تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را
خود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
شکوهای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاست
هیچکس چون خود نمیداند گناه خویش را
همچو خوابآلوده از کاروان افتاده دور
در تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
میشود معلوم سوز سینه از دود جگر
همچو مشک آوردهام با خود گواه خویش را
گفتم از سوز درون رمزی و دلها شد کباب
وای اگر میدادم از دل رخصت آه خویش را
نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرم
چون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و تنهایی اشاره میکند و در دلتنگیهای خود به غم فراق معشوق میپردازد. او از آتش عشق و غم هجران میگوید و بیان میکند که هیچکس جز خود انسان از عذاب و گناه خویش آگاه نیست. تصویرهایی از تنهایی و نادانی در جستجوی معشوق را روایت میکند و به احساسات عمیق درونیاش میپردازد. در نهایت، او تنها عزتش را در یاد معشوقش میبیند و از بخت سیاه خود شکایت دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که به زیبایی او نگاهی کردم، با دست خود به چیزی که ساخته بودم آسیب زدم.
هوش مصنوعی: دل من پر از درد و اندوه ناشی از جدایی اوست و این احساس را نمیتوان با هیچ چیز دیگر مقایسه کرد. هر فرد فقط خود میداند که چه اشتباهی مرتکب شده است.
هوش مصنوعی: مانند کسی که خوابآلود و بیخبربه دور از گروهی افتاده، در حالی که در تماشای آن جمال غرق شده و راه خود را گم کرده است.
هوش مصنوعی: از دود جگری که در سینهام است، میتوان فهمید که چقدر دلم میسوزد. مانند مشک که بویی مخصوص دارد، من هم نشانی از دردهای خودم را با خود آوردهام.
هوش مصنوعی: گفتم که از درد و سوز درون، سری بزنم و رازی بگویم، ولی دلها در آتش شعلهور شدند. اگر اجازه میدادم تا ناله و آه خود را بیان کنم، اوضاع بدتر میشد.
هوش مصنوعی: در این جهان تنها کسی که میتوانم به او تکیه کنم، او است. چون من هیچکس را ندارم که در کنارم ایستاده باشد و شرافت و خوشبختیام را با وجود بدبختیهای خودم احساس کنم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حسن چون آرد به جنگِ دل سپاهِ خویش را
بشکند بهرِ شگون اول کلاهِ خویش را
سوختم، چند از حجابِ عشق دارم زیرِ لب
چون الف در بَسمِ پنهان مَد آهِ خویش را؟
تا کی از تردامنی در پرده باشی چون حباب؟
[...]
دل چسان پنهان کند در سینه آه خویش را
دانه چون بر خویشتن دزدد گیاه خویش را
بسکه شب کردم چو صیقل با قد خم اضطراب
ساختم آیینه سنگ تکیه گاه خویش را
در بزرگی باید افگندن ز سر تاج غرور
[...]
آنکه گرداند ز ما دانسته راه خویش را
کاش می آموخت برگشتن نگاه خویش را
انتقام فتنه از بیباکی من می کشد
خوی حسن از عشق می داند گناه خویش را
سرزمین جلوه صیاد ما دام بلاست
[...]
ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش را
از خس و خار خطر پرداخت راه خویش را
همچو داغ لاله ام در دل گره گردیده است
بسکه می دارم نهان در سینه آه خویش را
در قطار بی گناهانت شمردن می توان
[...]
شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را
تا کنم زان چاره ی روز سیاه خویش را
نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی
کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را
شکوه ی او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.