همایون در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
با پیدا شدن شمسدین در زندگی جلالدین عرفان ایرانی با فرهنگ پهلوانی در میآمیزد و مستی و یگانگی با هستی جایگزین نیستی میگردد
همایون در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
اینگونه نگاه در عرفان ایرانی از آمیزه شیفتگی و بیزاری تا آنجا پیش میرود که دامن معشوق را نیز دربر میگیرد و این دو معنی که در هستی به هم در میپیچند در نیستی محو و نابود میگردد چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
Fateme Zandi در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان:
منبع
تفسیر :استاد ارجمند کریم زمانی
2600
یادم آمد قصۀ اهلِ سبا / کز دَمِ احمق صباشان شد وَبا
حکایت مردمِ سبا یادم آمد که بر اثر نَفَسِ شُومِ یک احمق ، بادِ جانبخش صبا برای آنان به وبای جان ستان مبدّل شد .
بیت 2601
آن سبا مانَد به شهرِ بس کلان / در فسانه بشنوی از کودکان
در اینجا مولانا حکایت سبا را از زبانِ کودکان بیان می کند و ضمنِ آن نکته ها و معارفی نیز بازگو می کند . آن مملکت سبا به شهری بزرگ می مانَد که در افسانه های کودکانه هم می توانی آن را بشنوی . [ در این تمثیلِ رمزی ، این سه تن ( کور و کر و برهنه ) نمادِ مردمانی هستند که در چهار دیوارِ دنیایِ مادّی مُقیّدند و ماورای آن را درک نتوانند کرد و آن شهر ، نمونۀ بارز مدینه جاهله است . اینان غذق در اورِ کاذبِ دنیا هستند امّا از حقایقِ اصلی زندگی ، کور و کر و عریان اند . همچون انسانِ تک ساحتی و صنعتی زدۀ عصر جدید . ]
بیت 2602
کودکان افسانه ها می آورند / دَرج در افسانه شان بس سِرّ و پند
اطفال قصه هایی می گویند . لیکن اگر با گوشِ هوش بدان توجه کنی در همان افسانه ها نیز اسرار و مواعظِ فراوان نهفته شده است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیز دیگر ]
بیت 2603
هزل ها گویند در افسانه ها / گنج می جو در همۀ ویرانه ها
کودکان در حکایات و افسانه های خود ، سخنان هزل و دروغ نیز بر هم می بافند ولی تو در همۀ ویرانه ها در جستجوی گنج باش . [ یعنی در همین کلمات هزل و بی اساس نیز می توانی نکاتی خردمندانه دریابی . به شرطِ آنکه با تدبّر بدان توجه کنی و اسیر ظاهرِ حکایت نشوی . ]
بیت 2604
بود شهری بس عظیم و مِه ، ولی / قدرِ او قدر سُکرّه بیش نی
اطفال ، حکایت خود را بدینگونه نقل می کنند . مملکت سبا ، کشوری بسیار بزرگ و شکوهمند بود . ولی وسعتِ آن به اندازۀ یک کاسۀ گِلی بیشتر نبود . ( سکره = کاسۀ گِلی ، پیاله ) [ یعنی شهر با وجود کمالِ عظمت و وسعت در غایتِ تنگی بود و آن شهر می تواند کنایه از عالمِ محسوسات باشد . وسعت عالمِ محسوسات برای آن است که جمیعِ انواعِ موجودات در آنجا هست ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 192 ) ]
بیت 2605
بس عظیم و ، بس فراخ و ، بس دراز / سخت زَفتِ زَفت اندازۀ پیاز
این مملکت ، بسیار بزرگ و پهناور و طولانی بود و در عینِ حال ، بسیار محکم و استوار بود ولی درست به اندازۀ یک پیاز . ]
بیت 2606
مردمِ دَه شهر ، مجموع اندرو / لیک جمله سه تنِ ناشسته رو
جمعیتِ دَه شهر در آنجا جمع شده بودند ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناپاک . ( ناشُسته رُو = ناپاک ، آلوده ، فاسد الاخلاق ) [ اکبرآبادی معتقد است که جمعیتِ آن شهر با وجودِ کثرت بیشمار ، جز سه تن نبدند چرا که جمیعِ اشخاص ، منحصر بودند در سه نوعِ کور و کر و عور ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193 ) ]
بیت 2607
اندرو خلق و خلایق بی شمار / لیک ، آن جمله سه خامِ پخته خوار
در آن مملکت ، مردمان و آفریدگانِ بیشماری ساکن بودند . ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناقصِ مفت خوار . یعنی شخصیت دنیا طلبان ، قالبی و کلیشه ای است . ]
بیت 2608
جانِ ناکرده به جانان تاختن / گر هزاران است ، باشد نیم تن
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که این همه جمعیت چطور فقط سه نفر گفته شد ؟
جواب : هر جانی که به سوی حضرت حق تعالی کوشش و جوشش نداشته باشد اگر فرضاََ هزاران نفر هم که باشد . باز به منزلۀ نصفِ یک آدم است . یعنی ناقص است . پس هر کس که با حقیقة الحقایق زندگی نکند ناقص است . ]
بیت 2609
آن یکی بس دُوربین و ، دیده کور / از سلیمان کور و ، دیده پای مور
مولانا در اینجا به وصفِ صفاتِ زشتِ آن سه نفر می پردازد و می گوید : یکی از آن سه نفر ، بسیار دوربین بود ولی چشمانی نابینا داشت . با اینکه حضرت سلیمان (ع) را نمی توانست ببیند امّا قادر بود که پای مورچه را ببیند . [ «سلیمان» در اینجا کنایه از حضرت حق و «پای مور» کنایه از حظوظ و لذوذِ دنیوی است . یعنی او بینشِ سطحی و مادّی داشت و ژرف نگر نبود . ]
بیت 2610
و آن دگر بس تیز گوش و ، سخت کر / گنج ، در وَی نیست یک جو سنگِ زر
و آن دیگری در عینِ اینکه گوشی بسیار شنوا داشت امّا خیلی کر و ناشنوا بود . هر چند ظاهراََ نشان می داد که صاحبِ گنج است . امّا به اندازۀ وزن یک جو ، طلا هم نداشت .
بیت 2611
و آن دگر عور و برهنۀ لاشه باز / لیک دامن های جامۀ او دراز
و آن سومی نیز شخصی برهنه و عریان بود امّا دامن های او بسیار دراز بود . [ بر حسبِ باطن و ارزش های درونی ، فقیر بود و امّا فقط در ظاهر برای خود تشخصّی فراهم آورده بود . ]
بیت 2612
گفت کور : اینک سپاهی می رسند / من همی بینم که چه قومند و چند
آن کور به رفقایش گفت : اینک لشکری به اینجا می رسد و من دارم می بینم که آنها از چه قوم اند و حتّی می بینم که آنها چند نفرند .
بیت 2613
گفت کر : آری ، شنودم بانگشان / که چه می گویند پیدا و نهان
رفیق ناشنوای او گفت : بله همینطور است . چون من سر و صدای آنها را می شنوم و حتّی حرف هایی که چه بلند و چه درگوشی می زنند می شنوم .
بیت 2614
آن برهنه گفت : ترسان زین منم / که بِبُرّند از درازی دامنم
رفیقِ برهنه آن دو گفت : من ترسم از این است که این لشکریان به اینجا بیایند و دامن های بلندِ مرا قیچی کنند .
بیت 2615
کور گفت : اینک به نزدیک آمدند / خیز ، بگریزیم پیش از زخم و بند
آن نابینا گفت : آن سپاهیان دارند نزدیک می شوند برخیزید و بیش از آنکه آسیبی به ما وارد کنند و یا اسیر شویم از اینجا فرار کنیم .
بیت 2616
گر همی گوید که : آری مَشغله / می شود نزدیکتر یاران ، هَله
آن ناشنوا نیز می گفت : هَلا ای یاران ، داد و فریادِ آنها نزدیکتر می شود . [ مَشغله = قیل و قال ، داد و فریاد / هَله = حرف تنبیه ، هَلا ]
بیت 2617
آن برهنه گفت : آوه دامنم / از طمع بُرّند و من ناایمنم
آن برهنه گفت : ای دریغ که سپاهیان از روی طمع ، دامن مرا قیچی خواهند کرد و من از شرِ آنان در امان نیستم . [ آوه = آه ، دریغا ، افسوسا ، کلمه ای است که از روی درد و تأسف و اندوه یا تعجب گویند ]
بیت 2618
شهر را هِشتند و ، بیرون آمدند / در هزیمت در دِهی اندر شدند
آنها شهر را ترک گفتند و از آنجا بیرون آمدند و در حالِ فرار واردِ یک روستا شدند . [ هِشتند = ترک کردند / هزیمت = شکست و فرار ]
بیت 2619
اندر آن دِه ، مرغِ فَربِه یافتند / لیک ذرۀ گوشت بر وَی نَه ، نژند
در آن روستا مرغی چاق پیدا کردند ولی ذره ای گوشت بر تن نداشت و لاغر بود . [ فربِه = پُر گوشت ، چاق / نژند = پژمرده ، زبون ، غمگین ، افسرده ، در اینجا به معنی لاغر است ]
بیت 2620
مُرغِ مُردۀ خشک وز زخمِ کلاغ / استخوان ها زار گشته چون پَناغ
مرغی مرده و خشکیده که استخوان هایش بر اثرِ ضرباتِ منقار کلاغ ها مانندِ ریسمانی باریک شده بود . [ پَناغ = تار ابریشم ، ریسمانِ نازک ]
بیت 2621
ز آن همی خوردند چون از صیدِ شیر / هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
آن سه نفر همانطور که شیر از شکار خود می خورد از آن مرغ خوردند و از آن همه خوردن مانندِ فیل ، سیر شدند . یعنی آدمی از چریدن در مرتعِ دنیا رشد نمی کند بلکه باد می کند . [ مِه = بزرگتر ، در اینجا به معنی بزرگ ]
بیت 2622
هر سه زآن خوردند و ، بس فَربِه شدند / چون سه پیلِ بس بزرگ و مِه شدند
هر سه نفر از آن مرغ خوردند و بسیار چاق شدند و مانند سه فیل بسیار بزرگ و تنومند شدند . یعنی دچار تورم شخصیت شدند نه رشد شخصیت .
بیت 2623
آنچنان کز فربهی هر یک جوان / در نگنجیدی ز زَفتی در هان
چنان چاق و جسیم شدند که از شدّتِ چاقی و تنومندی در جهان جا نمی گرفتند .
بیت 2624
با چنین گبزی و هفت اندامِ زَفت / از شکافِ در بُرون جَستند و رفت
با اینکه این همه چاق شده بودند و اعضای بدنشان ستبر و درشت بود . با اینحال از شکافِ دری بیرون جهیدند و رفتند . یعنی به ظاهر بزرگ بودند امّا روحی نزار داشتند . [ گبز = قوی و ستبر / هفت اندام = هفت عضو بدن ، سر ، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا ، منظور همۀ اعضای بدن ]
بیت 2625
راهِ مرگِ خلق ، ناپیدا رهی ست / در نظر نآید که آن بی جا رهی ست
راهِ مرگِ مردمان ، بسیار مخفی است . بطوریکه اصلاََ دیده نمی شود زیرا راهی بی محل و بی مکان است . یعنی راه محسوس نیست که بشر بتواند آن را مشاهده کند .
بیت 2626
نَک پیاپی کاروان ها مُقتَفی / زین شکافِ در که هست آن مُختفی
اینک کاروان های بشری ، زنجیروار ، پشت سرِ هم از شکافِ درِ جهانِ طبیعت ، بیرون می روند در حالی که این شکاف اصلاََ دیده نمی شود .
بیت 2627
بر در ، ار جویی ، نیابی آن شکاف / سخت ناپیدا و ، زو چندین زِفاف
اگر هر قدر جستجو کنی که این شکاف را پیدا کنی موفق نخواهی شد . زیرا این شکاف ، بسیار مخفی است امّا از همان شکاف گویی که بسیاری را به خانۀ شوهر می فرستند . [ زِفاف = یعنی «عروس را به خانۀ شوهر فرستادن» امّا در اینجا منظور فرستادن خلایق است به دارالقرار و سرای جاودان . همانطور که نوعروسان را در جامۀ سپید و شادی و نشاط به خانۀ بخت می فرستند و در آن خانه ، مرحلۀ جدیدی از حیاتِ آنان آغاز می شود . همینطور اموات را نیز در کفن های سپید می پیچند و به سرایی جدید راهی می کنند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193
Fateme Zandi در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا:
282
تو نخواندی قصۀ اهلِ سَبا / یا بخواندی و ، ندیدی جُز صَدا
معلوم می شود که تو داستان اهلِ سبا را نخوانده ای . و یا اگر هم خوانده باشی ، سر سری از آن گذشته ای و تنها قالبِ ظاهری آن را دیده ای و اسرارِ آن را درک نکرده ای . [ صَدا = در اینجا مقصود از روی غفلت است ( شرح مثنوی معنوی ، ج 2 ، ص 15 ) ]
بیت 283
از صدا آن کوه ، خود آگاه نیست / سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست
برای مثال ، کوه از صدایی که در آن انعکاس می یابد هیچ درکی ندارد ، و نمی تواند معنی را درک کند . [ تو نیز حکایات و امثالِ عبرت آموز را طوطی وار خوانده ای ]
بیت 284
او همی بانگی کند بی گوش و هوش / چون خَمُش کردی تو ، او هم شد خَموش
کوه نیز وقتی صدایی در آن به طنین افتد بدون آنکه گوش و هوش و ابزارِ فهم داشته باشد ، آن صدا را به صورتِ طنین تکرار می کند ولی همینکه تو خاموش شدی و چیزی نگفتی ، کوه نیز خاموش می شود .
بیت 285
داد حق ، اهلِ سَبا را بس فراغ / صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ
حضرت حق تعالی به قومِ سبا ، صدها هزار کاخ و کوشک باغ داد و آنان را در راحتی و عیش فرو بُرد .
بیت 286
شکرِ آن نگزاردند آن بَد رَگان / در وفا بودند کمتر از سگان
ولی آن ناسازگارانِ تباهکار ، سپاسِ آن همه نعمت را به جای نیاوردند و در وفاداری از سگ هم فروتر و پست تر شدند . [ بَد رَگ = ناسازگار و خشمگین ]
بیت 287
مر سگی را ، لقمه نانی ز دَر / چون رسد بر در ، همی بندد کمر
زیرا اگر از دَرِ خانه ای پاره نانی به سگی دهند . هرگاه آن سگ به درِ آن خانه رسید ، اظهارِ وفاداری و خدمتگزاری می کند ولی قومِ سبا ناشُکری کردند .
بیت 288
پاسبان و حارسِ در می شود / گرچه بر وَی جور و سختی می رود
آن سگ ، نگهبان و حافظِ آن خانه می شود ، اگر چه از سویِ اهلِ خانه نسبت به او خشونت و آزار برسد .
بیت 289
هم بر آن در باشدش باش و قرار / کفر دارد ، کرد غیری اختیار
جایگاه و قرارگاهِ او آستانۀ آن خانه می شود ، و رفتن به آستانۀ خانۀ دیگر را ناسپاسی و بی وفایی می شمارد .
بیت 290
ور سگی آید غریبی ، روز و شب / آن سگانش می کُنند آن دَم ادب
اگر سگِ غریبه ای به آستانۀ آن خانه نزدیک شود و آن سگ ها ، به او حمله ور می شوند و ادبش می کنند . [ مولانا در این ابیات شریف ، به لزومِ شُکر و سپاس نعمت های پروردگار اشارت دارد و ضمنِ تمثیلی لطیف ، ناسپاسی را نقد می کند . ]
بیت 291
که برو آنجا که اوّل منزل است / حقِ آن نعمت گروگانِ دل است
با زبانِ حال به آن سگ می گویند : به منزل و جایگاهِ خودت بازگرد زیرا تو مدیونِ ولی نعمت خود هستی .
بیت 292
می گزندش که برو بر جایِ خویش / حقِ آن نعمت ، فرو مگذار بیش
آن سگ ها او را گاز می گیرند و می گویند برو به منزل و محلِ خویش و در سپاس از نعمت هایی که خورده ای کوتاهی مکن . [ حضرت مولانا بعد از این چند مَثَل ، خطابِ خود را به آدمیانِ ناسپاس می کند و می فرماید : ]
بیت 293
از درِ دل ، و اهلِ دل ، آبِ حیات / چند نوشیدی و ، وا شد چشم هات
از آستانۀ صاحب دلان و اهلِ معرفت ، چندین بار آبِ حیات نوشیدی و دیدگانِ دلت باز شد . [ آب حیات = شرح بیت 574 دفتر اوّل ، در اینجا منظور از آبِ حیات ، اسرار و معارف ربّانی است . ]
بیت 294
بس غذایِ سُکر و وَجد و بیخودی / از درِ اهلِ دلان بر جان زدی
از آستانۀ صاحبدلان ، بسیاری از طعام های معنوی نظیر و وَجد و بیخویشی رزقِ تو شد . [ سُکر = شرح بیت 575 دفتر اول / وَجد = شرح بیت 203 دفتر دوم / بی خویشی (استغراق) = شرح بیت 57 دفتر اوّل
بیت 295
باز این در را رها کردی ز حرص ؟ / گِردِ هر دکّان همی گردی چو خِرس ؟
باز تو از روی آزمندی و حرص درگاهِ صاحبدلان را ترک کرده ای ؟ و باز مانند خِرس گِردِ هر دکان و مکانی می گردی ؟
بیت 296
بَر درِ آن مُنعِمانِ چرب دیگ / می دَوی بهرِ ثَریدِ مُرده ریگ
و تو سراغِ درگاهِ ثروتمندانی می شتابی که دیگ های آکنده از غذای چرب و رنگین دارند تا لقمه ای از ترید ناچیز و بی ارزش آنها تناول کنی . [ مرده ریگ = به معنی میراث مردگان ولی غالباََ در مثنوی کنایه از امری پَست و بی مقدار است / ثَرید = ترید ، تلیت / ای دون همت ، به غذاهای جسمانی روی می آوری و از غذاهای معنوی تن می زنی . ]
بیت 297
چربِش اینجا دان که جان فَربِه شود / کارِ نا اومید اینجا بِه شود
این را بدان که غذای چرب و گوارا در آستانۀ منزلِ صاحبدلان پیدا می شود و روح و روان آدمی از آن طعام های معنوی ، رشید و فربه می شود . و کارِ ناامیدان از رحمت الهی در این درگاه سامان می یابد . [ چربش = چربی ، پیه
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
:تو نخواندی قصۀ اهل سبا حکایت
اسرا در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
جناب صادق ساقی
بنده خیلی اتفاقی حین خواندن ابیات حافظ با نظرات شما و دیگر افراد مواجهه شدم و از شدت حیرت لازم دیدم این حاشیه رو بنویسم :
برای اولین بار در زندگیم با فردی روبرو شدم که انقدر سطحی و عامیانه اشعار حافظ رو تفسیر میکنه واقعا این حجم اعتماد بهنفس از کجا میاد!!... بله هرکسی آزاده باب میلش و یا در حد فهمش اشعار حافظ یا هر شاعر دیگهای رو تفسیر کنه ولی نهایت بی انصافی نیست که نظرات تون رو انقدر بی رحمانه به عنوان نظرات و جهانبینیِ حافظ به دیگران ارائه کنید؟
بنده از جایگاه حرفه ای شما در حوزه ادبیات اطلاعی ندارم ولی امیدوارم نگاه شما در حال حاضر رشدیافتهتر، عمیق.تر و حافظانهتر از نگاه صادق ساقی ۷ ساله گذشتهای که نظراتش را خواندم باشد...
و همچنین نگاه طرفداران تان عاقلانهتر و منصفانهتر ...
برمک در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
پلید تر بشود چون پلیدتر گردد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
آلبوم رویای دل
ارغنون
حسام الدین سراج
همایون در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳:
عرفان ایرانی ناگزیر به گزافه گویی هست و شاعران ما مردمان راستگو و نرم خویند که از روی راستی و صفای درون شعر می گویند و ناگزیر به گزافه گویی در عشق میشوند کسانی که شیفتگی دارند همزمان بیزاری را نیز دارند این جفت همیشه با هم است بیزاری نخست از آدمیان آغاز میشود و کمکم با افزایش عشق و شیفتگی به همه جهان کشیده میشود و در اینجا به معشوق هم رسیده است که بسیار یگانه میکند آنرا و تا تکینگی پیش میرود
بعدها در شعر سبک واسوخت ستیز با معشوق تم اصلی شعر میشود.
با پیدا شدن شمس است که این راه در نیمه خود میایستد و فرهنگ پهلوانی بازیابی میشود و سایه خود را بر عرفان ایرانی میاندازد و مستی و یگانگی با هستی درمیآمیزد
فرهود در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:
خوانش صحیح موسی در اینجا با صوت «یی» است؛
با سیب، سیبستان، و کیست هماهنگ است.
سپهر نواب زاده در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ در پاسخ به حمیدرضا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
دهخدا این بیت را از میرزا محمدخان مجدالملک (لواسانی) متوفی به سال ۱۲۹۸ قمری میداند، که در ابتدای رساله مجدیه آن را آورده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به شرح سرخی بر حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:
سلام
از قطب الدین کاکی است که دو سه قرن بعد از حافظ می زیسته است و خواسته است به استقبال خیلی از غزلیات حافظ برود ولی چندان موفق نبوده است نقل از دکتر نذیر احمد
سیدمحمدنوید مهدوی در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۴ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
جناب جهان شاهی دم شما گرم و برقرار، برای من خیلی مفید کارتون
سپاسگزارم
امیر غلامی در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲:
سلام، امکانش هست ترانه آقای نیما چهرازی به عنوان بوی خوش آشنایی رو اضافه کنید؟ من هرکاری کردم متاسفانه نشد.
محسن حیدری در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:
در بیت آخر بجای کشمکش، کشمش تایپ شده است. لطفا اصلاح بفرمایید
توکل در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:
بیت اول گوشه و کنایه ای به ایه 18 فصل 7 کتاب ارمیا از کتب یهودیان هم هست معلومه کتاب های مقدس مسیحی و یهود را حافظ آشنایی داشته در این آیه میگوید برای خدایان دیگر و بیگانه شراب می افشانند و میریزند تا مرا به خشم آورند اما حافظ میگه اشکالی ندارد اگرگناه هم باشد به دیگری سود میرساند .دقیقا در آن ایه واژه دیگر و افشاندن و ریختن به عبری آمده است اخریم معنی دیگر ،غیر،بیگانه میدهد حافظ دقیقا واژه غیر را به کار برده و دقیقا واژه نساخیم و هسخ به معنای افشاندن و ریختن مایع و شراب امده است و حافظ هم جرعه فشان را آورده
فاطمه تسلیم در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۲ - سعد الدّین حموی جوینی قُدِّسَ سِرُّه:
با سلام و آرزوی تندرستی،
اصل رباعی:
حق، جان جهان است و جهان همچو بدناصناف ملائک چو قوای این تن
افلاک و عناصر و موالید، اعضاتوحید همین است و دگرها همه فن
از شاعری در قرن نهم به نام سعدالدین حموی جوینی است که علامه شعرانی درباره وحدت وجود و رابطه خالق و مخلوق درحاشیه شرح اصول کافی نیز آن را به جامی نست داده و اشتباه است. علامه مطهری نیز در کتاب عدل الهی(ص 179-180) این رباعی را به میرفندرسکی شاعر عصر صفوی منسوب کرده که آن نیز اشتباه است. این رباعی به همین صورت در شرح قصیدۀ طلسمیۀ عطار از حافظ علی جامی، صوفی قرن نهم و دهم آمده است ولی در حاشیۀ یکی از نسخ خطی این شرح آمده که ار افضلالدین کاشانی است و آن نیز اشتباه است.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ در پاسخ به محمد عارف شهیدانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
اجراهایی در اینجا آمدهاند که یا در سایت خصوصی قرار دارد یا در سایت بیپ تونز
اجرای مورد نظر شما در این دوجا نیست
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
دوستان عزیزی که ویرایش میفرمایند به این نکته دقت داشته باشند که حرکات و سکون حتی در زبان عربی برای درست خواندن است؛ آن هم برای غیر اهل زبان و وقتی حرکات شلوغ میشود به ضد خودش تبدیل میشود.
این غزل حرف به حرف حرکتگذاری شده بود و خواندن را سخت میکرد.
با اجازه حرکات اضافه را حذف نمودم
چه نیازی است کلماتی مثل جهان، پناه، حواله، مرا، سپر، خرابات، خرمن، بسوز، برگ، هر، کشور، و ... دارای حرکات کامل باشند؟
شعیب حازم در ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳:
با شناخت اندکی که از زندگی بیدل دارم، این غزل سوگنامهای ست شاید برای فرزند ازدسترفتهاش- اینجا بیشتر با درد شخصی رو به رو هستیم . بیدل در سن ۶۲ سالگی صاحب فرزندی می شود که چهار سال عمر کرد. حرمت
Fateme Zandi در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن: