تا لبت را میل سوی باده و پیمانه شد
باده چون پیمانه از شوق لبت دیوانه شد
دل چو افتاد از سر کویت جدا، شد هرزهگرد
عندلیب یک گلستان جغد صد ویرانه شد
بر گل و شمعم نظر در گلشن و محفل بس است
بیش ازین نتوان وبال بلبل و پروانه شد
تا ابد محروم ماند از لذت دام و قفس
هرکه چون مرغ سرایی، صید آب و دانه شد
بوستان عشق، آب از چشم مجنون خورده است
هرکه بر سر زد گلی زین بوستان دیوانه شد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی حال و هوای عشق و شور و شوق ناشی از آن میپردازد. او از تأثیر باده و زیبایی لب محبوب بر دل و روح خود میگوید و بیان میکند که دلش از دوری محبوب به هرزگی و بیسر و سامانی دچار شده است. شاعر تأکید میکند که آدمی که در سرای عشق گرفتار شده، از نعمتها و لذتهای دنیا محروم میماند. همچنین، در تصویرسازی از عشق، به مجنون و عشق او به لیلی اشاره میکند و نشان میدهد که عشق میتواند انسان را به جنون بکشاند. در نهایت، او به زیباییها و زشتیهای عشق پرداخته و آن را یک تجربه عمیق و پیچیده میشمارد.
هوش مصنوعی: زمانی که لبهای تو به سمت می و پیمانه کشیده شد، خود می نیز از شوق لبهای تو دیوانه و دلباخته گردید.
هوش مصنوعی: وقتی دل از تو دور شد، مانند پرندهای سرگردان در باغی میشود که فقط زشتیها و ویرانیها را میبیند.
هوش مصنوعی: به گل و شمع نگاه کردن در باغ و محفل کافی است، دیگر از این فراتر نمیتوان رفت و برای بلبل و پروانه آسیب ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: هر که مانند پرندهای به دام و قفس بیفتد و به دنبال آب و دانه برود، تا ابد از لذتهای دیگر محروم خواهد ماند.
هوش مصنوعی: باغ عشق، چنان شوری دارد که هر کس به آن نزدیک شود و یک گل از آن بچیند، دیوانه عشق میشود. مجنون نیز از شدت احساسش اشک میریزد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
در صف دردیکشان دردیکش و مردانه شد
بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز
عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
در میان بیخودانِ مست دردی نوش کرد
[...]
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد
هیچ میدانی چرا سرگشته گردد آفتاب
زانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد
نقطهٔ خال تو را تا خط مشکین دایره است
[...]
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد
با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمی آید شبی سرو قدت
لاجرم در بحر غم جویای آن دردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو
[...]
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد
سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی
خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالها
[...]
هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد
طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد
حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را
استخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد
توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.