بخش ۱۴ - خبر قتل سیاوش، سوگ کاووس و رستم، کشتن سودابه و آغاز کین با سر بریدن ورازاد و سرخه
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بیگناهش به خنجر به زار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون به هر کوهسار
نه فریادرس بود و نه خواستار
چو این گفته بشنید کاووس شاه
سر نامدارش نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند
به خاک اندر آمد ز تخت بلند
برفتند با مویه ایرانیان
بدان سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پرخون و رخساره زرد
زبان از سیاوش پر از یادکرد
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود و سیاه
همه خاک بر سر بجای کلاه
پس آگاهی آمد سوی نیمروز
به نزدیک سالار گیتی فروز
که از شهر ایران برآمد خروش
همی خاک تیره برآمد به جوش
پراگند کاووس بر یال خاک
همه جامهٔ خسروی کرد چاک
تهمتن چو بشنید زو رفت هوش
ز زابل به زاری برآمد خروش
به چنگال رخساره بشخود زال
همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
چو یک هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم
سپاهی فراوان بر پیلتن
ز کشمیر و کابل شدند انجمن
به درگاه کاووس بنهاد روی
دو دیده پر از آب و دل کینه جوی
چو نزدیکی شهر ایران رسید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
به دادار دارنده سوگند خورد
که هرگز تنم بیسلیح نبرد
نباشد بشویم سرم را ز خاک
همه بر تن غم بود سوگناک
کله ترگ و شمشیر جام منست
به بازو خم خام دام منست
چو آمد به نزدیک کاووس کی
سرش بود پرخاک و پرخاک پی
بدو گفت خوی بد ای شهریار
پراگندی و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بدخوی
ز سر برگرفت افسر خسروی
کنون آشکارا ببینی همی
که بر موج دریا نشینی همی
از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ
بیامد به ما بر زیانی بزرگ
کسی کاو بود مهتر انجمن
کفن بهتر او را ز فرمان زن
سیاوش به گفتار زن شد به باد
خجسته زنی کاو ز مادر نزاد
دریغ آن بر و برز و بالای او
رکیب و خم خسرو آرای او
دریغ آن گو نامبرده سوار
که چون او نبیند دگر روزگار
چو در بزم بودی بهاران بدی
به رزم افسر نامداران بدی
همی جنگ با چشم گریان کنم
جهان چون دل خویش بریان کنم
نگه کرد کاووس بر چهر او
بدید اشک خونین و آن مهر او
نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم
فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاووس شاه
بیامد به درگاه با سوگ و درد
پر از خون دل و دیده رخساره زرد
همه شهر ایران به ماتم شدند
پر از درد نزدیک رستم شدند
چو یک هفته با سوگ و با آب چشم
به درگاه بنشست پر درد و خشم
به هشتم بزد نای رویین و کوس
بیامد به درگاه گودرز و طوس
چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو
چو بهرام و رهام و شاپور نیو
فریبرز کاووس درنده شیر
گرازه که بود اژدهای دلیر
فرامرز رستم که بد پیش رو
نگهبان هر مرز و سالار نو
به گردان چنین گفت رستم که من
برین کینه دادم دل و جان و تن
که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار
چنین کار یکسر مدارید خرد
چنین کینه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زندهام
به کین سیاوش دل آگندهام
بران تشت زرین کجا خون اوی
فرو ریخت ناکاردیده گروی
بمالید خواهم همی روی و چشم
مگر بر دلم کم شود درد و خشم
وگر همچنانم بود بسته چنگ
نهاده به گردن درون پالهنگ
به خاک اندرون خوار چون گوسفند
کشندم دو بازو به خم کمند
و گر نه من و گرز و شمشیر تیز
برانگیزم اندر جهان رستخیز
نبیند دو چشمم مگر گرد رزم
حرامست بر من می و جام و بزم
به درگاه هر پهلوانی که بود
چو زان گونه آواز رستم شنود
همه برگرفتند با او خروش
تو گفتی که میدان برآمد به جوش
ز میدان یکی بانگ برشد به ابر
تو گفتی زمین شد به کام هژبر
بزد مهره بر پشت پیلان به جام
یلان بر کشیدند تیغ از نیام
برآمد خروشیدن گاودم
دم نای رویین و رویینه خم
جهان پر شد از کین افراسیاب
به دریا تو گفتی به جوش آمد آب
نبد جای پوینده را بر زمین
ز نیزه هوا ماند اندر کمین
ستاره به جنگ اندر آمد نخست
زمین و زمان دست خون را بشست
ببستند گردان ایران میان
به پیش اندرون اختر کاویان
گزین کرد پس رستم زابلی
ز گردان شمشیرزن کابلی
ز ایران و از بیشهٔ نارون
ده و دو هزار از یلان انجمن
سپه را فرامرز بد پیشرو
که فرزند گو بود و سالار نو
همی رفت تا مرز توران رسید
ز دشمن کسی را به ره بر ندید
دران مرز شاه سپیجاب بود
که با لشکر و گنج و با آب بود
ورازاد بد نام آن پهلوان
دلیر و سپه تاز و روشن روان
سپه بود شمشیرزن سی هزار
همه رزم جوی از در کارزار
ورازاد از قلب لشکر برفت
بیامد به نزد فرامرز تفت
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی
چرا کردهای سوی این مرز روی
سزد گر بگویی مرا نام خویش
بجویی ازین کار فرجام خویش
همانا به فرمان شاه آمدی
گر از پهلوان سپاه آمدی
چه داری ز افراسیاب آگهی
ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی
نباید که بینام بر دست من
روانت برآید ز تاریک تن
فرامرز گفت ای گو شوربخت
منم بار آن خسروانی درخت
که از نام او شیر پیچان شود
چو خشم آورد پیل بیجان شود
مرا با تو بدگوهر دیوزاد
چرا کرد باید همی نام یاد
گو پیلتن با سپاه از پس است
که اندر جهان کینه خواه او بس است
به کین سیاوش کمر بر میان
ببست و بیامد چو شیر ژیان
برآرد ازین مرز بیارز دود
هوا گرد او را نیارد بسود
ورازاد بشنید گفتار او
همی خوار دانست پیگار او
به لشکر بفرمود کاندر دهید
کمانها سراسر به زه بر نهید
رده بر کشید از دو رویه سپاه
به سر بر نهادند ز آهن کلاه
ز هر سو برآمد ز گردان خروش
همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
چو آواز کوس آمد و کرنای
فرامرز را دل برآمد ز جای
به یک حمله اندر ز گردان هزار
بیفگند و برگشت از کارزار
دگر حمله کردش هزار و دویست
ورازاد را گفت لشکر مهایست
که امروز بادافرَهِ ایزدیست
مکافات بد را ز یزدان بدیست
چنین لشکر گشن و چندین سوار
سراسیمه شد از یکی نامدار
همی شد فرامرز نیزه به دست
ورازاد را راه یزدان ببست
فرامرز جنگی چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
برانگیخت از جای شبرنگ را
بیفشرد بر نیزه بر چنگ را
یکی نیزه زد بر کمربند او
که بگسست زیر زره بند او
چنان برگرفتش ز زین خدنگ
که گفتی یک پشه دارد به چنگ
بیفگند بر خاک و آمد فرود
سیاووش را داد چندی درود
سر نامور دور کرد از تنش
پر از خون بیالود پیراهنش
چنین گفت کاینت سر کین نخست
پراگنده شد تخم پرخاش و رست
همه بوم و بر آتش اندرفگند
همی دود برشد به چرخ بلند
یکی نامه بنوشت نزد پدر
ز کار ورازاد پرخاشخر
که چون برگشادم در کین و جنگ
ورا برگرفتم ز زین پلنگ
به کین سیاوش بریدم سرش
برافروختم آتش از کشورش
وزان سو نوندی بیامد به راه
به نزدیک سالار توران سپاه
که آمد به کین رستم پیلتن
بزرگان ایران شدند انجمن
ورازاد را سر بریدند زار
برانگیخت از مرز توران دمار
سپه را سراسر بهم بر زدند
به بوم و به بر آتش اندر زدند
چو بشنید افراسیاب این سخن
غمی شد ز کردارهای کهن
نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله
بیاورد چوپان به میدان گله
در گنج گوپال و برگستوان
همان نیزه و خنجر هندوان
همان گنج دینار و در و گهر
همان افسر و طوق زرین کمر
ز دستور گنجور بستد کلید
همه کاخ و میدان درم گسترید
چو لشکر سراسر شد آراسته
بریشان پراگنده شد خواسته
بزد کوس رویین و هندی درای
سواران سوی رزم کردند رای
سپهدار از گنگ بیرون کشید
سپه را ز تنگی به هامون کشید
فرستاد و مر سرخه را پیش خواند
ز رستم بسی داستانها براند
بدو گفت شمشیرزن سی هزار
ببر نامدار از در کارزار
نگه دار جان از بد پور زال
به رزمت نباشد جزو کس همال
تو فرزندی و نیکخواه منی
ستون سپاهی و ماه منی
چو بیدار دل باشی و راهجوی
که یارد نهادن بروی تو روی
کنون پیش رو باش و بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
ز پیش پدر سرخه بیرون کشید
درفش و سپه را به هامون کشید
طلایه چو گرد سپه دید تفت
بپیچید و سوی فرامرز رفت
از ایران سپه برشد آوای کوس
ز گرد سپه شد هوا آبنوس
خروش سواران و گرد سپاه
چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه
درخشیدن تیغ الماس گون
سنانهای آهار داده به خون
تو گفتی که برشد به گیتی بخار
برافروختند آتش کارزار
ز کشته فگنده به هر سو سران
زمین کوه گشت از کران تا کران
چو سرخه بران گونه پیگار دید
درفش فرامرز سالار دید
عنان را به بور سرافراز داد
به نیزه درآمد کمان باز داد
فرامرز بگذاشت قلب سپاه
بر سرخه با نیزه شد کینهخواه
یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ
ز کوهه ببردش سوی یال اسپ
ز ترکان به یاری او آمدند
پر از جنگ و پرخاشجو آمدند
از آشوب ترکان و از رزم سخت
فرامرز را نیزه شد لخت لخت
بدانست سرخه که پایاب اوی
ندارد غمی گشت و برگاشت روی
پس اندر فرامرز با تیغ تیز
همی تاخت و انگیخته رستخیز
سواران ایران به کردار دیو
دمان از پسش برکشیده غریو
فرامرز چون سرخه را یافت چنگ
بیازید زان سان که یازد پلنگ
گرفتش کمربند و از پشت زین
برآورد و زد ناگهان بر زمین
پیاده به پیش اندر افگند خوار
به لشکرگه آوردش از کارزار
درفش تهمتن همانگه ز راه
پدید آمد و گرد پیل و سپاه
فرامرز پیش پدر شد چو گرد
به پیروزی از روزگار نبرد
به پیش اندرون سرخه را بسته دست
بکرده ورازاد را یال پست
همه غار و هامون پر از کشته بود
سر دشمن از رزم برگشته بود
سپاه آفرین خواند بر پهلوان
بران نامبردار پور جوان
تهمتن برو آفرین کرد نیز
به درویش بخشید بسیار چیز
یکی داستان زد برو پیلتن
که هر کس که سر برکشد ز انجمن
خرد باید و گوهر نامدار
هنر یار و فرهنگش آموزگار
چو این گوهران را بجا آورد
دلاور شود پر و پا آورد
از آتش نبینی جز افروختن
جهانی چو پیش آیدش سوختن
فرامرز نشگفت اگر سرکش است
که پولاد را دل پر از آتش است
چو آورد با سنگ خارا کند
ز دل راز خویش آشکارا کند
به سرخه نگه کرد پس پیلتن
یکی سرو آزاده بد بر چمن
برش چون بر شیر و رخ چون بهار
ز مشک سیه کرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش به دشت
ابا خنجر و روزبانان و تشت
ببندند دستش به خم کمند
بخوابند بر خاک چون گوسفند
بسان سیاوش سرش را ز تن
ببرند و کرگس بپوشد کفن
چو بشنید طوس سپهبد برفت
به خون ریختن روی بنهاد تفت
بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه
چه ریزی همی خون من بیگناه
سیاوش مرا بود هم سال و دوست
روانم پر از درد و اندوه اوست
مرا دیده پرآب بد روز و شب
همیشه به نفرین گشاده دو لب
بران کس که آن تشت و خنجر گرفت
بران کس که آن شاه را سرگرفت
دل طوس بخشایش آورد سخت
بران نامبردار برگشته بخت
بر رستم آمد بگفت این سخن
که پور سپهدار افگند بن
چنین گفت رستم که گر شهریار
چنان خستهدل شاید و سوگوار
همیشه دل و جان افراسیاب
پر از درد باد و دو دیده پرآب
همان تشت و خنجر زواره ببرد
بدان روزبانان لشکر سپرد
سرش را به خنجر ببرید زار
زمانی خروشید و برگشت کار
بریده سر و تنش بر دار کرد
دو پایش زبر سر نگونسار کرد
بران کشته از کین برافشاند خاک
تنش را به خنجر بکردند چاک
جهانا چه خواهی ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
کیکاووس سیاووش طوس گودرز گیو شاپور فرهاد رهام رستم زال سودابه شیدوش گرگین بهرام گور فریبرز گرازه فرامرز افراسیاب ورازاد سرخه زواره
هوش مصنوعی: خبر قتل سیاوش به کاووس شاه رسید و او در سوگ فرزندش به شدت غمگین شد. ایرانیان با لباس سیاه به گرامیداشت سیاوش پرداختند و رستم، با شنیدن این خبر، برای انتقام آماده شد. او به جنگ با ورزاد، از فرماندهان تورانی، رفت و در نبردی سخت، ورزاد را به قتل رساند. سپس، فرامرز، فرزند رستم، در جنگی دیگر با لشکر توران درگیر شد و پس از نبردی شدید، پیروز شد و سر ورزاد را به انتقام سیاوش برید. در نهایت، رستم و یارانش برای گرامیداشت سیاوش، کشتههای دشمن را بر خاک افکندند و کینخواهی را ادامه دادند.
هوش مصنوعی: وقتی که به کاووس شاه خبر رسید که روزگار سیاوش به سر آمد و او دچار بدبختی شد.
هوش مصنوعی: سالار آن گروه (دستاندرکاران یا سرداران) مانند پرندگان، سر سیاوش را از بدنش جدا کرد.
هوش مصنوعی: ابر بیگناه (سیاوش) را بهطور ناجوانمردانه و با خنجر (دستنشاندهای که او را به قتل رساند) زده و از تنِ شاهانهاش جدا کردند.
هوش مصنوعی: بلبل از شاخ درخت سرو سوگواری میکند، مانند پرندهای که زیر گلها به خاطر فقدان تذرو (پرندهای زیبا) غمگین است.
هوش مصنوعی: تمام شهر توران پر از غم و اندوه است و در جنگل، گلهای نارنجی (زرد) جوانه زدهاند.
هوش مصنوعی: در هر کوه و دشت، صدای شیون و گریه بلند شد و هیچکس نبود که به فریاد مردم برسد یا خواستار کمک آنها باشد.
هوش مصنوعی: وقتی کاووس، شاه ایران، این خبر را شنید، از شدت اندوه و غم سنگین شد و وضعیتش به گونهای شد که دیگر بر تخت سلطنت تاب نیاورد.
هوش مصنوعی: کاووس شاه لباس و جامهاش را پاره کرد و صورتش را خراشید، سپس به نشانهٔ اندوه به زمین افتاد و از تخت بلند خود پایین آمد.
هوش مصنوعی: ایرانیان به سوی سوگ و عزاداری رفتند و در میان زاری و گریه، برای سیاوش ناله کردند.
هوش مصنوعی: همه افراد در حال گریه و درد هستند، چشمانشان پر از اشک و صورتهایشان زرد است، و زبانشان از یاد سیاوش پر شده و در حال صحبت دربارهٔ او هستند.
هوش مصنوعی: طوس و گودرز و گیو، دلیران و قهرمانان داستانهای ملی ما هستند و در کنار آنها، شاپور و فرهاد و رهام نیز به شجاعت و دلاوری معروفاند. این بیت به لزوم وحدت و همبستگی قهرمانان در شرایط دشوار اشاره دارد.
هوش مصنوعی: همه لباسهای خود را آبی و تیره کردند و به جای کلاه، خاک بر سر ریختند.
هوش مصنوعی: خبر به نیمروز رسید و به نزد سالار بزرگ و پرخشان جهان آمد.
هوش مصنوعی: از شهر ایران، صدای بلند و فریاد ایجاد شد و خاک تیره هم به حرکت درآمد و به جوش آمد، گویی که در حال اعتراض و ناراحتی است.
هوش مصنوعی: کاووس، از شدت غم و اندوه، لباسهای شاهانهاش را پاره کرد و بر یال (پشت) خاک (برای سیاوش) پراکند.
هوش مصنوعی: رستم (که به تهمتن مشهور است) وقتی خبر را شنید به شدت نگران و آشفته شد و از زابل (سرزمین خود) با فریاد و ناله بیرون آمد.
هوش مصنوعی: زال، پدر سیاوش، به شدت ناراحت و غمگین است و از شدت اندوه، موهایش را به نشانهٔ سوگواری بر سر و صورت خود میریزد. این عمل نشاندهندهٔ عمیقترین حسرت و ناامیدی اوست.
هوش مصنوعی: پس از یک هفته که به خاطر غم و اندوه در سوگ نشسته بودند و ناراحت بودند، در هشتمین روز صداهای شیپور اعلام شادی و نشاط به گوش رسید.
هوش مصنوعی: سپاهیان زیادی از کشمیر و کابل به گرد پیلتن (رستم) جمع شدند.
هوش مصنوعی: به درگاه کاووس، او با چشمانی پر از اشک و قلبی پر از کینه و انتقام حاضر شد.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیک شهر ایران رسید، همه لباسهای پهلوی را پاره کردند.
هوش مصنوعی: به خداوندی که همه چیز را در دست دارد سوگند میخورم که هرگز بدون سلاح وارد میدان نبرد نخواهم شد.
هوش مصنوعی: سرم را از خاک نمیشویم، زیرا تمام وجودم غمآلود و سوگوار است.
هوش مصنوعی: سر و کلهای که به شکل ترگ (نوعی کلاه یا پوشش سر) و شمشیری که در دست من است، در واقع به سمت من اشاره دارد و به حماسه و جنگ اشاره میکند، در حالی که بازوی من در زیر بار غم و اندوه به حالت خمیده درآمده است.
هوش مصنوعی: وقتی سیاوش به نزد کاووس رسید، سر او پر از خاک و غبار بود و نشانههای رنج و سختی بر چهرهاش نمایان بود.
هوش مصنوعی: به او گفت، ای پادشاه (کاووس) با خوی بد خود، سرنوشت تو به فاجعه افتاده و مصیبت بر تو نازل شده است.
هوش مصنوعی: مهر و عشق سودابه به تو را که از سر برداشت، به خاطر بدیاش، تاج سلطنت را از تو گرفت.
هوش مصنوعی: اکنون به وضوح میبینی که در دریا نشستهای و به روی امواج آن سوار هستی.
هوش مصنوعی: از تفکر و اندیشهٔ خردمندانهٔ شاه بزرگ، به ما خبری بد و زیانآور رسید.
هوش مصنوعی: کسی که در میان جمع بهترین بود، بهتر از هر زنی با دستانش او را کفن کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به سخن زنی که از خانوادهاش نبود، رای و کمک خواست و این زن به او خبری خوش داد.
هوش مصنوعی: باید افسوس خورد به خاطر چهره زیبا و قامت رعنای او که مرکب و اسب زینتدارش هم به مانند خودش دلفریب و خوش حالت بود.
هوش مصنوعی: حیف است از آن سوار نامدار که هیچ کس دیگری در روزگار نخواهد آمد که مانند او باشد.
هوش مصنوعی: زمانی که در جشن و خوشی (بزم) بودی، بهاری زیبا و شاداب بودی، و در میدان جنگ، (در رزم) همواره از بهترین و برجستهترین جنگاوران به شمار میرفتی.
هوش مصنوعی: با چشمهای گریان به جنگ میروم و جهان را مانند دل خودم داغ و سوگوار میکنم.
هوش مصنوعی: کاووس به چهره فردی نگاه کرد و اشکهای خونین و مهر و محبت او را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: سودابه به دلیل شرم و عذاب وجدانش نتوانست به کاووس پاسخی بدهد و از چشمانش اشک داغ ریخت.
هوش مصنوعی: رستم (تهمتن) از تخت پادشاهی کاووس، به سمت خانهٔ سودابه رفت و روی به او کرد.
هوش مصنوعی: سودابه با موهایش از پرده بیرون کشیده شد و او را از تخت بلند مقامش به زمین انداختند و در خون غرق کردند.
هوش مصنوعی: او را با خنجر دو نیم کرد و در این حال کاووس شاه، از جایش حرکت نکرد.
هوش مصنوعی: او به درگاه آمد در حالی که غم و اندوه بر او غلبه کرده بود، چشمانش پر از اشک و دلش مملو از خون و درد بود و چهرهاش رنگ پریده و زرد به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: تمامی شهرهای ایران در سوگ و غم فرو رفتند و از درد و اندوهی که به آنها رسیده است، نزد رستم شتافتند.
هوش مصنوعی: پس از گذشت یک هفته، با اشک و غم، در درگاه نشسته و پر از درد و خشم است.
هوش مصنوعی: در روز هشتم، صدای نای (نی) و طبل بلند شد و گودرز و طوس به درگاه آمدند.
هوش مصنوعی: به این افراد اشاره شده است: فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو، به همراه بهرام و رهام و شاپور نیو، که همه از قهرمانان و جنگجویان نامی هستند و در میان پهلوانان ایرانی اهمیت دارند. این بیت، بیان کنندهٔ گروهی از پهلوانان است که در کنار هم از ارزش و شجاعت برخوردارند.
هوش مصنوعی: فریبرز، پسر کاووس، مانند یک شیر feroce و دلاور است و او را مثل یک اژدهای شجاع توصیف میکنند.
هوش مصنوعی: فرامرز، پسر رستم، کسی است که در برابر دشمنان ایستاده و نگهبان مرزها و فرمانده نیروها است.
هوش مصنوعی: رستم به گردان (سربازان و همراهان) گفت که من در پاسخ به این کینه (دشمنی) تمام وجود خود، یعنی دل و جان و تن را فدای آن کردهام.
هوش مصنوعی: هیچکس در جهان به مانند سیاوش، که سوارکاری برجسته و نامدار بود، وجود نخواهد داشت که کمربند (سمت و سواری) ببندد.
هوش مصنوعی: این کار را بهکلی ترک کنید، زیرا هیچ عقل و خردی نمیتواند چنین کین و دشمنی را درک کند و آن را معقول بشمارد.
هوش مصنوعی: ترس و وحشت را از دلها بیرون کنید و زمین را با خون جیحون، که یک رود بزرگ است، رنگین کنید.
هوش مصنوعی: به خدا قسم، تا وقتی که در این دنیا زندهام، دل من پر از کینهٔ سیاوش است.
هوش مصنوعی: خون سیاوش را که بر تشت زرین ریختهاند، میسازند و از آن استفاده میکنند تا ناشناسان به این جنایت پی نبرند.
هوش مصنوعی: میخواهم صورت و چشمانم را بمالم تا شاید از شدت درد و خشم در دلم کم شود.
هوش مصنوعی: اگر همچنان در بند غم و کینه باشم، مانند کسی که دستش به چنگال درون پوزهٔ درندهای بسته شده است، گرفتار خواهم ماند.
هوش مصنوعی: من را در خاک مانند گوسفند خوار میکشند و دستهایم را به شکلی که در دام کمند (توری برای شکار) بیفتند، به خم میآورند.
هوش مصنوعی: اگر این تن به ذلت و خواری بپذیرد، من با گرز و شمشیری تیز در میدان جنگ برمیخیزم.
هوش مصنوعی: چشمم جز میدان جنگ را نمیبیند و شراب و شادی و مهمانی بر من حرام است.
هوش مصنوعی: هر پهلوانی که در درگاهش بود، وقتی صدای رستم را به این شکل شنید، شگفتزده و متأثر شد.
هوش مصنوعی: همه به همراه او فریاد و ناله کردند، طوری که انگار میدان جنگ به شدت زنده و پر شور شده است.
هوش مصنوعی: یکی از میدانها صدایی بلند شد که به نظر میرسید همچون صدای ابر، زمین را در تصرف هژبر، یعنی شیر یا حیوان بزرگ، درآورده است.
هوش مصنوعی: صدای طبل و نواهایی به گوش میرسد که نشان از جنگ و نبرد دارد. در این میان، جنگجویان با شجاعت و اقتدار تیغهای خود را از غلاف بیرون میآورند و به میدان نبرد آماده میشوند.
هوش مصنوعی: صدای نهایی گاو دم به وضوح و به شدت شنیده شد که مانند نای (سازدهنی) فلزی است و صدای خاصی دارد، و بدن او به حالت ایستاده و قوی به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: جهان پر از کینهٔ افراسیاب شد، به طوری که گویی آب دریا در حال جوشیدن است.
هوش مصنوعی: جایی برای پیشروی و حرکت پویندگان (مبارزان) روی زمین باقی نمانده است، چون نیزهها در هوا مانده و در کمین نشستهاند.
هوش مصنوعی: ستاره (که به احتمال زیاد به معنی شهابسنگ یا نشانهای از آسمان است) در آغاز به جنگی آمد. سپس، زمین و زمان (یعنی عالم و هستی) دستان خونین را شست و پاک کردند.
هوش مصنوعی: سربازان ایرانی به دور هم جمع شدند تا به سمت ستارهٔ کاویان (نماد زندگی و روشنایی) پیش بروند.
هوش مصنوعی: رستم زابل، که پهلوانی بزرگ است، از میان جنگجویان شمشیرزن کابلی را برگزید.
هوش مصنوعی: از ایران و از جنگل نارون، ده و دو هزار نفر از پهلوانان گرد هم آمدهاند.
هوش مصنوعی: فرامرز، که فرزند گیو و فرماندهای جوان و تازهکار است، پیشاپیش سپاهیان قرار دارد.
هوش مصنوعی: فرامرز در حال سفر به سوی مرز توران است و در این مسیر هیچ دشمنی را نمیبیند.
هوش مصنوعی: در آن مرز، شاه سپیجاب (یکی از شاهان منطقه) بود که دارای لشکر و ثروت و منابع آبی فراوان بود.
هوش مصنوعی: ورازاد، آن پهلوان مشهور و دلیر، به خاطر شجاعت و جانفشانیاش معروف است و همواره در میدان جنگ از خود شجاعت و روشندلی نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سپه به معنای ارتش یا گروه نظامی است و در اینجا به تعداد سیهزار سرباز اشاره دارد که همه شمشیرزنان و جنگجویان شجاعی هستند که برای نبرد آمادهاند.
هوش مصنوعی: ورا زاد از میان لشکر بیرون رفت و به سوی فرامرز، پسر رستم، آمد.
هوش مصنوعی: فرامرز از ورازاد میپرسد که تو کیستی و چرا به این سرزمین آمدهای.
هوش مصنوعی: اگر تو مرا با نام خودت خطاب کنی، سزاوار است، زیرا میخواهم از سرنوشت این کار که انجام دادهای، آگاه شوم.
هوش مصنوعی: تو به دستورات و خواستههای شاه آمدی، حتی اگر به عنوان یک پهلوان از سپاه هم به اینجا آمده باشی.
هوش مصنوعی: میپرسم از تو در مورد افراسیاب، در مورد سلطنت و تاج و تختی که او دارد، چه اطلاعاتی داری؟
هوش مصنوعی: نباید بدون نام و هویت از دست من حرکت کنی و به سمت تاریکی بروی.
هوش مصنوعی: فرامرز میگوید که من بدشانس و بدبخت هستم و بار سنگین تعلق به خاندان پادشاهی را بر دوش دارم.
هوش مصنوعی: وقتی نام سیاوش برده شود، شیر هم به وحشت میافتد و از ترس به عقب عقب میرود، و وقتی خشمگین شود، حتی فیل بیجان هم به لرزه میافتد.
هوش مصنوعی: من از تو که زادهٔ دیو و بدخوی هستی، چه گناهی کردهام که باید نام مرا بد بگویی؟
هوش مصنوعی: پهلوان با سپاهش در پی انتقام است، چرا که در دنیا کسی به اندازه او کینهتوز نیست.
هوش مصنوعی: او برای انتقام سیاوش جدی و مصمم شد و مانند شیر خشمگین به میدان آمده است.
هوش مصنوعی: هیچ چیز از این مرز و ناحیه بیارزش، برآورده نمیشود و اگر دود یا بخاری هم به وجود آید، به او (سیاوش) نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: ورازاد (یک شخصیت در شاهنامه) سخنان او (پیغام کسی) را شنید و با این حال، او را به عنوان یک انسان خوار و بیارزش شناخت.
هوش مصنوعی: شاه به لشگر دستور داد که کمانها را بهطور کامل به زه (سیم کمان) بچسبانند تا آمادهٔ جنگ شوند.
هوش مصنوعی: از دو طرف سپاه، صفی تشکیل دادند و بر سر خود کلاههای آهنی گذاشتند.
هوش مصنوعی: از همهجا صدای شور و غوغا بلند شد و نالهٔ کوس (ساز موسیقی جنگی) به قدری بلند بود که گوشها را کر میکرد.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای کوس جنگ به گوش رسید و صدای کرنای فرامرز (پسر رستم) شنیده شد، احساس شوق و انگیزهای در دل او به وجود آمد که او را از جا بلند کرد.
هوش مصنوعی: در یک حمله، هزار نفر از سپاهیان را شکست داد و از میدان جنگ برگشت.
هوش مصنوعی: سیاوش دوباره به جنگ حمله میکند و به رزمندگانش میگوید که لشکر دشمن مانند ماه درخشان و بسیار قدرتمند است.
هوش مصنوعی: امروز روز جزای کارهای بد است و این جزا از سوی خدای یزدان بر بدکاران است.
هوش مصنوعی: لشکر بزرگ و سواران زیاد، تحت تاثیر خبر ناگوار، به شدت مضطرب و نگران شدند، چرا که یکی از شخصیتهای معروف و معتبر آنها به قتل رسیده است.
هوش مصنوعی: فرامرز، پسر رستم، نیزه به دست گرفته و راه رسیدن و فرار و رازاد را بست تا نتواند فرار کند.
هوش مصنوعی: فرامرز وقتی ورازاد را دید، فریاد بلندی مانند نعرهٔ شیر به بلندای نیاکانش برآورد.
هوش مصنوعی: شبرنگ (اسب رستم) را از جا به حرکت درآورد و خود را بر نیزهای نگه داشت.
هوش مصنوعی: یکی از جنگجویان نیزهای به کمربند سیاوش زد که باعث شد زیر زره او پاره شود.
هوش مصنوعی: سیاوش آنقدر سریع از زین اسبش پایین آمد که انگار یک پشه را در دست دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش از اسب پایین آمد و بر زمین افتاد و پس از آن چندین بار او را مورد احترام و سلام قرار دادند.
هوش مصنوعی: سر معروف و مشهور سیاوش را از تنش جدا کردند و لباسش از خون پر شد و لکهدار گشت.
هوش مصنوعی: او (کاووس) گفت: ای تو که سر آغاز کینه را پخش کردی، بذری از درگیری و دشمنی را پراکندهای.
هوش مصنوعی: همه سرزمین و سرزمینها به آتش افتاده و شعلهور شدهاند و دود آن به آسمان بلند میرود.
هوش مصنوعی: سیاوش نامهای به پدرش نوشت و در آن دربارهٔ رفتار پرخاشگرانهٔ ورازاد گزارش داد.
هوش مصنوعی: زمانی که من برای انتقام و جنگ آماده شدم، به زین اسب پلنگی که نماد قدرت و شکوه بود، تکیه زدم.
هوش مصنوعی: من به خاطر کینهی سیاوش، سر او را بریدم و آتش را از سرزمین او برافروختم.
هوش مصنوعی: از آن سو، سواری به سمت راه آمد و به نزدیک سالار سپاه توران رسید.
هوش مصنوعی: رستم، پهلوان بزرگ ایرانی، برای انتقام و کینهای که نسبت به ظلمی که به سیاوش شده، به میدان آمد و بزرگان ایران برای این هدف گرد هم جمع شدند.
هوش مصنوعی: ورازاد را کشتند و سرش را بریدند، این کار باعث برانگیخته شدن خشم و ناامیدی از مرز توران (سرزمین دشمن) شد.
هوش مصنوعی: سربازان را بهطور کامل به هم زدند و در سرزمین و دشت، آتش بهپا کردند.
هوش مصنوعی: افراسیاب وقتی این خبر را شنید، به خاطر کارهای قدیمی که انجام داده بود، دچار اندوه و نگرانی شد.
هوش مصنوعی: در دشت هیچ اسبی از سپاهیان نماند و چوپان، گلهای از آنها را به میدان آورد.
هوش مصنوعی: در گنج گوپال و برگستوان (مکانی در هند)، همان نیزه و خنجرهای هندی وجود دارد.
هوش مصنوعی: در این بیت، بر همچنین گنج و ثروت (دینار، در، و جواهرات) و همچنین زینتهای ارزشمندی چون تاج و طوق زرین که بر کمر بسته شده اشاره شده است. این اشیاء نماد قدرت و ثروت در فرهنگ آن زمان هستند.
هوش مصنوعی: بر اساس فرمان گنجور، کلید همه کاخها و میدان را گرفت و در زمینهای خود گسترش داد.
هوش مصنوعی: وقتی که لشکر به طور کامل آماده و مرتب شد، تمام خواستهها و نیازهای آنها به هم ریخته و پراکنده گشت.
هوش مصنوعی: صدای طبل جنگی را کوبید و با کماندارانی که شمشیرهای خود را به دست گرفته بودند، به سوی میدان نبرد رفت.
هوش مصنوعی: رستم، سپهدار و فرمانده، از لشکری که در وضعیت دشواری بودند، آنها را به جانب هامون (یک دشت یا ناحیه وسیع) راند و از تنگی و تنگنا خارج کرد.
هوش مصنوعی: کاووس فرمان داد تا سرخه (دبیر و پیامآور) را فراخواند و از رستم خواست تا داستانهای بسیاری را دربارهٔ سیاوش و وقایع دیگر بگوید.
هوش مصنوعی: به او گفت (رستم) که سی هزار شمشیرزن را به جنگ بفرست، افرادی نامدار در کار نبرد.
هوش مصنوعی: تأکید بر این است که از جان خود و از فرزند زال (سیاوش) محافظت کنی، زیرا در جنگ و مقابل دشمن، هیچ یاری و کمکی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: تو فرزند من هستی و به من محبت داری، تو پایه و اساس سپاه من هستی و مانند ماه برای من درخشان و ارزشمند هستی.
هوش مصنوعی: زمانی که با دل بیدار و هوشیار باشی و راه را بهخوبی بشناسی، کسی موشکافانه به یاری تو خواهد آمد و بر تو تأثیر خواهد گذاشت.
هوش مصنوعی: اکنون هوشیار و آماده باش و مراقب سپاه باش تا از دشمن محافظت کنی.
هوش مصنوعی: سرخه، که یکی از شخصیتها است، پرچم را از پیش پدرش برداشت و سپاه را به سمت هامون (محل نبرد) هدایت کرد.
هوش مصنوعی: وقتی طلایه (پیشروی) سپاهیان مانند گردی به نظر میرسید، تفت (سزوار، لشکرکشی) انجام داد و به سمت فرامرز، که یکی از شخصیتهای این داستان است، رفت.
هوش مصنوعی: از سپاه ایران صدای طبل بلند شد و هوا به خاطر وجود سپاه تاریک مانند چوب آبنوس گشت.
هوش مصنوعی: صدای سواران و جمعیت سپاه به قدری بلند و شدید بود که شب هنگام، نور ماه از میان ابرها پنهان شد.
هوش مصنوعی: تیغهای زرهپوشی که مانند الماس میدرخشند، به خون آغشته شده و بر سر نیزهها نشاندهندهٔ قهرمانی و پیروزی هستند.
هوش مصنوعی: تو گفتی که در جهان، بخار و دود برپا شد و آتش جنگی شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: از خون کشتهشدگان، سر و بدنها در هر سو پخش شده و زمین را زیر و رو کرده است، بهگونهای که کوهها از یک سوی تا سوی دیگر تغییر شکل دادهاند.
هوش مصنوعی: چون سرخه، یعنی شهری که در این داستان به آن اشاره شده، پرچم و علامت فرامرز، فرمانده بزرگ را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: فرامرز reins (عنان) را به اسب سفید و سر افراز (بور) سپرد و با نیزه به سمت دشمن حمله کرد و کمان (سلاح) را نیز به او داد.
هوش مصنوعی: فرامرز، قلب سپاه را رها کرد و به سرخه رفت تا با نیزه به انتقام بپردازد.
هوش مصنوعی: شخصی با نیزهای که به آذرگشسپ (شخصیتی قهرمانانه) مانند است، به طرف یال اسب حملهور شد و او را از کوه به پایین آورد.
هوش مصنوعی: ترکان برای کمک به او (سیاوش) به میدان آمدند و با خود جنگ و مشکل به همراه آوردند.
هوش مصنوعی: به خاطر آشفتگی و درگیریهای میان ترکان و جنگ سختی که در حال وقوع است، فرامرز (پسر رستم) برهنه و تنها در میدان جنگ باقی مانده است.
هوش مصنوعی: سرخه فهمید که نمیتواند به پیروزی برسد و از این بابت ناراحت شد و رویش را برگرداند.
هوش مصنوعی: فرامرز به کمک تیغ تیزش حمله کرد و در حال نبرد، شور و هیجانی بزرگ را به وجود آورد.
هوش مصنوعی: سواریهای ایرانی چون دیوها با فریاد و ناله به دنبال او (فرامرز) میآیند.
هوش مصنوعی: فرامرز وقتی سرخه را دید، مانند پلنگ به او حمله کرد و چنگال خود را به او انداخت.
هوش مصنوعی: فرامرز کمربند را گرفت و از پشت اسب پایین آمد و ناگهان حریفش را به زمین انداخت.
هوش مصنوعی: سیاوش را به زمین انداخت و او را از میدان جنگ به اردوگاه آورد.
هوش مصنوعی: درفش تهمتن (درفش کاویانی، نماد پیروزی و افتخار رستم) در آن لحظه از راه نمایان شد، و دور او و لشکر همچون گردی که دور یک فیل باشد، حلقه زده بود.
هوش مصنوعی: فرامرز (پسر رستم) به نزد پدرش رستم آمد و مانند گردی که به پیروزی در میدان جنگ میآید، احساس پیروزی و خوشحالی از روزگار نبرد داشت.
هوش مصنوعی: در جلوی سرخه (محلی در ایران) سر کسی را بریده و دست ورازاد، که اشاره به شخصی دارد، را به نشانهٔ شکست خوار کرده و او را تحقیر کردهاند.
هوش مصنوعی: همهی غارها و دشتها پر از کشتهها بود و دشمن که بعد از جنگ به عقب برگشته بود، در حال شکست و فرار به سر میبرد.
هوش مصنوعی: سپاه به خاطر پهلوان نامدار، که پسر جوانی برجسته است، او را ستایش کرد و به او خدایسپاس گفت.
هوش مصنوعی: رستم (که به او تهمتن نیز میگویند) بر او (سیاوش) درود فرستاد و به یک درویش، هدایای زیادی بخشید.
هوش مصنوعی: داستانی دربارهٔ کسی که در جمع، سرش را بلند کند و خود را نشان دهد، رخ میدهد؛ یعنی هر کس که خود را از دیگران متمایز کند و در موقعیتی برجسته قرار گیرد.
هوش مصنوعی: انسان باید خرد (اندیشه) داشته باشد و هنر را به عنوان یک گوهری ارزشمند بیاموزد، همچنین دوستی و فرهنگ نیز باید به عنوان یکی از معلمان او باشد.
هوش مصنوعی: هرگاه این گوهرهای ارزشمند (یعنی خرد و هنر) را در مکان خود قرار دهد و به کار گیرد، دلیر خواهد شد و قدرت و توانایی پیدا خواهد کرد.
هوش مصنوعی: از آتش فقط شعلهور شدن و روشن کردن را نمیبینی و زمانی که به نزدیکیش بیایی، متوجه میشوی که سوختن هم در کار است.
هوش مصنوعی: فرامرز، که شخصیتش به شجاعت و توانایی در جنگ مشهور است، اگرچه سرکش و تندخو باشد، اما در دلش همانند پولاد، آتش و هیجان وجود دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که دلش را به سنگ سخت مانند سنگ خارا میآورد، راز درونش را بهوضوح آشکار میسازد.
هوش مصنوعی: رستم، که به اهل دل و دلیر معروف است، به سمت سرخه نگریست و در آنجا درختی را دید که مانند یک سرو رسا و آزاد بر فراز چمن خود نمایی میکند.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) برش مانند شیر و چهرهاش مانند بهار است، و رنگ سیاهش مانند مشک بر گل زیبایی میافزاید.
هوش مصنوعی: پس فرمان داد تا او را به دشت ببرند، با خنجر و نگهبانان روز و تشت (ظرفی برای جمعآوری خون).
هوش مصنوعی: دست او را به یک رشته طناب بستند و مثل گوسفند بر روی زمین خواباندند.
هوش مصنوعی: سیاوش مانند آن چه بر سرش میآید، سرش را از بدن جدا میکنند و کرگس (پرندهای به نشانهٔ مرگ) کفن او را میپوشاند.
هوش مصنوعی: وقتی طوس، سپهبد، خبر را شنید، به سمت میدان جنگ رفت و رویش را به خون ریخت و آمادهای برای نبرد شد.
هوش مصنوعی: سرخه به شاه طوس میگوید: ای شاه سرافراز، چرا خون من بیگناه را میریزی؟
هوش مصنوعی: سیاوش که همسال و دوست من بود، اکنون درد و اندوهی عمیق در قلبم به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: چشمم همیشه پر از اشک است و روز و شب به خاطر سیاوش دعا میکنم و زبانم به نفرین گشوده است.
هوش مصنوعی: به کسانی که آن تشت و خنجر را برداشتند و به آن کسی که آن شاه (سیاوش) را به قتل رساند، اشاره دارد. این بیت اشاره به عاملان قتل سیاوش و کسانی دارد که در این کار دخیل بودهاند.
هوش مصنوعی: دل طوس به شدت آمادهٔ بخشش و گذشت شد، زیرا بخت او به سمت آن مرد نامبردار (سیاوش) برگشته و نیکو گشته است.
هوش مصنوعی: رستم متوجه شد و به او گفت که فرزند بزرگ فرمانده، یعنی سیاوش، به قتل رسیده است.
هوش مصنوعی: رستم گفت که اگر پادشاه اینقدر غمگین و ناراحت باشد، نشاندهندهٔ عمق اندوه اوست.
هوش مصنوعی: دل و جان افراسیاب همیشه آکنده از درد و رنج است و چشمانش پر از اشک میشود.
هوش مصنوعی: افراسیاب، همان تشت و خنجری که به زواره (کسی که در اینجا مشخص نیست) داده بود، به فرمان روزبانان لشکر (سران ارتش) سپرده است.
هوش مصنوعی: سر او را با خنجر بریدند و او با صدای زاری فریاد زد و سپس همه چیز در هم ریخت.
هوش مصنوعی: سر بریده و بدن او را به دار آویزان کردند و پاهایش را بر روی چوبهٔ دار به حالت آویزان قرار دادند.
هوش مصنوعی: از روی کینه به سر و بدن کشته دشنام دادند و با خنجر پوستش را چاک کردند.
هوش مصنوعی: ای دنیا، از پروردگانت چه میخواهی؟ آیا پروردگانت فقط غم و درد دل بیدادگران را به دوش میکشند؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.