بخش ۲۵ - گریختن افراسیاب به دریای چیچست، نالهٔ گرسیوز و گرفتن دوبارهٔ او به دست هوم
چنان بد که گودرز کشوادگان
همی رفت با گیو و آزادگان
گرازان و پویان به نزدیک شاه
به دریا درون کرد چندی نگاه
به چشم آمدش هوم با آن کمند
نوان بر لب آب بر مستمند
همان گونه آب را تیره دید
پرستنده را دیدگان خیره دید
به دل گفت کاین مرد پرهیزگار
ز دریای چیچست گیرد شکار
نهنگی مگر دم ماهی گرفت
به دیدار از او مانده اندر شگفت
بدو گفت کای مرد پرهیزگار
نهانی چه داری بکن آشکار
از این آب دریا چه جویی همی
مگر تیره تن را بشویی همی
بدو گفت هوم ای سرافراز مرد
نگه کن یکی اندر این کارکرد
یکی جای دارم بدین تیغ کوه
پرستشگه بنده دور از گروه
شب تیره بر پیش یزدان بدم
همه شب ز یزدان پرستان بدم
بدان گه که خیزد ز مرغان خروش
یکی ناله زارم آمد به گوش
همانگه گمان برد روشن دلم
که من بیخ کین از جهان بگسلم
بدین گونه آواز هنگام خواب
نشاید که باشد جز افراسیاب
به جستن گرفتم همه کوه و غار
بدیدم در هنگ آن سوگوار
دو دستش به زنار بستم چو سنگ
بدان سان که خونریز بودش دو چنگ
ز کوه اندر آوردمش تازیان
خروشان و نوحهزنان چون زنان
ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی
یکی سست کردم همی بند اوی
بدین جایگه در ز چنگم بجست
دل و جانم از رستن او بخست
بدین آب چیچست پنهان شدست
بگفتم ترا راست چونان که هست
چو گودرز بشنید این داستان
بیاد آمدش گفته راستان
از آنجا بشد سوی آتشکده
چنانچون بود مردم دلشده
نخستین بر آتش ستایش گرفت
جهانآفرین را نیایش گرفت
بپردخت و بگشاد راز از نهفت
همان دیده بر شهریاران بگفت
همانگه نشستند شاهان بر اسب
برفتند ز ایوان آذر گشسب
پراندیشه شد زآن سخن شهریار
بیامد به نزدیک پرهیزگار
چو هوم آن سر و تاج شاهان بدید
بر ایشان به داد آفرین گسترید
همه شهریاران بر او آفرین
همی خواندند از جهانآفرین
چنین گفت با هوم کاووس شاه
به یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم رخ مرد یزدانپرست
توانا و با دانش و زور دست
چنین داد پاسخ پرستنده هوم
که آباد بادا به داد تو بوم
بدین شاه نوروز فرخنده باد
دل بدسگالان او کنده باد
پرستنده بودم بدین کوهسار
که بگذشت بر گنگ دژ شهریار
همی خواستم تا جهانآفرین
بدو دارد آباد روی زمین
چو باز آمد او شاد و خندان شدم
نیایش کنان پیش یزدان شدم
سروش خجسته شبی ناگهان
بکرد آشکارا به من بر نهان
از این غار بیبن برآمد خروش
شنیدم نهادم به آواز گوش
کسی زار بگریست بر تخت عاج
چه بر کشور و لشکر و تیغ و تاج
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ
کمندی که زنار بودم به چنگ
بدیدم سر و گوش افراسیاب
در او ساخته جای آرام و خواب
به بند کمندش ببستم چو سنگ
کشیدمش بیچاره زآن جای تنگ
به خواهش بدو سست کردم کمند
چو آمد بر آب بگشاد بند
به آب اندرست این زمان ناپدید
پی او ز گیتی بباید برید
ورا گر برد باز گیرد سپهر
بجنبد به گرسیوزش خون و مهر
چو فرمان دهد شهریار بلند
برادرش را پای کرده به بند
بیارند بر کتف او خام گاو
بدوزند تا گم کند زور و تاو
چو آواز او یابد افراسیاب
همانا برآید ز دریای آب
بفرمود تا روزبانان در
برفتند با تیغ و گیلی سپر
ببردند گرسیوز شوم را
که آشوب از او بد بر و بوم را
به دژخیم فرمود تا برکشید
ز رخ پرده شوم را بردرید
همی دوخت بر کتف او خام گاو
چنین تا نماندش به تن هیچ تاو
بر او پوست بدرید و زنهار خواست
جهان آفرین را همی یار خواست
چو بشنید آوازش افراسیاب
پر از درد گریان برآمد ز آب
به دریا همی کرد پای آشناه
بیامد به جایی که بد پایگاه
ز خشکی چو بانگ برادر شنید
بر او بدتر آمد ز مرگ آنچه دید
چو گرسیوز او را بدید اندر آب
دو دیده پر از خون و دل پر شتاب
فغان کرد کای شهریار جهان
سر نامداران و تاج مهان
کجات آن همه رسم و آیین و گاه
کجات آن سر تاج و چندان سپاه
کجات آن همه دانش و زور دست
کجات آن بزرگان خسروپرست
کجات آن به رزم اندرون فر و نام
کجات آن به بزم اندرون کام و جام
که اکنون به دریا نیاز آمدت
چنین اختر دیرساز آمدت
چو بشنید بگریست افراسیاب
همی ریخت خونین سرشک اندر آب
چنین داد پاسخ که گرد جهان
بگشتم همی آشکار و نهان
کز این بخشش بد مگر بگذرم
ز بد بدتر آمد کنون بر سرم
مرا زندگانی کنون خوار گشت
روانم پر از درد و تیمار گشت
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
برآویخته سر به کام نهنگ
همی پوست درند بر وی به چرم
کسی را نبینم به چشم آب شرم
زبان دو مهتر پر از گفتگوی
روان پرستنده پر جستجوی
چو یزدان پرستنده او را بدید
چنان نوحهٔ زار ایشان شنید
ز راه جزیره برآمد یکی
چو دیدش مر او را ز دور اندکی
گشاد آن کیانی کمند از میان
دو تایی بیامد چو شیر ژیان
بینداخت آن گرد کرده کمند
سر شهریار اندر آمد به بند
به خشکی کشیدش ز دریای آب
بشد توش و هوش از رد افراسیاب
گرفته ورا مرد دیندار دست
به خواری ز دریا کشید و ببست
سپردش بدیشان و خود بازگشت
تو گفتی که با باد انباز گشت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گودرز گیو افراسیاب کیکاووس سروش گرسیوز فریدون (اشاره) پشنگ (اشاره)
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان شاهنامه، گودرز و دیگر جنگجویان به دنبال افراسیاب هستند. هوم، مرد پرهیزگار، به دریا مینگرد و در تلاش برای شکار افراسیاب با کمند به او نزدیک میشود. او با افراسیاب مواجه میشود و در نهایت او را با موفقیت به زمین میکشد. وقتی گودرز از این خبر مطلع میشود، به آتشکده میرود و از یزدان سپاسگزاری میکند. افراسیاب که در دریا گرفتار شده، از زندگی و وضعیت خود نالان است و احساس خشم و افسوس میکند، اما در نهایت با کمک هوم، به بند کشیده شده و به نزد ایرانیان آورده میشود.
هوش مصنوعی: گودرز، فرمانده جنگجویان، به همراه گیو و دیگر مردان آزاد در حال حرکت به سوی افراسیاب است و این وضعیت به قدری بد و ناگوار است که او نیز کنترل اوضاع را از دست داده است.
هوش مصنوعی: گرازان و پویان (افرادی شجاع و جنگجو) به نزد شاه (کیخسرو) آمدند و مدتی به دریا نگاه کردند.
هوش مصنوعی: هوم، با کمند زرین و نازکی که در دست داشت، بر لب آب ظاهر شد و آن را بر مسکین و بیچارهای که در آب بود، انداخت.
هوش مصنوعی: پرستنده که به آب توجه دارد، همچنان که آب را تیره میبیند، چشمانش نیز در خیرهنگری به آن معطوف است.
هوش مصنوعی: او در دلش گفت که این مرد نیکرفتار (پرهیزگار) از دریای چیچست شکار میگیرد.
هوش مصنوعی: ماهی به دلیلی ناگهانی به نهنگ نزدیک میشود و این دیدار او را شگفتزده میکند.
هوش مصنوعی: به او گفتند ای مرد پرهیزکار، در این حال که از چیزی پنهانی، چرا آن را به طور علنی بیان نمیکنی؟
هوش مصنوعی: تو از این دریا چه چیزی طلب میکنی؟ آیا به جز این نیست که میخواهی بدن آلودهات را بشویی؟
هوش مصنوعی: هوم، ای مرد بلندمرتبه و افتخارآفرین، به تو میگویم که نگاهی به این کار و اقدام بینداز.
هوش مصنوعی: من جایی دارم که در کوه و در کنار این شمشیر (یا تیغ) قرار دارد، و آنجا معبدی است که بندهٔ خدا در آنجا دور از مردم و گروهها عبادت میکند.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، در برابر خداوند (یزدان) قرار گرفتم و همه شب، مانند پرستشکنندگان خداوند بودم.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای پرندگان بلند میشود، یک نالهی غمگین به گوشم میرسد.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، دل روشن من گمان کرد که من ریشهٔ کینه را از این دنیا قطع کردهام.
هوش مصنوعی: آوای خواب و لالایی نباید به کسی مانند افراسیاب باشد، زیرا او را در غم و اندوه نمیتوان آرام کرد.
هوش مصنوعی: در آن حال سوگ و اندوه، تمام کوهها و غارها را جستجو کردم و مشاهده کردم.
هوش مصنوعی: دو دست افراسیاب را به دقت مانند سنگ به هم بند کردم، به گونهای که چنگالهایش (دستههایش) به طرز خطرناکی خونریزی داشت.
هوش مصنوعی: او (گریزو) را از کوه آوردم که مانند تازیان، خروشان و نالهکنان بود، مثل زنان که در سوگ و اندوه میگریند.
هوش مصنوعی: به خاطر زیاد بودن نالهها و فریادها و قسمهایی که او (گرسیوز) میزد، من هم تحملم را از دست دادم و بند (گرفتاری) او را سست کردم.
هوش مصنوعی: در این لحظه، دل و جانم از چنگال او فرار کردند و از دستش رهایی یافتند.
هوش مصنوعی: افراسیاب در آبهای چیچست پنهان شده است و من، که این را میدانم، به تو عین حقیقت را میگویم.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز این قضیه را شنید، یاد گفتههای راست و درست افتاد.
هوش مصنوعی: گودرز به سوی آتشکده رفت، همانگونه که مردم با ایمان و دلسوز به آنجا میروند.
هوش مصنوعی: کیخسرو ابتدا به آتشکده رفت و ستایش و نیایش خود را به جانب جهانآفرین (خدای بزرگ) انجام داد.
هوش مصنوعی: او (کیخسرو) به نیایش و دعا به خدا پرداخت و رازی که در دل داشت را از پنهانی بیرون آورد و همان دیدگاه را با شهریاران در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، شاهان بر اسب سوار شدند و از کاخ آذر گشسب (یکی از کاخهای شاهان) خارج شدند.
هوش مصنوعی: شاه یا شهریار به خاطر آن سخن که شنیده بود، بسیار نگران و پریشان شد و به سمت کسی که میتوانست او را نصیحت کند و رهنمود دهد، رفت.
هوش مصنوعی: وقتی هوم تاج و سر شاهان را دید، برای آنها دعا و طلب آفرین کرد و خواستار خوشی و موفقیت آنها شد.
هوش مصنوعی: همه پادشاهان بر او (کیخسرو) ستایش و درود میفرستادند و از خداوند جهان (یعنی خدای یکتای ایرانیان) کمک و یاری میطلبیدند.
هوش مصنوعی: کاووس شاه به هوم گفت: «چنین است که باید به یزدان شکرگزاری کنیم و به او پناه ببریم.
هوش مصنوعی: من مردی را دیدم که به خدا ایمان دارد و از نظر قدرت و دانش و نیرو بسیار تواناست.
هوش مصنوعی: هوم که پرستندهٔ خداوند است، چنین پاسخ داد که امیدوارم دیار تو به برکت عدل و انصاف آباد بماند.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به نوروز، که جشن باستانی و خوشیمن است، تبریک میگوید و آرزو میکند که دل بدخواهیها و دشمنان از بین برود یا از یادها رفته باشد.
هوش مصنوعی: من همواره به این کوه و دشت خدمت میکردم و بعد از آن، شاه بزرگ بر دژ گنگ گذر کرد.
هوش مصنوعی: من قصد داشتم که خداوند جهان را به او بدهد تا زمین آباد و رونق پیدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی او (کیخسرو) بازگشت و شاد و خندان بود، من نیز با شوق و شادی به نیایش و دعا به نزد یزدان (خدا) پرداختم.
هوش مصنوعی: ناگهان در شب، موجود خوشبختی (سروش) به طور ناگهانی ظاهر شد و به من آشکارا و نهانی خبر داد.
هوش مصنوعی: از این غار بیپایه صدایی بلند و خروشی شنیدم که به آن گوش فرا دادم.
هوش مصنوعی: کسی به شدت گریه کرد بر تختی که از عاج ساخته شده، نه تنها برای کشور و لشکرش، بلکه برای سلاح و تاجش نیز.
هوش مصنوعی: من از زیر تیغ (خطر) به سوی آن غار تنگ آمدم، جایی که در آن کمند (زنجیر) به دور کمرم بود.
هوش مصنوعی: من افراسیاب را در حالتی دیدم که سر و گوشش در آن مکان به گونهای آرام و خوابیده بود.
هوش مصنوعی: من کمندش را گرفتم و به او انداختم، او مانند سنگی که کشیده میشود، بیچاره و ناتوان از آن مکان تنگ رنج میبرد.
هوش مصنوعی: به خاطر خواهش او، کمند را شل کردم و وقتی او به آب رسید، گرهٔ بند را باز کرد.
هوش مصنوعی: در این زمان او در آب ناپدید شده است و باید برای یافتن او از این جهان (گیتی) جدا شد.
هوش مصنوعی: اگر سپهر (آسمان) دوباره او را بگیرد، به یقین بر اثر خون و محبت گرسیوز (یک شخصیت در داستان) به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: وقتی شهریار بزرگ (کیخسرو) فرمان دهد، برادرش (گرسیوز) را به بند میکشند.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که برادر شهریار (کیخسرو) را به او بگویند که یک گاو خام روی شانههایش بگذارند تا قدرت و توان او را کاهش دهند.
هوش مصنوعی: افراسیاب وقتی صدای گرسیوز را بشنود، میداند که باید از دریا بیرون بیاید.
هوش مصنوعی: کیخسرو دستور داد تا نگهبانان روز، با شمشیر و سپرهای گیاهی به سمت دشمن بروند.
هوش مصنوعی: گرسیوز بدجنس را اسیر کردند، زیرا او باعث آشفتگی و نابسامانی در کشور شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو به دژخیم (دژخیم یعنی نگهبان قلعه) دستور داد تا پردهای که روی چهرهٔ گرسیوز (شخصیتی منفی و بدجنس) افتاده بود را کنار بکشد و چهرهٔ او را نمایان کند.
هوش مصنوعی: او به پشت افراسیاب، پوست خام گاو را دوخت تا هیچ علامتی از او بر تنش باقی نماند.
هوش مصنوعی: کیخسرو پوست افراسیاب را به شدت پاره کرد و از او درخواست کرد که به خداوند جهان پناه ببرد و کمک بخواهد.
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب صدای او را شنید، با دل پر از درد و اشک از آب بلند شد.
هوش مصنوعی: افراسیاب به سمت دریا میرفت و تلاش داشت تا از دست برادرش، گرسیوز، فرار کند. او به محلی رسید که آنجا را به خوبی میشناخت و مکانی امن برای خود تصور میکرد.
هوش مصنوعی: زمانی که گرسیوز صدای برادرش را از خشکی شنید، برایش دشوارتر و هولناکتر شد آنچه را که در آب مشاهده کرد، مانند مرگ.
هوش مصنوعی: گرسیوز که او را (افراسیاب) در آب دید، چشمانش پر از اشک و دلش پر از اضطراب شد.
هوش مصنوعی: گرسیوز با صدای بلند ناله کرد و به کیخسرو، شهریار جهان، گفت که تو بزرگترین فرمانروایان و دلاوران را بر دوش داری.
هوش مصنوعی: کجاست آن همه آداب و رسوم و مکان، کجاست آن دیندار و تاج و آن همه سپاه؟
هوش مصنوعی: کجاست آن همه دانش و قدرت تو؟ کجاست آن بزرگان و نیکان طرفدار خسرو؟
هوش مصنوعی: کجاست آن شجاعت و افتخاری که تو در جنگها داری و کجاست آن خوشی و لذت که در میهمانیها به دست میآوری؟
هوش مصنوعی: اکنون به دریا احتیاج داری، زیرا ستارهٔ بدشگون و شوم (که به معنای بدبختی و مشکلات است) به سراغت آمده است.
هوش مصنوعی: افراسیاب وقتی این حرف را شنید، به شدت گریه کرد و اشکهای خونینی از چشمانش به دریا ریخت.
هوش مصنوعی: افراسیاب در پاسخ میگوید که من در سرتاسر دنیا سفر کردهام و چیزهای زیادی را دیدهام، هم روشن و هم پنهان.
هوش مصنوعی: این بخشش (احسان و لطفی که دیوان و جادوگران به من کردهاند) دیگر قابل گذشت نیست و اکنون بدیام بیشتر از بدیهای گذشته شده است.
هوش مصنوعی: زندگی من اکنون بیارزش شده است و جانم پر شده از درد و غم.
هوش مصنوعی: نسل فریدون و فرزند پشنگ بر سریالی به جان نهنگ افتاده و با آن مبارزه میکنند.
هوش مصنوعی: چندین پوست درنده بر بدن او است، اما کسی را نمیبینم که به چشمانش شرم آب بزنند.
هوش مصنوعی: دو پهلوان که زبانشان پر از گفتگو و سخنان روان است، به دقت و شوق بسیار به جستجوی پرستنده (معبود یا خدای خود) پرداختهاند.
هوش مصنوعی: زمانی که یزدان (خدا) پرستنده را دید، صدای ناله و زاری آنها را بهگونهای شنید که بسیار دلخراش و دردناک بود.
هوش مصنوعی: از طرف جزیره، یکی به سوی او آمد و وقتی او را از دور دید، کمی ایستاد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، پادشاه کیانی، کمند خود را باز کرد و از میان دو نفر عبور کرد، مانند شیر نیرومند و شجاع وارد عمل شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو کمند خود را به دور افراسیاب انداخت و او را که به صورت گرد در آمده بود، گرفتار کرد و به چنگ آورد.
هوش مصنوعی: او (گرسیوز) افراسیاب را از دریای چیچست به خشکی کشاند و به حدی او را ترساند که عقل و هوش او را از دست داد.
هوش مصنوعی: مردی مؤمن و دیندار، افراسیاب را که به خواری افتاده بود، گرفت و او را از دریا به خشکی آورد و دستش را بست.
هوش مصنوعی: افراسیاب را به دست آن مردان سپرد و خود برگشت، گویی که با باد همسفر شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.