لیلیاش در دل و گوشش به صدای جرس است
یا رب این مغلطه مجنون ترا با چه کس است
میبرد برگ گلی باد ز گلزار برون
بلبلی در پس دیوار مگر در قفس است؟
بلبل از بیخودی عشق جهد شاخ به شاخ
گل به خون گشته ز غیرت که مگر بوالهوس است
عمر در خدمت او صرف شد و یار هنوز
پرسد احوال مرا از دگران کاین چه کس است
دل مشتاق تو و لاف صبوری هیهات
شمع این انجمن آسوده ز باد نفس است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معشوق میپردازد و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از لیلی و مجنون یاد میکند و به پیچیدگیهای عشق اشاره دارد که چگونه دل او در میان درگیریهای ناشی از عشق قرار دارد. بلبل که نمایندهٔ عاشق است، در تلاش است برای رسیدن به گل، اما عشق او را به حالت بیخودی درآورده است. همچنین، بیان میکند که عمرش را در عشق یار گذرانده، ولی معشوق هنوز از احوالش نمیپرسد. در نهایت، شاعر به صبوری خود در عشق اشاره میکند، حالآنکه دلش در آتش اشتیاق برای معشوق میسوزد.
هوش مصنوعی: لیلی در دلش حضور دارد و صدای جرس را در گوشش میشنود. خدایا، این گیجی و سردرگمی مجنون در رابطه با چه کسی است؟
هوش مصنوعی: نسیم آرامی برگ گلی را از باغ بیرون میبرد و بلبل، که در پشت دیوار نشسته، از این دیدن گلها حسرت میخورد. اما آیا او خود در قفس نیست و از آزادی دور مانده؟
هوش مصنوعی: بلبل، به خاطر عشق و دیوانگیاش، در تلاش است تا خود را به گل برساند و با شجاعت و حرارتی که دارد، شاخ و برگ گل را به خون میکشد؛ از غیرت و نسبت به زیباپسندانی که ممکن است به گل آسیب برسانند.
هوش مصنوعی: عمر من در خدمت او گذشت، اما هنوز محبوب من از دیگران دربارهی من میپرسد که این شخص کیست.
هوش مصنوعی: دل من به شدت مشتاق توست و با اینکه ادعای صبوری میکنم، اما نه! شمع این جمع به خاطر باد نفس تو آسوده نیست و همیشه در خطر خاموشی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دیگر اسکاف حکیمی که بخوی مگس است
دول حلواست چو حلوا ز همه باز پس است
بانگ بیهوده همیدارد گوئی جرس است
وز بسی گنده دکانش بمثال جرس است
گر چه با مایه کمی دون و دنی و دنس است
[...]
عشق این است که ما راست دگرها هوس است
هر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است
در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغ
شهر پندار که بی محتسب و بی عسس است
خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اند
[...]
هر که را در سر زلف صنمی دسترسی است
برود گر به سر ماه همان رشته بس است
هیچ کس نیست که او را به جهان دردی نیست
وانکه دردیش نباشد به جهان هیچ کس است
پخته شد در هوس دوست دلم بریانم
[...]
با تو آمیزش غیر الفت قند و مگس است
خودفروشی مکن ایشوخ بس است ارهوس است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.