بخش ۲۳ - بازگشت بهرام از پی تازیانهٔ گمشده، نبرد پیاده و قطع دست به تیغ تژاو
دوان رفت بهرام پیش پدر
که ای پهلوان یلان سر به سر
بدانگه که آن تاج برداشتم
به نیزه بابراندر افراشتم
یکی تازیانه ز من گم شدهست
چو گیرند بیمایه ترکان به دست
به بهرام بر چند باشد فسوس
جهان پیش چشمم شود آبنوس
نبشته بران چرم نام منست
سپهدار پیران بگیرد به دست
شوم تیز و تازانه بازآورم
اگر چند رنج دراز آورم
مرا این ز اختر بد آید همی
که نامم به خاک اندر آید همی
بدو گفت گودرز پیر ای پسر
همی بخت خویش اندر آری بهسر
ز بهر یکی چوبِ بستهدوال
شوی در دَم ِ اخترِ شومفال
چنین گفت بهرام جنگی که من
نیم بهتر از دوده و انجمن
به جایی توان مرد کاید زمان
به کژی چرا برد باید گمان؟
بدو گفت گیو ای برادر مشو
فراوان مرا تازیانهست نو
یکی شوشهٔ زر به سیم اندر است
دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست
فرنگیس چون گنج بگشاد سر
مرا داد چندان سلیح و کمر
من آن درع و تازانه برداشتم
به توران دگر خوار بگذاشتم
یکی نیز بخشید کاوس شاه
ز زر وز گوهر چو تابنده ماه
دگر پنج دارم همه زرنگار
برو بافته گوهر شاهوار
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو
یکی جنگ خیره میارای نو
چنین گفت با گیو بهرام گرد
که این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفت
مرا آنک شد نام با ننگ جفت
گر ایدونک تازانه بازآورم
وگر سر ز کوشش بگاز آورم
بر او رای یزدان دگرگونه بود
همان گردش بخت وارونه بود
هرانگه که بخت اندر آید به خواب
ترا گفت دانا نیاید صواب
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه
درخشان شده روی گیتی ز ماه
همی زار بگریست بر کشتگان
بران داغ دل بختبرگشتگان
تن ریونیز اندران خون و خاک
شده غرق و خفتان برو چاک چاک
همی زار بگریست بهرام شیر
که زار ای جوان سوار دلیر
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک
بزرگان به ایوان، تو اندر مغاک
بران کشتگان بر یکایک بگشت
که بودند افگنده بر پهندشت
ازان نامداران یکی خسته بود
به شمشیر ازیشان به جان رسته بود
همی بازدانست بهرام را
بنالید و پرسید زو نام را
بدو گفت کای شیر من زندهام
بر کشتگان خوار افگندهام
سه روزست تا نان و آب آرزوست
مرا بر یکی جامه خواب آرزوست
بشد تیز بهرام تا پیش اوی
به دل مهربان و به تن خویش اوی
برو گشت گریان و رخ را بخست
بدرید پیراهن او را ببست
بدو گفت مندیش کز خستگیست
تبه بودن این ز نابستگیست
چو بستم کنون سوی لشکر شوی
وزین خستگی زود بهتر شوی
یکی تازیانه بدین رزمگاه
ز من گم شدهست از پی تاج شاه
چو آن بازیابم بیایم برت
رسانم به زودی سوی لشکرت
وزانجا سوی قلب لشکر شتافت
همی جست تا تازیانه بیافت
میان تل کشتگان اندرون
برآمیخته خاک بسیار و خون
فرود آمد از باره آن برگرفت
وزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپ
بجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفت
غمی گشت بهرام و از پس برفت
همی شد دمان تا رسید اندروی
ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی
چو بگرفت هم در زمان برنشست
یکی تیغ هندی گرفته به دست
چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی
سوار و تن باره پرخاک و خوی
چنان تنگدل شد به یکبارگی
که شمشیر زد بر پی بارگی
وزان جایگه تا بدین رزمگاه
پیاده بپیمود چون باد راه
سراسر همه دشت پرکشته دید
زمین چون گل و ارغوان کشته دید
همی گفت کاکنون چه سازیم روی
بر این دشت بیبارگی راهجوی
ازو سرکشان آگهی یافتند
سواری صد از قلب بشتافتند
که او را بگیرند زان رزمگاه
برندش بر پهلوان سپاه
کمان را به زه کرد بهرام شیر
ببارید تیر از کمان دلیر
چو تیری یکی در کمان راندی
به پیرامنش کس کجا ماندی
ازیشان فراوان بخست و بکشت
پیاده نپیچید و ننمود پشت
سواران همه بازگشتند ازوی
بنزدیک پیران نهادند روی
چو لشکر ز بهرام شد ناپدید
ز هر سو بسی تیر گرد آورید
چو لشکر بیامد بر پهلوان
بگفتند با او سراسر گوان
فراوان سخن رفت زان رزمساز
ز پیکار او آشکارا و راز
بگفتند کاینت هژبر دلیر
پیاده نگردد خود از جنگ سیر
بپرسید پیران که این مرد کیست
ازان نامداران ورا نام چیست
یکی گفت بهرام شیراوژن است
که لشکر سراسر بدو روشن است
به رویین چنین گفت پیران که خیز
که بهرام را نیست جای گریز
مگر زنده او را به چنگ آوری
زمانه براساید از داوری
ز لشکر کسی را که باید ببر
کجا نامدارست و پرخاشخر
چو بشنید رویین بیامد دمان
نبودش بس اندیشهٔ بدگمان
بر تیر بنشست بهرام شیر
نهاده سپر بر سر و چرخ زیر
یکی تیرباران به رویین بکرد
که شد ماه تابنده چون لاژورد
چو رویین پیران ز تیرش بخست
یلان را همه کند شد پای و دست
به سستی بر پهلوان آمدند
پر از درد و تیرهروان آمدند
که هرگز چنین یک پیاده به جنگ
ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر بارهٔ تند تاز
همیرفت با او بسی رزمساز
بیامد بدو گفت کای نامدار
پیاده چرا ساختی کارزار
نه تو با سیاوش به توران بدی
همانا به پرخاش و سوران بدی
مرا با تو نان و نمک خوردن است
نشستن همان مهر پروردن است
نباید که با این نژاد و گهر
بدین شیرمردی و چندین هنر
ز بالا به خاک اندر آید سرت
بسوزد دل مهربان مادرت
بیا تا بسازیم سوگند و بند
براهی که آید دلت را پسند
ازان پس یکی با تو خویشی کنیم
چو خویشی بود رای بیشی کنیم
پیاده تو با لشکری نامدار
نتابی مخور باتنت زینهار
بدو گفت بهرام کای پهلوان
خردمند و بینا و روشنروان
مرا حاجت از تو یکی بارگیست
وگر نه مرا جنگ یکبارگیست
بدو گفت پیران که ای نامجوی
ندانی که این رای را نیست روی
ترا این به آید که گفتم سخن
دلیری و بر خیره تندی مکن
ببین تا سواران آن انجمن
نهند این چنین ننگ بر خویشتن
که چندین تن از تخمهٔ مهتران
ز دیهیم داران و کنداوران
ز پیکار تو کشته و خسته شد
چنین رزم ناگاه پیوسته شد
که جوید گذر سوی ایران کنون
مگر آنک جوشد ورا مغز و خون
اگر نیستی رنج افراسیاب
که گردد سرش زین سخن پرشتاب
ترا بارگی دادمی ای جوان
بدان تات بردی بر پهلوان
بگفت این و برگشت و شد باز جای
دلش پر ز کین و سرش پر ز رای
برفت او و آمد ز لشکر تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو
ز پیران بپرسید و پیران بگفت
که بهرام را از یلان نیست جفت
به مهرش بدادم بسی پند خوب
نمودم بدو راه و پیوند خوب
سخن را نبد بر دلش هیچ راه
همی راه جوید به ایران سپاه
به پیران چنین گفت جنگی تژاو
که با مهر جان ترا نیست تاو
شوم گر پیاده به چنگ آرمش
سر اندر زمان زیر سنگ آرمش
بیامد شتابان بدان رزمگاه
کجا بود بهرام یل بیسپاه
چو بهرام را دید نیزه به دست
یکی برخروشید چون پیل مست
بدو گفت ازین لشکر نامدار
پیاده یکی مرد و چندین سوار
به ایران گرازید خواهی همی
سرت برفرازید خواهی همی
سران را سپردی سر اندر زمان
گه آمد که بر تو سرآید زمان
پس آنگه بفرمود کاندر نهید
به تیر و به گرز و به ژوپین دهید
برو انجمن شد یکی لشکری
هرانکس که بد از دلیران سری
کمان را به زه کرد بهرام گرد
به تیر از هوا روشنایی ببرد
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت
چو دریای خون شد همه کوه و دشت
چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغ
همی خون چکانید بر تیره میغ
چو رزمش برین گونه پیوسته شد
به تیرش دلاور بسی خسته شد
چو بهرام یل گشت بیتوش و تاو
پس پشت او اندر آمد تژاو
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
که شیر اندر آمد ز بالا به روی
جدا شد ز تن دست خنجرگزار
فروماند از رزم و برگشت کار
تژاو ستمگاره را دل بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بپیچید ازو روی پر درد و شرم
بجوش آمدش در جگر خون گرم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گودرز پیران گیو فرنگیس (اشاره) کیکاووس (اشاره) ریونیز رویین سیاووش (اشاره) افراسیاب شیراوژن تژاو
هوش مصنوعی: بهرام شیر به نزد پدرش میرود و از گم شدن تازیانهاش نگران است، چرا که این گمشدگی به بخت و نام او آسیب میزند. گودرز، پدرش، به او توصیه میکند که بخاطر این تازیانه خود را در خطر نیاندازد. بهرام در جنگ میجنگد و از هوش و قهرمانیاش در میدان رزم پیاده میسازد و با دشمنان میجنگد. او بر کشتگان زار میزند و در تلاش است تا تازیانهاش را بیابد. در حالی که به دنبال آن است، با دشمنانی رو بهرو میشود و با نیرنگ آنها مواجه میشود، اما همچنان به میدان میرود و نبرد میکند. در نهایت، با چالشهای فراوانی مواجه شده و در میماند که آیا میتواند از این شب دشوار عبور کند یا خیر.
سر به سر: همگی
هوش مصنوعی: پس از این که تاج را برداشتم، آن را بر سر نیزهای که به دست بابران (پهلوانان و جنگجویان) است قرار دادم.
هوش مصنوعی: یک تازیانه از من گم شده است، و اگر ترکان (دشمنان) آن را به دست بگیرند، به جای من آن را در اختیار خواهند داشت.
هوش مصنوعی: اگر بهرام در برابر چند نفر قرار گیرد، در دید من دنیا مانند چوب آبنوس خواهد شد. (آبنوس چوبی با ارزش و زیبا است و اینجا به معنای بیارزش شدن دنیا در نظر گوینده است.)
هوش مصنوعی: نام من بر روی این چرم نوشته شده است، سپهدار پیران (یعنی رئیس سپاه پیران) آن را در دست میگیرد.
هوش مصنوعی: میگوید که اگرچه ممکن است دچار سختی و زحمت زیادی شوم، اما با اراده و قوتی که دارم، دوباره به نبرد و چالش بازمیگردم و پیروز خواهم شد.
هوش مصنوعی: من از سرنوشت بد ناراضی هستم که نام من به یاد فراموشی سپرده شود و بیاعتبار گردد.
هوش مصنوعی: گودرز، که شخصیتی با تجربه و پیر است، به فرود میگوید که با این کار، به سرنوشتی که خود برایش رقم میزند، دامن میزند و نام و اعتبارش را به خطر میاندازد.
هوش مصنوعی: تو برای به دست آوردن یک چوب که بر سر آن بند مانده است، در زمان بدشگون و نامیمون به شدت دچار مشکل و زحمت میشوی.
دوده: دودمان
هوش مصنوعی: مردان در سختی و نبرد باید بدانند که اگر به انحراف و کژی بروند، باید به خودشان شک کنند و از این مسیر پرخطر دوری کنند.
هوش مصنوعی: گیو، برادر سیاوش، به او میگوید که نباید نسبت به تازیانهای که به او زدهشده، ناراحت شود، زیرا او به زودی دوباره این تازیانه را بهدست خواهد آورد.
هوش مصنوعی: در میان طلا و نقره، یک تکه جواهر وجود دارد که دو سر آن از آب شیرین و سنگهای قیمتی است.
هوش مصنوعی: فرنگیس (همسر سیاوش) مانند گنج، با کمال میل و محبت، سر مرا گشوده و برایم سلاح و کمربند زیادی فراهم آورد.
هوش مصنوعی: من آن زره و تازیانه را برداشتم و در توران، آنها را برای دیگران رها کردم.
هوش مصنوعی: کاوس شاه، چیزی دیگر نیز به او (فرود) بخشید که از طلا و جواهر مانند نور ماه میدرخشد.
هوش مصنوعی: من پنج دامن از جنس زرنگار (پارچهای زیبا و با کیفیت) دارم که به زیبایی با گوهرهای شاهانه تزیین شدهاند.
هوش مصنوعی: من به تو این هفت چیز را میبخشم، اما از اینجا نرو و جنگی تازه را آغاز نکن.
هوش مصنوعی: بهرام به گیو میگوید که این ننگی که بر ما رفته، چنان بزرگ است که کسی نمیتواند آن را به شمار آورد و اندازهگیری کند.
هوش مصنوعی: باید بدانید که پر زرق و برق بودن و زیبایی ظاهری شما در اینجا فرقی نمیکند؛ زیرا نامتان با ننگ همراه شده است و به خاطر آن، این زیبایی هیچ ارزشی ندارد.
سر به گاز آوردن یعنی سر از دست دادن
هوش مصنوعی: سرنوشت او به گونهای دیگر رقم خورده بود و چرخش بخت او به نحوی نادرست و نامطلوب بود.
هوش مصنوعی: هر وقت که بخت و شانس به خواب بروند (و انسان در اندوه یا ناکامی فرو رود)، دانایان میگویند که این وضعیت خوب نیست و نشاندهندهٔ رضایت و کامیابی نیست.
هوش مصنوعی: به اسب ضربه زد و به میدان جنگ آمد، و روی زمین همچون ماه درخشان شد.
هوش مصنوعی: بر کشتگان (کسانی که در جنگ کشته شدهاند) بسیار گریه و زاری کرد و به خاطر داغ دل کسانی که بار دیگر به زندگی برنگشتهاند، ناراحت بود.
هوش مصنوعی: تن ریونیز (جسم ریونیز که ممکن است به معنای شخصی یا حیوانی باشد) در خون و خاک غرق شده و از شدت آسیبها، شانههایش چاک چاک گشته است.
هوش مصنوعی: بهرام، شیر (بهرام یک قهرمان و جنگجوی شجاع است) به شدت برای جوان سوار دلیر گریه میکند و به حال او میگرید.
هوش مصنوعی: بهرام میگوید که اکنون وقتی تو به دست دشمن کشته شدهای، دیگر چه جای خوشحالی است؟ بزرگان در کاخ فقط یک مشت خاک هستند و تو در گودالی از ناامیدی و مرگ قرار داری.
هوش مصنوعی: بدنهای کشتهشده را یکییکی برگرداندند که آنها در دشت گسترده افتاده بودند.
هوش مصنوعی: از میان بزرگزادگان، یکی خسته و ناتوان شده بود، زیرا که از ضربات شمشیر آنها جانش به خطر افتاده بود.
هوش مصنوعی: بهرام به یاد آورد و به او گفت: نامت را بگو و از حال تو بپرسید.
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: ای شیر (مرد شجاع)، من زندهام و از دشمنان کشتهشدهام و بر آنها پیروز شدهام.
هوش مصنوعی: سه روز است که فقط آرزوی نان و آب دارم و برای خودم یک جامه خواب نیز آرزو میکنم.
هوش مصنوعی: بهرام با سرعت به سمت او (فرود) رفت، در حالی که با دل مهربانی و لباس خود به او نزدیک شده بود.
هوش مصنوعی: بهرام به طرف او در حال گریه برگشت و چهرهاش را پنهان کرد. سپس پیراهن او را پاره کرد و به هم بست.
هوش مصنوعی: به او گفت که نترس و فکر نکن که این حال بد به خاطر خستگی توست، بلکه این وضعیت ناشی از بیاحساسی و بیتحرکی است.
هوش مصنوعی: زمانی که به سمت لشکر میروید، حس خستگیتان برطرف میشود و حالت بهتری خواهید داشت.
هوش مصنوعی: تازیانهای که مربوط به فرمانروایی شاه است در این میدان جنگ گم شده و من بهدنبال آن هستم.
هوش مصنوعی: اگر آن تازیانه را پیدا کنم، به زودی آن را به تو میرسانم تا بتوانی به لشکرت برگردی.
هوش مصنوعی: او از آنجا به سوی قلب لشکر حرکت کرد و تلاش میکرد تا تازیانه را پیدا کند.
هوش مصنوعی: در وسط تپهٔ کشتگان، خاک و خون بههم آمیخته شده و بسیاری از جنگجویان به قتل رسیدهاند.
هوش مصنوعی: فرود از بلندی پایین آمد و آن تازیانه را برداشت و در آنجا شروع به فریاد زدن کرد.
هوش مصنوعی: صدا و خروش دم مادیان (اسبی که به آن اشاره شده) به طور عجیب و غریبی طنینانداز شد و اسپ (اسب) بلافاصله به طرف آذرگشسپ (شمشیر محکم و معروف) حرکت کرد.
هوش مصنوعی: بهرام به سمت مادیان رفت و ناگهان احساس غم کرد و سپس از آنجا دور شد.
هوش مصنوعی: بهرام بهسرعت در حال حرکت بود تا به مادیان برسد. او در حال دویدن از غم و ناامیدیاش، به زمین پر از آب و گل و لای رسید.
هوش مصنوعی: وقتی که (بهرام) به سرعت به بالا آمد، شمشیری هندی را در دست گرفت.
هوش مصنوعی: وقتی فشار بیارند و سوارکاری را نتوانند از روی اسبش جدا کنند، بدن او و باره (زین و بار اسب) پر از خاک و کثافت میشود.
هوش مصنوعی: او به طور ناگهانی و در یک لحظه بسیار دلتنگ و ناراحت شد، بهطوری که شمشیرش را بر روی پی بارگی (دشمن) زد.
هوش مصنوعی: از آن محل تا به این میدان جنگ، مانند باد بهسرعت بهصورت پیاده حرکت کرد.
هوش مصنوعی: زمین در این دشت را پر از کشتهها دید، به طوری که مانند گلها و ارغوانها که در زمین روییدهاند، کشتهها نیز فراوان و پراکنده بودند.
هوش مصنوعی: او میگوید که حالا چه کار کنیم، زیرا در این دشت بیکشت و محصولات (بیبارگی) باید راهی را پیدا کنیم.
هوش مصنوعی: به خاطر خبر از ستمگران، سواری صد نفر از دل بشتافتند و به سمت آنجا آمدند.
هوش مصنوعی: آنها میخواهند او را از میدان جنگ بگیرند و به نزد پهلوان سپاه ببرند.
هوش مصنوعی: بهرام، که نیرومند و شجاع است، کمان را به تیر بسته و از آن تیر شجاعانهای را رها کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی که تو یکی تیر را در کمان رها کردی، هیچکس نمیتواند در اطراف تو بماند و بایستد.
هوش مصنوعی: پیادهنظام به کشتن و غارت دشمنان پرداخت و از آنها نترسید و به عقب برنگشت.
هوش مصنوعی: سواران به نزد پیران، که احتمالاً اشاره به پیران ویسه است، بازگشتند و به او روی آوردند.
هوش مصنوعی: هنگامی که سپاه بهرام از دید پنهان شد، از هر سو تیرهایی را جمعآوری کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که لشکر بهرام به نزد پهلوان رسید، به او گفتند که تمام ماجرا را به طور کامل برایش بازگو کنند.
هوش مصنوعی: در مورد رزمآور معروفی که جنگی بزرگ را به راه انداخته، بسیار صحبت شد و راز و حقیقت پیکار او به طور واضح بیان شد.
هوش مصنوعی: گفتند ای دلیر هژبر، تو هرگز خسته از جنگ نخواهی شد و به صورت پیاده نمیتوانی از میدان جنگ خارج شوی.
هوش مصنوعی: پیران از دیگر نامآوران پرسید که این مرد (بهرام) کیست و نامش چیست.
هوش مصنوعی: یکی از افراد گفت که بهرام، فرزند شیرویه از خاندان شیراوز (شیراوژن) است و همواره لشکر او به وسعت و تعداد قابل توجهی روشن و پرجمعیت است.
هوش مصنوعی: پیران به رویین (یکی از شخصیتها) گفته است که برخیز، زیرا بهرام (بهرام شیراوژن) جایی برای فرار ندارد.
هوش مصنوعی: شاید اگر او را به دست بیاوری، زمان باعث شود که از قضاوت و داوری رهائی یابد.
هوش مصنوعی: کسی از لشکر که باید او را به اسیری ببری، آن شخص معروف و جنگجویی است که در نبردها بسیار تندخو و خشن است.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام خبر را شنید، به سرعت آمد، اما فکر و ذهنش پر از اندیشههای بد و ناامیدکننده بود.
هوش مصنوعی: بهرام، نامی از جنگجویان، بر تیر نشسته است و سپر را بر روی سرش گذاشته و چرخ (سلاح) را زیر پا دارد.
هوش مصنوعی: بهرام با تیراندازی به پیران، او را هدف قرار داد، بهطوریکه چهرهاش مانند ماه درخشید و تابناک شد، مانند سنگ لاژورد که درخشش خاصی دارد.
هوش مصنوعی: وقتی رویینپیران (نظامی یا پهلوان) از تیر او (یعنی تیر ماه تابنده) فرار کرد، همه یلان (پهلوانان) از شدت ترس و وحشت به زمین افتادند و دست و پایشان ناتوان شد.
هوش مصنوعی: پهلوانان به خاطر تیر و زخمهایی که خورده بودند، ضعیف و خسته به میدان آمدند و در حالتی پر از درد و با روحیهای ناامید و تاریک به نبرد پرداختند.
هوش مصنوعی: ما تا به حال ندیدیم که کسی از دریا و بهصورت پیاده، به جنگی با عظمت و بزرگ همچون نهنگ برود.
هوش مصنوعی: زمانی که پیران خبر را شنید، بسیار نگران و غمگین شد و بر اثر این نگرانی، مانند درختی که به شدت در باد میلرزد، لرزید.
هوش مصنوعی: پیران به آرامی از بالای اسب سریع خود پیاده شد و در حالی که با او جنگجویان بسیاری میرفتند، به سمت میدان نبرد حرکت کرد.
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای شخص معروف و شناختهشده، چرا با پای پیاده به میدان نبرد آمدی و جنگ را به راه انداختی؟
هوش مصنوعی: تو نسبت به سیاوش در سرزمین توران بدی و رفتار تو همواره با پرخاشگری و جنگ بوده است.
هوش مصنوعی: من با تو بر پایهٔ عهد و دوستی مهمانی کردهام و این رابطه مانند نشستن و محبت ورزیدن است.
هوش مصنوعی: باید به این نژاد و اصل و مقام، به خاطر شجاعت و توانمندیهای بسیار این مرد بزرگ، بیاحترامی نشود.
هوش مصنوعی: اگر تو از مقام و مرتبت خود پایین بیفتی، دل مادرت که به تو عشق میورزد، از درد میسوزد.
هوش مصنوعی: بیایید یک پیمان و عهدی ببندیم در راهی که دلتان آن را بپسندد.
هوش مصنوعی: پس از این، ما دو نفر با یکدیگر فامیل خواهیم شد و مانند خویشاوندان با هم رفتار خواهیم کرد.
هوش مصنوعی: اگر تو بهتنهایی و بدون سربازان شناختهشدهای به میدان بروی، نترس و نگران نباش، که بدن تو در خطر نیست.
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: ای پهلوان، تو که دارای خرد و بینش هستی و چهرهات روشنی دارد.
هوش مصنوعی: من فقط یک بار از تو چیزی میخواهم و اگر نه، برای من جنگی بیپایان وجود دارد.
هوش مصنوعی: پیران به او (فرود) گفت که ای جویای نام، نمیدانی که این تدبیر (که در نظر داری) نتیجهای ندارد و راهی بهدنبال نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: تو باید به یاد داشته باشی که من از تو خواستم دربارهٔ شجاعت صحبت کنی و بر خشم و تندخویی خود مسلط باشی.
هوش مصنوعی: ببین که سواران چگونه اینطور رسوایی برای خود میآورند.
هوش مصنوعی: تعدادی از افراد شایسته و بزرگزاده که از خاندانهای محترم و صاحبجایگاه هستند، به راستی به فخر و افتخار خود میبالند و از مقام خود محافظت میکنند.
هوش مصنوعی: از اثر نبرد تو، اینطور کشته و خسته شد. ناگهان جنگ ادامه پیدا کرد.
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال راهی به سوی ایران است، مگر اینکه از او خون و مغز بریزد، به این معنا که در این تلاش به شدت تلاش کرده و به مرز خطر رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر رنج افراسیاب (دشمن سیاوش) وجود ندارد، پس چه دلیلی دارد که سر او (افراسیاب) از این سخن پرتنش به درد بیاید؟
هوش مصنوعی: من به تو قدرت و توانمندی دادهام، ای جوان، تا بر پهلوان (دشمن یا رقیب) غلبه کنی و او را به زمین بزنی.
هوش مصنوعی: او این را گفت و برگشت و به مکان قبلی خود برگشت.
هوش مصنوعی: دلش پر از کینه بود و فکرش پر از تدبیر، او به سوی لشکر تژاو رفت و سوار بر اسبی آمد که سر آن مانند شیر بود.
هوش مصنوعی: بهرام از سالخوردگان پرسید و آنها به او گفتند که هیچکس در میان قهرمانان همتای بهرام نیست.
هوش مصنوعی: به بهرام مهر و محبت و نصیحتهای خوبی دادم و راهی درست و پیوندی نیکو برایش نشان دادم.
هوش مصنوعی: سخنان او هیچ تأثیری در دلش نداشت و او به دنبال راهی بود که به ایران سپاه (ارتش) بپوند.
هوش مصنوعی: به پیران چنین گفت: جنگ تژاو (تژاو جنگجوی معروف) که هیچ امیدی به جان تو و مهر و محبت نسبت به تو در این نبرد نیست.
هوش مصنوعی: اگر او (بهرام) را بهصورت پیاده و بدون سلاح بگیریم، سرش را در زیر سنگ قرار میدهم تا به او آسیب برسانم.
هوش مصنوعی: بهرام، پهلوان بدون سپاه، به سرعت به میدان نبرد رسید، جایی که نبرد در حال برگزاری بود.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام را با نیزهاش دید، یکی از سربازان با صدای بلندی فریاد زد، مانند فریاد فیل مست که سرشار از قدرت و هیجان است.
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: در این لشکر نامآور، یک نفر پیاده است و چندین سواره.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به ایران فرار کنی، برایت خوب است که سر خود را بالا نگهداری و خود را برای نبرد آماده کنی.
هوش مصنوعی: در زمانهای که بر تو خطر و مصیبت نازل میشود، تنها بهسرت فرا میرسد که به سران و بزرگان کشور تکیه کنی و به آنها اعتماد کنی.
هوش مصنوعی: سپس دستور داد تا آنها را با تیر و گرز و زره مسلح کنند.
هوش مصنوعی: برو انجمن شد یکی لشکری: یک گروه لشکر تشکیل شد. هرانکس که بد از دلیران سری: هر کسی که سرش از دلیران (دلیران و شجاعان) جدا بود.
هوش مصنوعی: بهرام کمان را به زه کشید و تیر را از هوا رها کرد و با این کار، روشنایی تیر را از بین برد.
هوش مصنوعی: زمانی که تیر به سوی نیزه پرتاب شد، مانند دریایی از خون، همه کوهستان و دشت پر از خون و مصیبت گشت.
هوش مصنوعی: هنگامی که نیزه مانند قلم در دست به گرز و تیغ تبدیل شد، همچنان خون از آن میریخت و بر ابرهای تیره میچکید.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که وقتی نبرد به این شکل ادامه پیدا کرد، دلاوران زیادی از شدت تیرها و کشت و کشتار خسته و آسیب دیده شدند.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام، پهلوان بزرگ، بدون یال و سلاح شد، تیغ تژاو از پشت به او حمله کرد.
هوش مصنوعی: یکی از جنگجویان، با شمشیر به سر و کتف تژاو ضربه زد، طوری که مانند شیر که از بالا به هدفش حملهور میشود، بر او حمله کرد.
هوش مصنوعی: دست مردی که با خنجر زخمی شده، از بدنش جدا شد و او از میدان جنگ ناتوان و ناامید برگشت.
هوش مصنوعی: تژاو، که نماد ظلم و بیرحمی است، با دیدن اوضاع دردناک و سختی که فرود دچارش شده، دلش به حال او سوخته و مانند آتشی که اسبش را به خشم میآورد، شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: تصویر فردی است که از شرم و درد، چهرهاش پیچیده و دچار احساسات شدید شده است و در دلش خونی گرم به جوش آمده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.