مرحبا ای نسیم عنبر بوی
خبری از دیار یار بگوی
صبر دیدیم در مقابل شوق
آتش و پنبه بود و سنگ و سبوی
تشنهٔ وصل راست بیم هلاک
پیش از آن کاید آب رفته بجوی
هجر را هم نهایتی باید
یار با یار کی کند یکروی
کرده طغرای بیوفائی ختم
برده از خیل بیوفایان گوی
در دل از آتش غمش صد داغ
بررخ از آب دیدهام صدجوی
من سرا پای درد و او فارغ
بوده هرگز محبت از یکسوی
گر سرا پا ز غم شوم موئی
ندهم زو بعالمی یکموی
فیض بگذر ز وادی وصلش
بنشین کنجی و زغم می موی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل دربارهی حال و هوای عاشق و دلتنگی او برای یار است. شاعر از نسیم خواسته تا خبری از معشوق بیاورد و در بیان شوق و آتش درونش، بیمارگونه از هجر میگوید. او به تشنگی شدید برای وصال اشاره میکند و میگوید که عشق همواره نور و شادی را میطلبد. به رغم درد و رنجی که از فراق میکشد، عشقش را همچنان پر ارزش میداند و نمیتواند از محبتش به یار دست بکشد. شاعر در نهایت به کنارهگیری از عالم غم دعوت میکند و از یار میخواهد که در ذهنش جای خود را تغییر دهد.
هوش مصنوعی: سلام ای نسیم خوشبو، لطفاً بوی خبری از سرزمین محبوبم را به من برسان.
هوش مصنوعی: صبر را در برابر شوق دیدیم که همچون آتش در برابر پنبه و سنگ و سبو بود.
هوش مصنوعی: کسی که از وصال محبوب خود تشنه است، قبل از آن که آب از جوی برود، باید ترس از هلاکت را احساس کند.
هوش مصنوعی: فراق و جدایی نیز باید پایانی داشته باشد. آیا میتوان همیشه در یک طرف ماند و به یار خود نزدیک نشد؟
هوش مصنوعی: بیوفایی را با طغرا (نشانه یا علامت خاص) مشخص کرده است و از میان جمع بیوفایان، او توانسته مقام بالایی بگیرد.
هوش مصنوعی: در دل به خاطر غم او آتش میزنم و بر چهرهام نشانههای آن را با اشکهایم نمایان کردهام.
هوش مصنوعی: من همواره درگیر درد و رنج هستم، در حالی که او هیچگاه نگران نیست و بیخبر از عشق من است.
هوش مصنوعی: اگر تمام وجودم پر از غم شود، حتی یک تار موی خود را هم به دنیا نمیدهم.
هوش مصنوعی: به اوج خوشبختی و نزدیکی به معشوق برو و در گوشهای آرام بگیر و از درد و غصهها فارغ باش.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این قطعه در چهارمقالهٔ نظامی عروضی ذیل حکایتی از قول احمد بن عبدالله خجستانی از دیوان حنظلهٔ بادغیسی نقل شده است.
مهتری گر به کام شیر در است
رو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانتْ مرگ رویاروی
با شریعت ره حقیقت جوی
ره تاریک بی چراغ مپوی
آه ازین کودکان مشکین موی
آه ازین دلبران زیباروی
رخ ایشان چو لاله بر سر کوه
قد ایشان چو سرو بر لب جوی
عالم از رنگ و بویشان چو نگار
[...]
ای سنایی به گرد شرک مپوی
آنچه گوید مگوی عقل مگوی
خنصر وسطی این دو انگشت است
هر دو از بهر نفس در تک و پوی
از زمانه اگر امان جویی
[...]
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.