بخش ۱۳ - دیدن لشکرگاه ایران از بلندی، پرسش درفشها از هجیر و نهفتن نشان رستم
چو افگند خور سوی بالا کمند
زبانه برآمد ز چرخ بلند
بپوشید سهراب خفتان جنگ
نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ
یکی تیغ هندی به چنگ اندرش
یکی مغفر خسروی بر سرش
کمندی به فتراک بر شست خم
خم اندر خم و روی کرده دژم
بیامد یکی برز بالا گزید
به جایی که ایرانیان را بدید
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
بدو گفت کژی نیاید ز تیر
نشانه نباید که خم آورد
چو پیچان شود زخم کم آورد
به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی
سخن هرچه پرسم همه راست گوی
متاب از ره راستی هیچ روی
چو خواهی که یابی رهایی ز من
سرافراز باشی به هر انجمن
از ایران هر آنچت بپرسم بگوی
متاب از ره راستی هیچ روی
سپارم به تو گنج آراسته
بیابی بسی خلعت و خواسته
ور ایدون که کژی بود رای تو
همان بند و زندان بود جای تو
هجیرش چنین داد پاسخ که شاه
سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه
بگویم همه آنچ دانم بدوی
به کژی چرا بایدم گفتوگوی
بدو گفت کز تو بپرسم همه
ز گردنکشان و ز شاه و رمه
همه نامداران آن مرز را
چو طوس و چو کاووس و گودرز را
ز بهرام و از رستم نامدار
ز هر کت بپرسم به من برشمار
بگو کان سراپردهٔ هفت رنگ
بدو اندرون خیمههای پلنگ
به پیش اندرون بسته صد ژندهپیل
یکی مهد پیروزه برسان نیل
یکی برز خورشید پیکر درفش
سرش ماه زرین غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جای کیست
ز گردان ایران ورا نام چیست
بدو گفت کان شاه ایران بود
بدرگاه او پیل و شیران بود
وزان پس بدو گفت بر میمنه
سواران بسیار و پیل و بنه
سراپردهای بر کشیده سیاه
زده گردش اندر ز هر سو سپاه
به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش
پس پشت پیلان و بالاش پیش
زده پیش او پیل پیکر درفش
به در بر سواران زرینه کفش
چنین گفت کان طوس نوذر بود
درفشش کجاپیلپیکر بود
دگر گفت کان سرخ پردهسرای
سواران بسی گردش اندر به پای
یکی شیر پیکر درفشی به زر
درفشان یکی در میانش گهر
چنین گفت کان فر آزادگان
جهانگیر گودرز کشوادگان
بپرسید کان سبز پردهسرای
یکی لشکری گشن پیشش به پای
یکی تخت پرمایه اندر میان
زده پیش او اختر کاویان
برو بر نشسته یکی پهلوان
ابا فر و با سفت و یال گوان
ز هر کس که بر پای پیشش براست
نشسته به یک رش سرش برتر است
یکی باره پیشش به بالای اوی
کمندی فرو هشته تا پای اوی
برو هر زمان برخروشد همی
تو گویی که در زین بجوشد همی
بسی پیل برگستواندار پیش
همی جوشد آن مرد بر جای خویش
نه مردست از ایران به بالای اوی
نه بینم همی اسپ همتای اوی
درفشی بدید اژدها پیکرست
بران نیزه بر شیر زرین سرست
چنین گفت کز چین یکی نامدار
بنوی بیامد بر شهریار
بپرسید نامش ز فرخ هجیر
بدو گفت نامش ندارم بویر
بدین دژ بدم من بدان روزگار
کجا او بیامد بر شهریار
غمی گشت سهراب را دل ازان
که جایی ز رستم نیامد نشان
نشان داده بود از پدر مادرش
همی دید و دیده نبد باورش
همی نام جست از زبان هجیر
مگر کان سخنها شود دلپذیر
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نکاهد نخواهد فزود
ازان پس بپرسید زان مهتران
کشیده سراپرده بد برکران
سواران بسیار و پیلان به پای
برآید همی نالهٔ کرنای
یکی گرگ پیکر درفش از برش
برآورده از پرده زرین سرش
بدو گفت کان پور گودرز گیو
که خوانند گردان ورا گیو نیو
ز گودرزیان مهتر و بهترست
به ایرانیان بر دو بهره سرست
بدو گفت زان سوی تابنده شید
برآید یکی پرده بینم سپید
ز دیبای رومی به پیشش سوار
رده برکشیده فزون از هزار
پیاده سپردار و نیزهوران
شده انجمن لشکری بیکران
نشسته سپهدار بر تخت عاج
نهاده بران عاج کرسی ساج
ز هودج فرو هشته دیبا جلیل
غلام ایستاده رده خیل خیل
بر خیمه نزدیک پردهسرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
بدو گفت کاو را فریبرز خوان
که فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسید کان سرخ پردهسرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
ز هرگونهای برکشیده درفش
درفشی پس پشت پیکرگراز
سرش ماه زرین و بالا دراز
چنین گفت کاو را گرازست نام
که در جنگ شیران ندارد لگام
هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان
که بر درد و سختی نگردد ژگان
نشان پدر جست و با او نگفت
همی داشت آن راستی در نهفت
تو گیتی چه سازی که خود ساختست
جهاندار ازین کار پرداختست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کاو گذارد بباید گذاشت
دگر باره پرسید ازان سرفراز
ازان کش به دیدار او بد نیاز
ازان پردهٔ سبز و مرد بلند
وزان اسپ و آن تاب داده کمند
ازان پس هجیر سپهبدش گفت
که از تو سخن را چه باید نهفت
گر از نام چینی بمانم همی
ازان است کاو را ندانم همی
بدو گفت سهراب کاین نیست داد
ز رستم نکردی سخن هیچ یاد
کسی کاو بود پهلوان جهان
میان سپه در نماند نهان
تو گفتی که بر لشکر او مهترست
نگهبان هر مرز و هر کشورست
چنین داد پاسخ مر او را هجیر
که شاید بدن کان گو شیرگیر
کنون رفته باشد به زابلستان
که هنگام بزمست در گلستان
بدو گفت سهراب کاین خود مگوی
که دارد سپهبد سوی جنگ روی
به رامش نشیند جهان پهلوان
برو بر بخندند پیر و جوان
مرا با تو امروز پیمان یکیست
بگوییم و گفتار ما اندکیست
اگر پهلوان را نمایی به من
سرافراز باشی به هر انجمن
ترا بینیازی دهم در جهان
گشاده کنم گنجهای نهان
ور ایدون که این راز داری ز من
گشاده بپوشی به من بر سخن
سرت را نخواهد همی تن به جای
نگر تا کدامین به آیدت رای
نبینی که موبد به خسرو چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
سخن گفت ناگفته چون گوهرست
کجا نابسوده به سنگ اندرست
چو از بند و پیوند یابد رها
درخشنده مهری بود بیبها
چنین داد پاسخ هجیرش که شاه
چو سیر آید از مهر وز تاج و گاه
نبرد کسی جویداندر جهان
که او ژنده پیل اندر آرد ز جان
کسی را که رستم بود هم نبرد
سرش ز آسمان اندر آید به گرد
تنش زور دارد به صد زورمند
سرش برترست از درخت بلند
چنو خشم گیرد به روز نبرد
چه هم رزم او ژنده پیل و چه مرد
همآورد او بر زمین پیل نیست
چو گرد پی رخش او نیل نیست
بدو گفت سهراب از آزادگان
سیه بخت گودرز کشوادگان
چرا چون ترا خواند باید پسر
بدین زور و این دانش و این هنر
تو مردان جنگی کجا دیدهای
که بانگ پی اسپ نشنیدهای
که چندین ز رستم سخن بایدت
زبان بر ستودنش بگشایدت
از آتش ترا بیم چندان بود
که دریا به آرام خندان بود
چو دریای سبز اندر آید ز جای
ندارد دم آتش تیزپای
سر تیرگی اندر آید به خواب
چو تیغ از میان برکشد آفتاب
به دل گفت پس کاردیده هجیر
که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زور دست
چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگ او ز انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
برین زور و این کتف و این یال اوی
شود کشته رستم به چنگال اوی
از ایران نیاید کسی کینه خواه
بگیرد سر تخت کاووس شاه
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز خون آب جوی
چو گودرز و هفتاد پور گزین
همه پهلوانان با آفرین
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
که چون برکشد از چمن بیخ سرو
سزد گر گیا را نبوید تذرو
به سهراب گفت این چه آشفتنست
همه با من از رستمت گفتنست
نباید ترا جست با او نبرد
برآرد به آوردگاه از تو گرد
همی پیلتن را نخواهی شکست
همانا که آسان نیاید به دست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
سهراب هجیر طوس کیکاووس گودرز بهرام گور رستم نوذر (اشاره) گیو فریبرز گراز کیخسرو (اشاره)
هوش مصنوعی: سهراب، با نگاهی به لشکر ایران، خود را آماده نبرد میکند و با هجیر، یکی از فرماندهان، صحبت میکند. هجیر به سهراب میگوید که باید واقعیتها را بدون کژی بیان کند و نام فرماندهان ایرانی را معرفی میکند. سهراب از هجیر میخواهد تا نام رستم، پدرش را نیز بگوید، اما هجیر به دلیل قدرت رستم و خطر او از ذکر نامش طفره میرود. سهراب حالتی ناامیدانه پیدا میکند، زیرا نمیتواند نشانهای از پدرش پیدا کند و به شدت به او فکر میکند. در ادامه، هجیر به سهراب هشدار میدهد که نباید به جنگ با رستم فکر کند، زیرا او بسیار قدرتمند است و نمیتوان به راحتی از عهدهاش برآمد.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید به سمت بالا حرکت کرد و به اوج آسمان رسید، شعلهای مانند زبان آتش از افق نمایان شد.
هوش مصنوعی: سهراب زره جنگی خود را پوشید و بر آن سنگهای رنگین نشسته است.
هوش مصنوعی: سهراب یک شمشیر هندی در دست دارد و بر سرش کلاهی از جنس طلا و نشانهٔ پادشاهی قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: در کمر او کمندی وجود دارد که به زین آویخته شده و حالت خمیدهای دارد و چهرهاش نیز غمگین و عبوس به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: یکی از افراد برز (شجاع و جنگجو) به مکانی آمد که از آنجا لشکر ایرانیان را مشاهده کرد.
دستور داد تا هجیر نزد او برود و به او گفت: شایسته نیست که تیر، کج و ناراست باشد.
اگر چوبه ی تیر صاف نباشد نمی تواند به هدف بنشیند و اگر نتواند مسیر مستقیم را طی کند، از قدرتش کاسته می شود.
هوش مصنوعی: در هر کاری که انجام میدهی، صداقت و راستگویی را رعایت کن، زیرا اگر بخواهی از نقصان دور باشی، باید همیشه و در همه چیز راستگو باشی.
هوش مصنوعی: هر چه سوالی میکنم، همهاش را راست بگو و از راه صداقت منحرف نشو. هیچ وقت از راستگویی دور نشو.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از من رهایی یابی، باید در هر جمع و انجمنی سرافراز و با افتخار بباشی.
هوش مصنوعی: از ایران هر چیزی که از تو بپرسم، به من بگو؛ اما صادقانه و راست بگو. هیچ گاه از روشن کردن حقیقت دریغ نکن.
هوش مصنوعی: من این گنجینهٔ زیبا را به تو میسپارم و تو از آن چیزهای باارزش و زیبا بسیار خواهی یافت.
هوش مصنوعی: اگر نظر تو اینگونه کج باشد، آنگاه همانند یک زندان و بند است که تو را محبوس کرده است.
هوش مصنوعی: هجیر به او پاسخ داد که اگر شاه هر چیزی از لشکر ایران بپرسد، باید به او جواب دهد.
هوش مصنوعی: من به او میگویم آنچه را که میدانم، اما چرا باید با نادرستی (کژ) گفتوگو کنم؟
هوش مصنوعی: هجیر به سهراب میگوید که از تو میخواهم درباره همه گردنکشان، شاه و رمه (تعداد بازماندگان یا افراد زیر نظر شاه) بپرسم.
هوش مصنوعی: همهی نامآوران آن سرزمین را، مانند طوس، کاووس و گودرز.
هوش مصنوعی: از بهرام و رستم، قهرمانان معروف، از هر یک که بپرسم، نام آنها را برایم بشمار.
هوش مصنوعی: بپرس که این چادر هفت رنگ، درونش خیمههای پلنگ است.
هوش مصنوعی: در جلوی خیمه، صد نفر با زرههای کهنه و فرسوده ایستادهاند و یکی از آنها مهد پیروزه، یعنی مهدی، که بر روی زین سواری بر نیل (اسب) نشسته، به جلو میآید.
هوش مصنوعی: درفشی مانند خورشید درخشان وجود دارد که سر آن به شکل ماهی از جنس طلا و غلافش بنفش رنگ است.
هوش مصنوعی: در وسط سپاه ایران چه کسی حضور دارد و نام او چیست؟
هوش مصنوعی: به او گفتند که آن شاه ایران در آن مکان است و در محضر او فیلها و شیرها وجود دارد.
هوش مصنوعی: پس از آن، به او گفت که در سمت راست، سواران زیادی و همچنین فیلها و تجهیزات جنگی وجود دارند.
هوش مصنوعی: در میانهٔ لشکرگاه، چادر بزرگی به رنگ سیاه برپا شده است و در اطراف آن از هر طرف، سربازان و نیروهای زیاد تجمع کردهاند.
هوش مصنوعی: در اطراف این خیمه، به نسبت زیاد، در پشت فیلها و بالاهایشان نیز، سربازان ایستادهاند.
هوش مصنوعی: در جلوی او، درفشی بزرگ و با عظمت قرار دارد که بر روی آن، سواران که کفشهای زرین دارند، دیده میشوند.
هوش مصنوعی: هجیر میگوید که درفش طوس (سردار ایرانی) نوذر، در کنار سواران، به چه شکل و با چه دقتی در مقابل آنها قرار دارد.
هوش مصنوعی: سوارانی که در زیر پردهٔ سرخ قرار دارند، در حرکت و گردش بسیارند و به شکل دائمی در حال رفت و آمد هستند.
هوش مصنوعی: در میان درفش زرین، تصویری از یک شیر درشت و قوی وجود دارد که در دل آن، جواهراتی وجود دارد.
هوش مصنوعی: گودرز (قهرمان بزرگ ایرانی) دربارهٔ کسی که در زمینه آزادی و بزرگی شناخته شده و دارای قدرت است، میگوید که او یکی از فرمانروایان و آزادگان در جهان است.
هوش مصنوعی: گودرز از هجیر میپرسد که آیا آن لشکر که در این پرده سبز (پوشش یا آسمان) قرار دارد، در پیش او به پا ایستاده است یا نه، و میگوید که آن لشکر گرسنه است.
هوش مصنوعی: در وسط میدان، یک تخت با ارزش و زیبا قرار دارد که نشانهٔ قدرت و عظمت است. آن تخت به مانند ستارههایی که در آسمان به درخشش میپردازند، جلوهگری میکند.
هوش مصنوعی: به سهراب میگوید که یکی از پهلوانان در آنجا نشسته است، او مردی با خصوصیات مخصوص و شجاعت است که دارای موی درخشان و یال مانند یال اسب است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در مقابل او ایستاده، اگر در قد و قامت او تفاوتی وجود داشته باشد، سرش به اندازه یک نیزه بالاتر است.
هوش مصنوعی: به یکباره به بالای او، کمندی (حلقهای از طناب یا زنجیر) انداختهاند تا او را (سهراب) به پایین بکشند.
هوش مصنوعی: هر زمان او (سهراب) حرکت کند، به نظر میرسد که در زین (سوارکاری) او هم حرکتی وجود دارد، گویی در حال جوش و خروش است.
هوش مصنوعی: پیش روی آن مرد، تعدادی فیل با زینهای زیبا و نیرومند در حال حرکت هستند، در حالی که او همچنان در جایش ایستاده و بر آنها نظاره میکند.
هوش مصنوعی: این مردی که در سمت رستم ایستاده، از ایران نیست و من هم نمیبینم که اسبی همردیف و همتای او داشته باشد.
هوش مصنوعی: یک درفش (پرچم) با شکلی شبیه به اژدها دید که بر نیزهای نصب شده و در بالای آن، سر یک شیر زرد رنگ وجود دارد.
هوش مصنوعی: او گفت که از چین، مردی نامدار به نزد شاه آمده است.
نامش را از هجیر پرسید به او گفت تامش را به یاد ندارم
زمانی که من پیش پادشاه بودم او به این دژ آمد
هوش مصنوعی: دل سهراب از غم پر شد چون متوجه شد که نشانی از رستم، پدرش، پیدا نشده است.
هوش مصنوعی: سهراب نشانههایی از پدرش رستم را از مادرش شنیده بود، اما آنقدر این نشانهها برایش غیرواضح و نامشخص بود که نتوانسته بود به آنها باور کند.
هوش مصنوعی: سهراب از هجیر (یکی از فرماندهان) نام پدرش را میپرسد، زیرا امیدوار است که با شنیدن نام او، آن سخنان برایش خوشایند و دلپذیر شود.
هوش مصنوعی: نوشتهای که بر روی پرچم است، شکل و مفهومی متفاوت دارد و از فرمانی که بر آن است، نه کم میشود و نه بر آن افزوده میشود.
هوش مصنوعی: سهراب از سرداران ایرانی، دربارهٔ مهتران و فرماندهان لشکر پرسش میکند و میخواهد بداند که چرا سرپردهها (چادرهای فرماندهان) بر افراشته شده است.
هوش مصنوعی: سواران زیادی و فیلها برپا میشوند و صدای نالهٔ ساز کرنای به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: یک درفش (پرچم) با شکل و شمایل گرگ، از روی پردهای زرین (طلایی) بر افراشته شده است.
هوش مصنوعی: به او گفتند که پسر گودرز، گیو، را مینامند و او را از دلاوران و جنگجویان میشناسند.
هوش مصنوعی: از خانوادهٔ گودرز، بهترین و برجستهترین فرد وجود دارد و او در میان ایرانیان پرکار و سرآمد است.
هوش مصنوعی: او (هجیر) به سهراب میگوید که از آن طرف، نور خورشید طلوع خواهد کرد و من یک پرده سفید را میبینم.
هوش مصنوعی: از پارچههای دیبای رومی که بسیار زیبا و باکیفیت است، کسانی سوار بر اسبها به پیش او آمدهاند و تعداد آنها بیش از هزار نفر است.
هوش مصنوعی: لشکر پیاده و سوار و نیزهداران جمع شدهاند و تشکیل یک سپاه بزرگ را دادهاند.
هوش مصنوعی: فرمانده سپاه بر روی تختی از عاج نشسته است، و بر روی این تخت، کرسیای از چوب ساج قرار دارد.
هوش مصنوعی: از هودج (چادر یا دارایی سلطنتی) پارچهای زرباف و زیبا بهدستِ غلامی که در میان لشکر ایستاده و در صفهای نظامی (رده خیل) قرار دارد، آویزان شده است.
هوش مصنوعی: نزدیک خیمه و محل پردهسرای، چند نفر به صورت پیاده و درست بر روی پا ایستادهاند.
هوش مصنوعی: او به هجیر گفت که مردی را به نام فریبرز میشناسد که فرزند شاه است و از خاندان سلطنتی به حساب میآید.
هوش مصنوعی: سهراب از هجیر میپرسد که آن پرچم سرخ رنگ، که در پردهسرایی (جایی با پرده یا فضایی خاص) قرار دارد، به چه دهلیزی (مکان یا منطقهای خاص) مربوط میشود و چند نفر پیاده و به پا، آنجا هستند.
هوش مصنوعی: در میان گرد و غبار، درفشی با رنگهای سرخ، زرد و بنفش به اهتزاز درآمده که از همه نوع زیور و تزئینات آراسته شده است.
هوش مصنوعی: درفشی که در پس پیکر گراز قرار دارد، دارای سر ماهی از جنس طلاست و بلندیاش زیاد است.
هوش مصنوعی: او که نامش گراز است، چنین میگوید که در جنگ با شیران، کنترل و مهاری ندارد و آزاد و بیپروا میجنگد.
خردمند و از نسل گیوگان که هنگام درد و سختی زیر لبی حرفی از روی خشم نمی زند .( زک یا ژگ یعنی سخنی که از روی خشم زیر لب گویند )
هوش مصنوعی: سهراب در جستجوی نشانههایی از پدرش (رستم) است، اما از صحبت کردن با او خودداری میکند و سعی دارد حقیقت را پنهان نگه دارد.
هوش مصنوعی: شما در جهان چه کار میکنی که خود خداوند جهان از این وضعیت بهوجود آمده است؟
هوش مصنوعی: زمان، نوشته است که اوضاع و احوال به گونهای دیگر است و کسی که در گذشته زندگی کرده و بر طبق آن رفتار میکند، باید خود را با شرایط جدید وفق دهد.
هوش مصنوعی: سهراب دوباره از هیدر، آن سردار و جنگجوی بزرگ، دربارهٔ آن شخص مهم و نیازمند به دیدار او سوال میکند.
هوش مصنوعی: سهراب از پردهٔ سبز (چادر یا علامت لشکر) و مرد بلند قد (احتمالاً اشاره به رستم) و نیز از اسب و کمند تابدار او صحبت میکند. این توصیفها نمایانگر قدرت و شکوه لشکر و قهرمانان ایرانی است.
هوش مصنوعی: هجیر، فرمانده سپاه، به سهراب گفت که بعد از این، چه چیزی باید پنهان کرد و سخن را بر چه چیزی باید پوشاند.
هوش مصنوعی: اگر من از نام «چینی» (که به احتمال زیاد به رستم اشاره دارد) بمانم و چیزی نگویم، به خاطر این است که من او را نمیشناسم و اطلاعاتی دربارهاش ندارم.
هوش مصنوعی: سهراب به هجیر میگوید که این کار درست نیست، زیرا رستم هیچگاه از او حرفی نزد و به او حقی نداد.
هوش مصنوعی: کسی که پهلوان جهان است، در میان سپاه هیچ چیز پنهان نمیماند.
هوش مصنوعی: تو گفتی که فرمانده لشکر او کسی است که نگهبان هر مرز و هر سرزمین است.
هوش مصنوعی: هجیر به سهراب پاسخ میدهد که شاید این مردی که به او اشاره میکنی، کسی است که میتواند مانند شیر شکار کند و شکار را به چنگ آورد.
هوش مصنوعی: اکنون ممکن است رستم به زابلستان رفته باشد، زیرا فصل بهار در گلستان فرا رسیده است.
هوش مصنوعی: سهراب به هجیر میگوید که دربارهٔ خود صحبت نکند و شجاعت و علم رزم سپهبد (رستم) را که به میدان جنگ میرود، کم اهمیت نکند.
هوش مصنوعی: جهانپهلوان (رستم) در حال استراحت و شادی است و همه، چه پیر و چه جوان، به او میخندند و شادمانی میکنند.
هوش مصنوعی: امروز ما با هم پیمانی داریم که فقط در کلمات خلاصه میشود و باید در عمل به آن عمل کنیم.
هوش مصنوعی: اگر تو پهلوان و دلاوری را به من نشان دهی، در هر جمع و جلسهای برای تو افتخار و سربلندی خواهد بود.
هوش مصنوعی: من تو را بینیاز میکنم و امکانات زیادی را در این جهان در اختیارت میگذارم و گنجینههای پنهانی را نیز به تو نشان میدهم.
هوش مصنوعی: اگر تو این راز را از من پنهان کنی و به من نگویی، آن را برای من باز نخواهی کرد.
هوش مصنوعی: تن خود را فدای رآی و فکری کن که از کجا به سرت میرسد و چه چیزی ممکن است برایت پیش بیاید.
هوش مصنوعی: موبد (پیشوای مذهبی) به خسرو (شاه ایران) چه مطلبی گفت که در آن لحظه راز را از پنهان بیرون آورد و آشکار کرد.
هوش مصنوعی: سخنی که گفته نمیشود، مانند گوهر با ارزشی است که هنوز تراش نخورده و درون سنگ قرار دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که انسان از قید و بندها آزاد میشود، مانند ماهی درخشان و باارزش است که نمیتوان قیمتی برایش تعیین کرد.
هوش مصنوعی: هجیر به سهراب پاسخ داد که پادشاه (که در اینجا اشاره به رستم دارد) زمانی که از عشق و مقامش سیر شود، به آرامی میآید.
هوش مصنوعی: در جهان فقط کسی به جنگ میرود که مانند رستم، قوی و نیرومند باشد و جان خود را برای پیروزی فدای کند.
هوش مصنوعی: کسی که مانند رستم قهرمان است، در نبرد سرش آنقدر بلند است که به آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: تن رستم به اندازه صد مرد نیرومند قدرت دارد و سر او از درختان بلندتر است.
هوش مصنوعی: در روز نبرد، هنگامی که او عصبانی میشود، به هیچوجه مهم نیست که حریفش یک جنگجوی بزرگ باشد یا کسی عادی.
هوش مصنوعی: سهراب میگوید که در میدان جنگ با کسی مثل پدرش رستم مقابله نمیکند، چرا که نه مانند رستم قدرتی چون پیل (فیل) دارد و نه مانند اسب زیبای رستم (رخ) شجاعت و شجاعت دارد.
هوش مصنوعی: سهراب به گودرز، که از آزادگان و افراد شجاع است، میگوید که او بدشانس و سیاهرو است.
هوش مصنوعی: چرا وقتی تو را صدا میزند باید این پسر (سهراب) به این قدرت و دانش و هنری که داری، به تو پاسخ دهد؟
هوش مصنوعی: همانطور که در میدانهای جنگ حاضر شدهای، مردان جنگی را دیدهای که صدای پای اسبها را نشنیده باشند؟ در اینجا اشاره به شجاعت و دلیرمردی در میدان نبرد دارد.
هوش مصنوعی: چند بار باید دربارهٔ رستم صحبت کرد که دهان تو به ستایش او باز شود؟
هوش مصنوعی: تو از آتش نگران هستی، در حالی که دریا به آرامی و با لبخند در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: وقتی دریا به آرامی از مکان خود حرکت کند، دیگر جایی برای وزش آتش سریع و تند باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: وقتی که تاریکی به خواب میرود و شب به پایان میرسد، مانند این است که خورشید تیغ بر میکشد و روشنی را از میان ابرها بیرون میآورد.
هوش مصنوعی: هجیر به دل خود میگوید که اگر من نشان رستم، شیرگیر، را بگویم، چه اتفاقی میافتد.
هوش مصنوعی: من میگویم به این ترک (سهراب) که با قدرت دستش، این یال (یال اسب) و این نشست (شکوه و جلال) همچون شاهان بزرگ است.
هوش مصنوعی: از لشکر، جنگ او در بین مردم برمیخیزد و این بار به نام پیلتن (رستم) آغاز میشود.
هوش مصنوعی: با این قدرت و این اندام و این یال (پشت و سر) او، رستم در چنگال او کشته خواهد شد.
هوش مصنوعی: هیچکس از مردم ایران نیاید که با احساس کینه و دشمنی به سراغ کاووس شاه برود.
هوش مصنوعی: موبد میگوید که مرگ با نام و افتخار بهتر است از اینکه زنده بمانی و دشمنی داشته باشی که به خوشحالیات بیافزاید.
اگر من به دست او کشته شوم نه روز سیاه می شود و نه در جوی ها آب بدل به خون می شود (به اصطلاح امروز آسمان به زمین نمی آید )
هوش مصنوعی: گودرز و هفتاد فرزند او، همگی پهلوانان شایسته و باصلاحیتی را انتخاب کردهاند که مورد ستایش و تحسین هستند.
هوش مصنوعی: من در ایران چنین بدنی نمیخواهم، زیرا از موبد پاک (موبد: روحانی) یاد نیکو دارم.
هوش مصنوعی: چون درخت سرو از زمین چمن ریشهاش را بکشد، به جای آن دیگر گیاهی نباید رشد کند.
هوش مصنوعی: سهراب به هجیر گفت، این چه وضع آشفتهای است که همه از رستم و نسبت او به من صحبت میکنند؟
هوش مصنوعی: تو نباید با او به جنگ بروی، زیرا او در میدان نبرد به دنبال مبارزه با تو نخواهد بود.
هوش مصنوعی: تو هرگز نمیتوانی پهلوان (رستم) را شکست دهی، زیرا شکست دادن او به همین سادگی امکانپذیر نیست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.