش در خاک پنهان شد و ناپدید گردید و تمامی لباسهای او که به پهلوانی معروف بود، پاره شد.
هوش مصنوعی: او با حرکت سر و ریشش، موهایش را به گونهای به هم میریزد که خاک به طور خروشان روی آنها میریزد و برمیافتد.
هوش مصنوعی: او (بیژن) میگوید: ای خدای آسمان، تو در دل من دانش و محبت را گسترش دادهای.
هوش مصنوعی: اگر فرزندم از من جدا شود، برای من قابل قبول است اگر او رشته ارتباط ما را قطع کند.
هوش مصنوعی: من میخواهم روحم به جایی که نیکان و خوبان هستند منتقل شود، زیرا تو از درد دل من مطلعتری.
هوش مصنوعی: تنها او (منظور معشوق یا محبوب است) برای من در این جهان وجود دارد و بس، چه اندوهی میکشد و چه فریاد رسی میکند.
هوش مصنوعی: اکنون شومی و بدبیاری مرا از ایشان جدا کرده است و من در این دنیا به شدت گرفتار و درمانده ماندهام.
هوش مصنوعی: از گرگین (که در اینجا به یک شخصیت اشاره دارد) سوال کرد که چگونه بود روزگار از ابتدا، یعنی وضعیت زندگی و زمانه چگونه بود و ماجرای آن چیست.
هوش مصنوعی: زمانه فردی را به جای خود انتخاب کرده است، وگرنه خودت از دید من ناپدید شدهای.
هوش مصنوعی: بگو چه بدی به او رسید که زندگیاش را تحت تأثیر قرار داد و او را به زنجیر سختی گرفتار کرد.
هوش مصنوعی: یک دیو در بیابان مقابل او، یعنی بیژن، ظاهر شد و باعث شد که کار او خراب شود و به شکست منجر گردد.
هوش مصنوعی: تو این اسبی که مرده و روی زمین افتاده است، چگونه میگویی که آن را از بیژن یافتهای و کجا روی برمیگردانی؟
هوش مصنوعی: گرگین به دیگری گفت که هوش و حواس خود را جمع کن و به دقت به سخنان من گوش بده.
هوش مصنوعی: این کار چگونه است و کردار آن چگونه؟ در حالی که در این جنگل، با خوک در نبرد هستیم؟
هوش مصنوعی: ای پهلوانان، به یاد داشته باشید که همیشه باید در جایگاه خود درخشان و پرنور باشید.
هوش مصنوعی: ما از آنجا به جنگ گراز رفتیم و به نزدیک کوه ارمان رسیدیم.
هوش مصنوعی: یک جنگل را دیدیم که مانند دست، درختان آن بریده شده و چراگاه پستی شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: در هر جا، لانه گراز (حیوانی وحشی) را جستوجو کردیم و تمامی شهر را تحتالشعاع کزاز (نوعی تله یا دام) قرار دادیم.
هوش مصنوعی: هنگامی که ما نیزهها را برای جنگ آماده کردیم، در دل جنگل فریادی بلند سر دادیم.
هوش مصنوعی: گراز (نوعی حیوان وحشی) به همراه گروهی به سرزمین کوهستانی وارد شد و نه به صورت تکی، بلکه به شکل گروهی و دستهجمعی به آنجا آمدند.
هوش مصنوعی: ما جنگی مانند نبرد شیر انجام دادیم، به گونهای که روز طولانی شد و هیچکس از این جنگ خسته و سیر نشد.
هوش مصنوعی: وقتی فیلها را به هم کوبیدیم، دندانهایشان را مسمر (محکم) کردیم و شکستیم.
هوش مصنوعی: از آنجا به سوی ایران روی آوردیم و در تمام مسیر خوشحال و به دنبال شکار بودیم.
هوش مصنوعی: از آن مرغزار، یک گور (قبر) نمایان شد که در آن زیباترین کسی را دفن کردهاند که هیچکس را در زیبایی به پای او نمیتوان رساند.
هوش مصنوعی: گودرز، که از شخصیتهای برجسته داستان است، با موهایی به رنگ گل و چهرهای مانند فرهاد که شبیه بلبل (خنگ) است، توصیف میشود. این توصیف به زیبایی و جذابیت او اشاره دارد.
هوش مصنوعی: بیژن که معروف به شبرنگ است، دارای پاهایی مانند نقره و سمهایی مانند فولاد است و سر و گوش و دم او نیز به شکل و زیبایی خاصی دیده میشود.
هوش مصنوعی: او (بیژن) گردنی چون شیر و ویژگیهایی چون تند و سریع چون باد دارد، به گونهای که به نظر میرسد از نژاد رخش، اسب افسانهای، است.
هوش مصنوعی: بیژن همچون فیل ستیزهجو به سوی او حمله کرد و او را در دام خود گرفتار کرد.
هوش مصنوعی: فگندن به معنای رهایی و گریختن است. در این بیت، تصویر نشان میدهد که چون بیژن و گور از یکدیگر جدا شدند، گور به سرعت فرار کرد و بیژن نیز به سمت خودش بازگشت.
هوش مصنوعی: از تازیدن (راندن) گور (کوچ کردن) و حرکت سواران، دود و بخاری از آن دشت (مرغزار) برخواست.
هوش مصنوعی: با رفتار دریا، زمین را زیر دشمنان گرفتم؛ کسی که کمند افکنده بود، پس از آن ناپدید شد.
هوش مصنوعی: در پی بیژن، تمامی دشت و کوه را زیر پا گذاشتم و خسته و ناتوان بر اثر دویدن سمندم شدهام.
هوش مصنوعی: جز این اسب و زین که اینجا کشیده شده، نشانی از بیژن نمیبینم.
هوش مصنوعی: دل من از غم و درد فراق او به شدت میسوزد، چراکه او فردی است که با مرگ و گور در جنگ است و هرگز تسلیم نمیشود.
هوش مصنوعی: مدت زیادی در آن دشت ماندم و هر طرف را مینگریستم و به دنبال او میگشتم.
هوش مصنوعی: از او (منیژه) ناامید برگشتم، چون دیدم که سرنوشت همچون گور ژیان (موجودی شوم و خطرناک) و دیو سپید (دیو ظالم و بدبختی) است.
هوش مصنوعی: گیو وقتی این حرف را شنید به خوبی فهمید که کار چه کسی خراب شده و او در چه وضعیتی قرار دارد.
هوش مصنوعی: گیو، از گرگین سخن میشنود و به شدت متعجب و حیران میشود؛ چشمان او بهخاطر افکارش دربارهٔ گرگین، تار و تیره شده است.
هوش مصنوعی: اسب زرد رنگ، از ترس سالار جنگ، سخن را با لرز و دل پر از گناه بیان میکند.
هوش مصنوعی: گیو هنگامی که فرزندش را گم شده دید، متوجه شد که سخنانش بسیار تلخ و ناامیدکننده است.
هوش مصنوعی: اهرمِّن (نیرنگ و شیطان) دل گیو را از جایش میبرد و میخواهد او را به زمین بیندازد.
هوش مصنوعی: او از گیو میخواهد که در این اوضاع، فرزند خوب و شایستهای را انتخاب کند، هرچند که اگر گیو در حال حاضر به او نیکی کند، باز هم این کار را لازم است.
هوش مصنوعی: سپس بیژن در این حال فکر کرد و نگاه کرد که آیا خبری از روشنی و روز نشده است.
هوش مصنوعی: سخنی میگوید که از کشته شدن چه بهرهای برای من حاصل میشود، مگر اینکه کام بدی به فال بد برای آهرمنا (شخصیتی با شخصیت منفی) فراهم شود.
هوش مصنوعی: برای بیژن از جان او چه فایدهای دارد؟ بیایید درمان او را به گونهای دیگر تهیه کنیم.
هوش مصنوعی: بگذاریم تا این موضوع دربارهٔ گرگین و گناه او در حضور شاه روشن شود.
هوش مصنوعی: انتقامجویی از او کار دشواری نیست، شمشیر من در برابر دیوار قرار ندارد و نمیتوانم با آن انتقام بگیرم.
هوش مصنوعی: گرگین با صدای بلند فریاد زد که ای کسی که بدی میکنی، تو سزاوار مجازات هستی.
هوش مصنوعی: تو شادی و روشنایی زندگیام را از من گرفتید و حالا تو را انتخاب کردید، نه تنها سواران بلکه شاه من را نیز بردید.
هوش مصنوعی: من را در حالتی سردرگم و بیقرار رها کردی، در حالی که در جستجوی راهحلی برای مشکلاتم در جهان هستم.
هوش مصنوعی: اکنون با دستها و زنجیر و فریب، چگونه میتوانی آرامش و خواب و صبر پیدا کنی؟
هوش مصنوعی: تو دیگر نباید اینقدر در این جستجو بمانی؛ من دیگر نمیتوانم چهرهی شاه را ببینم.
هوش مصنوعی: سپس میخواهم از تو انتقام کینهی خود را به خاطر عزیزم که در جهان مانند او دیدهام.
هوش مصنوعی: از آنجا به نزدیکی شاه آمد، چشمانش پر از خون و دلش پر از کینه بود.
هوش مصنوعی: به او (جناب شاه) تبریک میگوید که ای پادشاه، تو همواره جهان را به خوشی و شادی میگذارن.
هوش مصنوعی: من کسی نیستم که نتوانی او را ببینی، زیرا هر آنچه که بر من گذشته است، بر سر من آمده و همانطور که میدانی، زندگی برای من سخت و دشوار بوده است.
هوش مصنوعی: من از دنیای ماده و زندگی جوان بودم و شب و روز در خوشی و نعمت میگذراندم.
هوش مصنوعی: از شدت ترسی که داشتم، به شدت میگریستم و به خاطر دوری از او (بیژن) در دردی عمیق رنج میبردم.
هوش مصنوعی: اکنون ای شاه، گرگین از راه رسیده است، زبانی پُر از نیرنگ و رفتار ناپاک دارد.
هوش مصنوعی: بدآگاهی، فرزند من را به دردسر انداخت و از این رو، نامور و نیکوکار دستور من را زیر سوال برد.
هوش مصنوعی: من اسبی را دیدم که زین ندارد و نشان بیژن، پهلوان نامی، را به همراه ندارد.
هوش مصنوعی: اگر در این کار ما به ما ظلم و ستم شود، یکی از سالار ما (رئیس و فرمانده ما) باید به طور عمیق و دقیق نگاه کند و بررسی کند.
هوش مصنوعی: از گرگین (یکی از شخصیتهای داستان) میخواهم که به من کمک کند، چون به خاطر او و کارهایش در این دنیا ذلیل و بینتیجه شدهام.
هوش مصنوعی: درد دل گیو شاه باعث شد که او مضطرب شود و کلاهی خوشحالکننده بر سر نگذارد.
هوش مصنوعی: چهرهٔ شاه به دلیل نگرانی و غم برای بیژن رنگ باخته و دلش از این وضعیت به شدت ناراحت و گرفته شده است.
هوش مصنوعی: گیو در اینجا از گرگین میپرسد که او چه چیزی گفته است و اینکه او کجا مانده و چرا از یار خوبش (بیژن) دور افتاده است.
هوش مصنوعی: پس از سخنان گرگین، گیو با خسرو دربارهٔ نوهٔ نیو (بیژن) صحبت کرد.
هوش مصنوعی: خسرو وقتی سخنان گیو را شنید، به او گفت نگران نباش و زاری نکن.
هوش مصنوعی: بیژن خوشحال است و به زندگی ادامه میدهد، زیرا امیدوار است که فرزند گمشدهاش دوباره پیدا شود.
هوش مصنوعی: من از دانایان و عالمان آگاه شنیدهام که دلهای بیدار و هوشمند، نام آوران و آدمهای اندیشمند هستند.
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم تا به همراه سواران ایرانی به جنگ با دشمنان و به سوی شهر توران بروم، و این کار را بدون هیچ تأخیری انجام میدهم.
هوش مصنوعی: من به خاطر کینهی سیاوش (پسر کیکاووس) جنگی را آغاز میکنم و لشکری را با فیلها میآورم تا بر آن سرزمین (توران) بتازم.
هوش مصنوعی: بیژن به خاطر کینهای که دارد، همواره در پی جنگ و نبرد است، مانند آهرمن که نماد شر و نابودی است.
هوش مصنوعی: دل خود را به خاطر این کار غمگین نکن، زیرا من همین را هم خواستار هستم.
هوش مصنوعی: گیو با دلتنگی و اندوه فراوان به سر میبرد و چشمانش پر از اشک و صورتش زرد و پریشان به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی گرگین به درگاه شاه رسید، گروهی از مردان جنگی را در جلو درختی که در آنجا کاشته شده بود، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: همه بزرگان و مهتران از درد و غم بیژن به حالتی ناراحت از درگاه خارج شده و همراه گیو رفتهاند.
هوش مصنوعی: همه به شدت در درد و رنج هستند و همچون افرادی که گنجهای فراوانی را گم کردهاند، در ناامیدی و غم به سر میبرند.
هوش مصنوعی: همه فکرها و احساسات پراکنده و آشفته است، و مانند گلی که در اثر اشک و باران خیس شده، زمین را با اشکهای خود مرطوب کردهاند.
هوش مصنوعی: گرگین که دلی آشفته و ناراحت دارد، از آنجا که بر بیژن (شخصیتی در ایران باستان) دور شده، به سمت ایوان درگاه تفت میرود.
هوش مصنوعی: وقتی گرگین به پیش کیخسرو رسید، به زمین سجده کرد و بعد از آن برای شاه دعا و ستایش کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که دندانهای گراز مانند الماس بر تخت گذاشته شدند، بیژن برای او نماز خواند.
هوش مصنوعی: خسرو، برای پیروزی در کارها، باید همیشه همچون روز نوروز، درخشان و سرزنده باشد.
هوش مصنوعی: سر دشمنان تو باید با دندانهای تیز و برنده، گاز گرفته شود، مانند سران گراز که به شدت خشن و تندخو هستند.
هوش مصنوعی: شاه (کیخسرو) وقتی به دندانها (پیشدندانهای بیژن) نگاه کرد، از بیژن پرسید که وضعیت راه چگونه است.
هوش مصنوعی: گرگین از بیژن سوال میکند که او کجا مانده است و میخواهد بداند که چه بلایی بر سر او آمده است. در این بیت، احساس نگرانی و جستوجوی گرگین برای بیژن را میتوان مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: چو خسرو این را گفت، گرگین به جای خود ایستاد و به خاطر حرف خسرو، به حالت حیرت و گیجی در حال ایستاده باقی ماند.
هوش مصنوعی: بدوی که در اینجا اشاره به شخصی دارد، نمیدانست که چه جوابی بدهد و از خجالت و ترس بر زمین ایستاده بود و رنگش زرد شده بود.
هوش مصنوعی: زبان پر از افسون و مکر، و روحی پر از گناه، چهرهای زرد و لرزان به خاطر ترس از شاه دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که سخنان بد بین آنها به پایان رسید، خسرو از کوره در رفت و آنها را از پیش خود دور کرد.
هوش مصنوعی: خسرو که فردی با درک عمیق است، با مشاهدهٔ رفتارهای دیگران، از جمله حالتهای خیره و بدگمانی آنها، تحت تأثیر قرار میگیرد و به زبان آمد و آنها را به باد انتقاد گرفت.
هوش مصنوعی: خسرو به او گفت: آیا داستانی که درباره دستان روایت شده و به زمانهای دور برمیگردد را نشنیدهای؟
هوش مصنوعی: اگر شیر (نماد قدرت و شجاعت) با خشم و عداوت گودرزیان (نسبت به بیژن) به جنگ بیاید، سرنوشت او به زودی به درستی و پایان خواهد رسید.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال نام بد و سوء شهرت نیستی، پس چرا از عاقبت نامناسب و بد در پیشگاه خداوند میترسی؟
هوش مصنوعی: به کسی دستور دادم که سرت را از بدنت جدا کند، همانطور که مرغ اهرمن (نماد شیطان) عمل میکند.
هوش مصنوعی: خسرو به آهنگر دستور داد تا زنجیرها و میخها را بسازد و آماده کند.
هوش مصنوعی: در همان زمان که او (خسرو) پایش را به بند میکشید، گفت که از این بند، پندی برای بداندیشان بگیرد.
هوش مصنوعی: بگیو سپس گفت: خود را هوشیار کن و در جستجوی او از هر طرف تلاش کن.
هوش مصنوعی: من اکنون از همه طرف سربازان زیادی میفرستم تا هر جا که بتوانم به جستجوی او بروم.
هوش مصنوعی: ما آیا خبری از بیژن خواهیم یافت؟ پس با این کار هوشیارانه باید به سرعت اقدام کنیم.
هوش مصنوعی: اگر از بیژن خبر دیر به ما برسد، تو خرد و فهم خود را تو خالی نکن و از آن دور نشو.
هوش مصنوعی: صبر کن تا ماه فرودین بیاید، چون آن زمان همه جا را نور دین فرا خواهد گرفت و روشن خواهد کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که باد تو را بر روی گل نشاند، همانطور که باد بر سر گلها میوزد و آنها را پراکنده میکند.
هوش مصنوعی: زمین به مانند چادر سبز رنگی است که در آسمان گسترده شده و هوای دلپذیر بر روی گلهای زار میوزد و آنها را به جنبش درمیآورد.
هوش مصنوعی: باید به سوی پرستش و اطاعت از فرمان الهی برویم، زیرا یزدان (خدا) ما را به این کار فرمان داده است.
هوش مصنوعی: من میخواهم آن جامی را که جهان را نشان میدهد داشته باشم تا در پیش یزدان (خدا) حاضر باشم و در جایگاه او قرار بگیرم.
هوش مصنوعی: کجا میتوانم هفت کشور و سرزمینهای هر یک از آنها را ببینم؟
هوش مصنوعی: من بر نیاکان و اجداد خودم که انتخابکنندگان خوبی بودند و همواره در پاکی زندگی کردهاند، ستایش میکنم.
هوش مصنوعی: هر جا که بیژن باشد، به تو میگویم، که در این جام (جام کیخسرو) یاد او برای من روشنی و روشنیبخش است.
هوش مصنوعی: زمانی که گیو این خبر را شنید، خوشحال شد و از نگرانی برای فرزندش رهایی یافت.
هوش مصنوعی: او (گیو) خندید و به شاه (کیخسرو) درود فرستاد و گفت که بدون تو، زمان و زمین نباید وجود داشته باشند.
هوش مصنوعی: آسمان بلند به خاطر تو خوش باشد و هیچ آسیبی به جان تو نرسد.
هوش مصنوعی: به خاطر نیکی و بخشندگیات، برای تو آرزوی کامیابی دارم، چرا که بر سر تو باید تاج و نگین بگذارد.
هوش مصنوعی: هنگامی که گیو از پیشگاه خسرو (پادشاه) رفت، سوارانی را به هر طرف فرستاد تا دنبال او بگردند.
هوش مصنوعی: سواران به جستجوی بیژن در سرتاسر جهان پرداختند تا شاید نشانهای از او بیابند.
هوش مصنوعی: تمام شهر ارمان و تورانیان در جستوجوی بیژن بودند و هیچ نشانی از او نیافتند.
هوش مصنوعی: زمانی که نوروز، روز خوشیمن و فرخنده، به او (بیژن) رسید، روشنایی آن جام (جام کیخسرو) که نشانهٔ نیاز و خواستههای او بود، به او پدیدار شد.
هوش مصنوعی: پهلوان با امید به دیدار پسر بیژن آمد، کسی که به دلیل مصیبتها و بدبختیها دچار تغییر و سختی شده است.
هوش مصنوعی: خسرو وقتی که چهرهی گیو را گرفته و غمگین دید، احساس درد و اندوهی در دلش کرد و متوجه ناراحتی او شد.
هوش مصنوعی: یک مرد رومی لباس مخصوصی پوشید و به حضور خداوند رفت تا با او روبهرو شود و در نزد یزدان (خدا) به دعا و درخواست بپردازد.
هوش مصنوعی: خداوند جهان با صدای بلند دعا کرد و از خورشید خواست که آفرینش را از چندین طلوع و غروب به یاد بیاورد.
هوش مصنوعی: از کسی که قدرت و توانایی قاطع دارد و در برابر ظلم و بدی ایستاده، درخواست کمک و فریاد میکند تا از شر دشمنان بدکار رها شود.
هوش مصنوعی: از آنجا به آرامی آمد و در زمان صبح، آن کلاه خوشبخت را بر سر نهاد.
هوش مصنوعی: یک جام در دست گرفته و نوشیدنی به آن ریخته است که در آن هفت کشور به وضوح نمایان است.
هوش مصنوعی: زمان و نشانههای آسمان بلند، همه چیز را مشخص و نمایان کرده است، از جمله چیستی و چگونگی و مقدار آن.
هوش مصنوعی: بر فراز جام، تا بر آمدن خورشید، تصویر زیبایی نقش بسته است که همهاش یکدست و هماهنگ است.
هوش مصنوعی: کیوان (زحل)، بهرام (مریخ)، ناهید (زهره) و شیر (برج شیر) در آسمان به همراه خورشید و تیر (برج تیر) در زیر ماه، به شکلی زیبا و درخشان نمایان هستند.
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که وجود دارند، در آن جام (جام کیخسرو) برای او (بیژن) آشکار شد و او (کیخسرو) که صاحب دنیای فانی و جادوگر است، آنها را به بیژن نشان داد.
هوش مصنوعی: نگاه کرد و سپس جام را کنار گذاشت و در آن چیزهایی را از فراوانی و زندگی دید.
هوش مصنوعی: به هفت کشور نگاه کرد، ولی از بیژن در هیچجا نشانهای ندید.
هوش مصنوعی: به سرزمین گرگساران رسید و به فرمان خداوند، او را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: بچۀ کوچکی را به زنجیرهایی محکم بستهاند و به دلیل سختی شرایط، در جستجوی مرگ است.
هوش مصنوعی: دختری از خانوادهٔ کیانی (از سلسلهٔ پادشاهی ایران) به خاطر خدمت به زائرش، میان موی خود را بسته است.
هوش مصنوعی: پس از این که گیو به سمت شاه رفت، شاه به او لبخند زد و چهرهاش در برابر او شاداب و درخشان شد.
هوش مصنوعی: بیژن زنده است، پس با دل شاد باش و از هر بدی دوری کن و خود را آزاد و رها نگهدار.
هوش مصنوعی: نگران نباش که بیژن در زندان و بند است، زیرا از آن زمان که هیچ آسیبی به او نمیرسد، خیال تو راحت باشد.
هوش مصنوعی: بیژن، قهرمان داستان، در یکی از سرزمینهای توران، دختر زیبایی مشهور به نام «زوار» دارد.
هوش مصنوعی: به خاطر زحمات و مشکلات و غمهای او، من از کار او پر از درد شدهام و احساس ناراحتی میکنم.
هوش مصنوعی: روزگار به همین صورت ادامه مییابد و به گونهای میگذرد که هر لحظه بر آن و او (منظور بیژن) میگریند.
هوش مصنوعی: بیژن از ارتباط با خویشانش ناامید شده و در حالتی مانند گرازنده (درختی) است که یک شاخه بید را شکسته است.
هوش مصنوعی: دو چشمش از گریه پر از خون است و دلش پر از درد و رنج. زبانش هم به یاد خویشانش پر است از حرف و یادآوری آنها.
هوش مصنوعی: همچون باران بهاری که میبارد، مرگ به دنبال زندگی میگردد.
هوش مصنوعی: اکنون با این تدبیر، زمانی که از مکان خود حرکت کند، آنچه در میان بسته شده است، با پای خود برمیخیزد.
هوش مصنوعی: کسی که به ما در این کار وفا دارد، همان کسی است که میتواند او را از دشواریها آزاد کند.
هوش مصنوعی: فقط رستم، دلاور بزرگ و نیرومند، میتواند از عمق دریا نهنگ را که به شدت بزرگ و قوی است بیرون بیاورد.
هوش مصنوعی: کمربند را ببند و به سمت نیمروز (جنوب) برو، شب از رفت و آمد به راه مأسا (گذرگاه یا منزلگاه خطرناک) و روز میگذرد.
هوش مصنوعی: به کسی که نامهام را به رستم میبرد، بگو که داستان را به او نرساند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.