گنجور

حاشیه‌ها

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به پیر مغان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

گویا سخن آن ناشناس که شما اشاره کرده اید حذف شده و نمی‌دانم چه بوده اما از ظاهر کلام شما برمی‌آید که آن ناشناس گرامی، چیزی در باره میگساری حافظ فرموده بوده‌اند.

 

دوست عزیز کمی از منبر تعصب پایین بیایید. لزوما آنچه شما در باره حافظ گمان می‌برید صد در صد درست نیست.

بله حافظ اهل شراب هم بوده است و این برای افرادی که اهل قدیس سازی هستند سخت است.

نسیم سرخوش در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید:

زید را اکنون نیابی کو گریخت / جست از صفّ نعال و نعل ریخت
 دیگر اکنون نمی‌توانی «زید» را پیدا کنی، چرا که او از عالم رنگ و تعلقات تن گریخت؛ او چنان با شتاب و اشتیاق به سوی حق پر کشید که کفش خود را در کفش‌کنِ دنیا جا گذاشت.
​تو که باشی زید هم خود را نیافت / همچو اختر که برو خورشید تافت
 وقتی حقیقتِ «زید» چنین است که هستیِ خود را در راه حق گم کرده، پس تو چه کسی هستی که بخواهی خود را پیدا کنی؟!؛ همانند ستارگان که با طلوع خورشید، نورشان کاملاً در نور خورشید محو می‌شود.
​نه ازو نقشی بیابی نه نشان / نه کهی یابی به راه کهکشان
از آن وجودِ فانی‌شده، دیگر هیچ اثر، نقش و نشانی نخواهی یافت؛ دقیقاً مانند این است که بخواهی در میان عظمت کهکشان، کاهی پیدا کنی.
​شد حواس و نطقِ باپایان ما / محو نور دانش سلطان ما
حواس و گفتار محدود ما، در پرتو نور علم و دانشِ سلطانِ حقیقی (حضرت حق) کاملاً محو گشته است.
​حسها و عقلهاشان در درون / موج در موج لدینا محضرون
حواس و عقل‌های اولیاء و عارفان در باطنِ خود موج‌درموج به سوی حق روان شده و مصداق این حقیقت گشته‌اند که همگی در پیشگاه حق حاضرند.

برگرفته از آیه ۳۲ سوره مبارکه یس 

​این آیه به موضوع رستاخیز و روز قیامت اشاره دارد و بیان می‌کند که تمام انسان‌ها (از اولین و آخرین) بدون استثنا در پیشگاه خداوند حضور پیدا خواهند کرد تا به اعمالشان رسیدگی شود.

​چون بیاید صبح وقت بار شد / انجم پنهان شده بر کار شد
هنگامی که صبح قیامت بدمد و وقتِ به بار نشستن اعمال فرا رسد، ستارگان دنیا پنهان می‌شوند و در عین حال به کارِ خود مشغول می‌گردند.
​بیهشان را وادهد حق هوشها / حلقه حلقه، حلقه‌ها در گوشها
خداوند به کسانی که در دنیا از خود بیخود بودند، هوش و آگاهی جاودانه بازمی‌گرداند؛ انسان‌ها دسته‌دسته گردهم می‌آیند و پندها را با جان و دل به گوش می‌سپارند.
​پای‌کوبان دست‌افشان در ثنا / ناز نازان ربَّنا اَحیَیتَنا
مردان خدا در حالی که پای‌کوبان و دست‌افشانند، به حمد و ثنای الهی می‌پردازند و با ناز و اشتیاق فریاد برمی‌آورند که: «پروردگارا! ما را زنده کردی».
​آن جُلود و آن عِظامِ ریخته / فارسان گشته غبار انگیخته
 آن پوست‌ها و استخوان‌های پوسیده‌ای که در خاک ریخته شده بود، ناگهان همچون سوارانِ دلاوری که تاخت‌وتاز می‌کنند، به جنبش درآمده و غبارِ زندگی به پا می‌کنند.
​حمله آرند از عدم سوی وجود / در قیامت هم شکور و هم کنود
این مردمان گروه گروه از عالمِ عدم به سوی عرصه‌ی وجود هجوم می‌آورند؛ در حالی که در روز قیامت، هم بندگانِ سپاسگزار حضور دارند و هم ناسپاسان و منکران.
​سر چه می‌پیچی کنی نادیده‌ای / در عدم ز اول نه سر پیچیده‌ای
ای انسان منکر! چرا سر می‌پیچی و خود را به نادیدن می‌زنی؟ مگر تو خودت در عالمِ عدم از ابتدا سرکشی نکرده بودی؟
​در عدم افشرده بودی پای خویش / که مرا کی برکند از جای خویش
تو خود در عالم عدم پاهایت را محکم  زمین کوبیده بودی و میگفتی که چه کسی می‌خواهد مرا از این جا بیرون بکشد؟
​نمی‌بینی صُنع ربّانیت را / که کشید او موی پیشانیت را
آیا تدبیر و صنعتِ پروردگارت را نمی‌بینی که چگونه موی پیشانی‌ات را گرفت و تو را از عدم به این جهان کشاند؟
​چونک هیزم باز گیری نار مرد / زانک تقوی آب سوی نار برد
همانطور که اگر هیزم را از آتش دور کنی، آتشِ خاموش می‌شود؛  تقوا و پرهیزکاری هم مثل این است که  آبی را بسوی آتش ببری و میتواند اتش را خاموش کند
​کی سیه گردد ز آتش روی خوب / کو نهد گلگونه از تقوی القلوب
چگونه ممکن است آتش دنیا چهره‌ی زیبای مؤمن را سیاه کند؟ در حالی که او از پرهیزکاریِ دل، چهره ای گلگون و زیبا دارد.

سعید حبیب زاده در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:

زین جفا رخ به خون بشوید باز یعنی از این ستم خون گریه میکند و سزاوار است که از غصه خون بگرید و اشک خونین بر چهره جاری کند .

هر که چون لاله کاسه ی شرابش برگشت و بی شراب ماند ، از این ستمی که بر او رفته خون خواهد گریست 

A K در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ ابوسلیک گرگانی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

در غم غلط هست

درست "درغم" هست پرده‌ی درغم که پرده‌ای شاد در موسیقی است که نام قطعه درغم استاد مشکاتیان از همین موضوع گرفته شده

مهدی در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

دوستان توجه داشته باشند تا زمانیکه به اهداف و دیدگاههای عارفان و دانشمندان ارجمند پی نبرده باشیم لاجرم به مصداق هرکسی از ظن خود شد یار من دچار خطاها در فهم و درک اشعار این عزیزان  شده هر کسی با توجه به دیدگاه و ذهنیات خود در مورد آنها اظهار نظر خواهد کرد.
    عرفان ایران بر پایه جهان شناختی، آگاهی از قوانین حاکم بر خلقت، تضادهای موجود در آن و نیز تضادهای موجود در درون انسان، تضاد بین اصالت انسانی و  ذهنیات وی بنا نهاده شده است.
     در این راستا تلاش بر این است که با حل این تضادها در برقراری تعادل بین ذهن و اصالت انسان بتوانند انسان جدا شده از اصل خود، از خود بیگانه شده را مجددا با اصل خود برگردانده و‌به خدا زنده کنند.
   عرفان ایرانی که در واقع باید گفت جهانی، دارد با پاک کردن ذهنیات، انسان از بهشت رانده شده و از خدا دور افتاده را دوباره به بهشت موعود برگرداند. حافظ عزیز ما در این غزل میخواهد انسانی را به ما معرفی نماید که با تلاش و مبارزه با ذهنیات توانسته انرژی خدایی را در خود زنده و این مهمان خوش عذار را به قلب خود فرا بخواند. اما این انسان، انسانی است که تازه توانسته به خدا زنده شود و این تازه وارد خوش عذار که تازه وارد قلب این انسان شده هنوز در تضاد با میزبان دچار ذهنیات بوده بی مهری نشان خواهد داد. این یار خوش عذار در مقابلش ماه شب چهارده نیز حلقه بگوش خواهد بود، یاری است که عالم گوش بفرمان است، یاری است که حافظ انچنان غرق در وی است که خودش را گم کرده و خودش را نمی بیند. این یار خوش عذار درون حافظ یا درون ما هنوز اجازه ندارد حافظ را به دیدار شهنشاه، به خدا ببرد. تا ان زمان سینه حافظ آرامگه این مهمان خوش عذار خواهد بود تا بازنده شدن کامل و یکی شدن با یار خوش عذار به خدا شایسته جانداری شهنشاه شده به دیدار شهنشاه نائل آید.

حافظ نه کاری به این سلطان و آن سلطان دارد نه بدنبال میخوارگی است نه بدنبال عشق بازی بمعنای زمینی اش و نه هنگام سرودن این غزل دختر یا پسر ۱۴ ساله ای دور و برش بوده است. حافظ عاشق خلقت، عاشق خداست و برای زندن شدن کامل به خدا در تلاش است تا با پاک کردن ذهنیات از هرآنچه غیر خدایی است این امر را محقق نماید، این غزل حافظ مجموعه ای از تضاد بوده و بیانگر تضادهای درون انسان که در تلاش است این تضادها را به تعادل. برساند
 البته تا آن زمان قلب حافظ آرامگه این مهمان تازه وارد خوش عذار چون مه خواهد بود. در اینجا حافظ خود را بجای انسانهایی قرار داده است که در این مرحله از زنده شدن به خدا هستند، زنده شدنی که تازه اغاز کار بوده نیاز است تا باحل تضاد بین ذهن و اصل وجودی و یکی شدن با انرژی خدایی شایسته جانداری خدای عالم بشود.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
  
ما رند و مُقامِر و مُباحی‌ایم
انگشت نمایِ هر نواحی‌ایم

خون خواره ، چو خاک ، جرعه از جام
خون ریز ، ز دیده ، چون صراحی‌ایم

هر چند ، که از گروهِ سلطان 
نه قَلبی‌اییم و نه جناحی‌ایم

جانا ، ز شرابِ شوقَت ، هر دم
بی صبح و صبوحی و صَباحی‌ایم

گر ، سوختگانِ تو ، مُباحی‌
بس سوخته‌ایم و بس مُباحی‌ایم

ما فقر و صلاح ، کِی خریم آخر
چون خاک ، مقامِ بی‌صَلاحی‌ایم

در بتکده ، رند و لاابالی‌
در مصطبه ، مستِ لافَلاحی‌ایم

کافورِ ریاحی ، ار بوَد اصلی
کافور نه ، کافری ریاحی‌ایم

تا در رسد ، این مَیِ تو ،  عطّار
حالی  ، ز پیِ مَیِ مُلاحی‌ایم

بی گناه در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷:

حافظ در غزل 227 میفرماید؛ عشق میورزم و امید که این فن شریف، چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود

منظور حضرت اینه که آدمی هرچند هنرمند باید برای لقمه ای نان هنرش رو بر دیگران عرضه کنه و این باعث حرمان خواهد بود.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۹ در پاسخ به مصطفی میری دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۵:

از پای افتادن به معنی ناتوان شدن و درمانده شدن است

و همین صحیح است

از بار افتادن اینجا مناسبتی ندارد. یعنی چه از بار افتاد؟ 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۶ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

 درود بر دوستِ گرامی، و سپاس از بنده نوازیِ شما با الفاظی که شاید نسبت دادنِ این کمترین به آن ها جوری باشد بر حقیقتِ آن واژگان و همچنین بر اساتیدی که عقابِ این عرصه هستند. به هر روی از این که در محضرِ مولانا و این غزلِ حماسی بارِ دیگر دیدارِ میسر شد خرسندم. با شما هم رای و داستانم که این اسطوره ی بی بدیل ورای برانگیختنِ شورِ عاشقی در خواننده ی غزل،  قرار است پیغامِ خویش را نیز بر وی بیان کند پیغامی که شما به زیبایی آن را دریافت نموده  و در شاه بیتِ غزل که رسیدن به وحدت و یگانگیِ عاشق با رَبِّ اعلای خویش است متجلی نموده اید، آن یگانگی که دلِ عاشق نیز بر آن صحه گذاشته و می داند که اسبابِ بیرونی از افلاک و آسمان، تا دریا و صحرا، همگی به آن منظور در کار بوده اند و پس از آن که مستور و مست و ساقی یکی می شوند آن اسباب و حتی شب و روز و زمان و مکان برای عاشق از میان می روند.

 

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳ - خیانت شاه هاماوران، اسارت کاووس و سودابه و آشفتگی ایران:

نباشد به ایران تن من مباد

چنین دارم از موبد پاک یاد

فردوسی

دریغ‌ست ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

فردوسی

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست

تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا

سعدی جان 

یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس

چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

سعدی جان

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را

زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

ادیب الممالک فراهانی

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی

روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»

بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخه‌های شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملی‌گرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.

اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.

زنده‌یاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامه‌شناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهن‌پرستانه خوانده بود که به لحاظ ملی‌گرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچ‌کدام از نسخه‌ها و چاپ‌های شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست ‌که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرع‌ها که نگاه کنیم، می‌بینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحب‌ذوقی از دو جای مختلف، مصرع‌هایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشت‌سر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده می‌شود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیت‌ها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.

اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیب‌دهنده مصرع‌ها، احتمالاً حبیب‌الله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملی‌گرا بوده است. او شاعر بسیار خوش‌ذوق و بااستعدادی بود و منظومه‌ای به نام «پهلوی‌نامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.

خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آن‌که اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم می‌برد، افراسیاب فرار می‌کند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب می‌گویند چرا ترسیده‌ای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آن‌ها می‌گویند بهتر است خودمان کشته شویم تا این‌که فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.او همچنین گفته بود: اولین بار این بیت‌ها با این ترتیب در برهه‌ای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغال‌گران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج می‌شود و از همان‌جا در سراسر ایران معروف می‌شود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیت‌ها ایرانیان تشویق شوند و شور ملی‌شان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان می‌دهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشت‌سر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آورده‌اند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملی‌گرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندارند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان‌شناس

به گیتی ندارند در دل هراس

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چنین گفت موبد که مردن به نام

به از زنده، دشمن بدو شادکام

اگر کشت خواهد همی روزگار

چه نیکوتر از مرگ در کارزار

منبع: ایسنا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۱ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱:

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست

تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا

سعدی جان 

یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس

چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

سعدی جان

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را

زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

ادیب الممالک فراهانی

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی

نباشد به ایران تن من مباد

چنین دارم از موبد پاک یاد

فردوسی

دریغ‌ست ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

فردوسی

روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»

بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخه‌های شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملی‌گرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.

اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.

زنده‌یاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامه‌شناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهن‌پرستانه خوانده بود که به لحاظ ملی‌گرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچ‌کدام از نسخه‌ها و چاپ‌های شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست ‌که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرع‌ها که نگاه کنیم، می‌بینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحب‌ذوقی از دو جای مختلف، مصرع‌هایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشت‌سر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده می‌شود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیت‌ها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.

اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیب‌دهنده مصرع‌ها، احتمالاً حبیب‌الله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملی‌گرا بوده است. او شاعر بسیار خوش‌ذوق و بااستعدادی بود و منظومه‌ای به نام «پهلوی‌نامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از

شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.

خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آن‌که اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم می‌برد، افراسیاب فرار می‌کند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب می‌گویند چرا ترسیده‌ای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آن‌ها می‌گویند بهتر است خودمان کشته شویم تا این‌که فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.

او همچنین گفته بود: اولین بار این بیت‌ها با این ترتیب در برهه‌ای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغال‌گران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج می‌شود و از همان‌جا در سراسر ایران معروف می‌شود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیت‌ها ایرانیان تشویق شوند و شور ملی‌شان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان می‌دهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشت‌سر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آورده‌اند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملی‌گرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندارند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان‌شناس

به گیتی ندارند در دل هراس

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چنین گفت موبد که مردن به نام

به از زنده، دشمن بدو شادکام

اگر کشت خواهد همی روزگار

چه نیکوتر از مرگ در کارزار

منبع: ایسنا

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست

تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا

سعدی جان 

یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس

چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا

سعدی جان

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را

زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

ادیب الممالک فراهانی

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی

نباشد به ایران تن من مباد

چنین دارم از موبد پاک یاد

فردوسی

دریغ‌ست ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

فردوسی

روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»

بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخه‌های شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملی‌گرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.

اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.

زنده‌یاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامه‌شناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهن‌پرستانه خوانده بود که به لحاظ ملی‌گرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچ‌کدام از نسخه‌ها و چاپ‌های شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست ‌که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرع‌ها که نگاه کنیم، می‌بینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحب‌ذوقی از دو جای مختلف، مصرع‌هایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشت‌سر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده می‌شود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیت‌ها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.

اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیب‌دهنده مصرع‌ها، احتمالاً حبیب‌الله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملی‌گرا بوده است. او شاعر بسیار خوش‌ذوق و بااستعدادی بود و منظومه‌ای به نام «پهلوی‌نامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.

خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آن‌که اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم می‌برد، افراسیاب فرار می‌کند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب می‌گویند چرا ترسیده‌ای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آن‌ها می‌گویند بهتر است خودمان کشته شویم تا این‌که فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.

او همچنین گفته بود: اولین بار این بیت‌ها با این ترتیب در برهه‌ای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغال‌گران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج می‌شود و از همان‌جا در سراسر ایران معروف می‌شود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیت‌ها ایرانیان تشویق شوند و شور ملی‌شان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان می‌دهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشت‌سر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آورده‌اند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملی‌گرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندارند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان‌شناس

به گیتی ندارند در دل هراس

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چنین گفت موبد که مردن به نام

به از زنده، دشمن بدو شادکام

اگر کشت خواهد همی روزگار

چه نیکوتر از مرگ در کارزار

منبع: ایسنا

Fateme Zandi در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس:

خلاصه حکایت :روزی جالینوس به یکی از شاگردان خود می گوید : برو فلان دارو را برای من بیاور تا خودم را معالجه کنم .

 او می گوید : ای استاد  بزرگ ، آن دارو که مخصوصِ معالجه دیوانگان است و شایسته شما نیست . 

جالینوس می گوید : قضیّه این است که امروز با دیوانه ای روبرو شدم . ساعتی در من با شادمانی نگریست و به من چشمک زد و مزاح کرد . 

حالا با خود می اندیشم اگر میان من و او همخوانی و تجانسی نبود ، با من چنین رفتار دوستانه ای نمی کرد .

مأخذ حکایت : شنیدم که محمّد بن زکریای رازی همی آمد با قومی از شاگردانِ خویش ، دیوانه ای در پیشِ ایشان افتاد . 

در هیچکس ننگریست مگر در محمّد زکریا و در روی او نیک نگاه کرد و بخندید . محمّدزکریّا به خانه آمد و فرمود مطبوخِ اَفتیمون پختند و بخورد . شاگردان پرسیدند که چرا ای حکیم این مطبوخ همی خوری ؟ گفت : از بهرِ خندۀ آن دیوانه که تا وی از جملۀ سودای خویش جزوی در من ندید

 با من نخندید . 

( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 66 )

نتیجه : مصاحبت و همنشینی عموماََ میان افرادِ همگون برقرار می شود . 

افرادِ ناهمگون یکدیگر را دفع می کنند و هیچگونه همراهی و رفاقتی میان آنان حاکم نمی شود .

 پس هر گاه شریران به کسی اظهار تمایل و علاقه به برقراری روابط کردند

 باید اندیشناک شود و این مطلب را نزد خود بررسی کند که آیا تجانسی میانِ او و آنان وجود دارد یا موضوع چیز دیگری است 

به هر حال شخصیت فرد را می توان از دوستانش شناخت .

مجید نیکنامی در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲۳:

تصور میکنم در مصرع دوم بیت اول، باید  آرمیدن  جایگزین  آرمین شود.

محسن همایون در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱:

متن یا ترجمه زیر توسط هوش مصنوعی چت جی پی‌تی در مردادماه ۱۴۰۵ تهیه شده:

این غزل از غزلیات شمس، یکی از غزل‌های عارفانهٔ مولاناست که در آن از حرکت پیوستهٔ انسان از نقص به کمال، از خود به خدا، و از ظاهر به باطن سخن می‌گوید. در این غزل، عبارت «دیگر» بارها تکرار می‌شود تا نشان دهد که در هر مرحله، افق تازه‌ای پیش روی سالک گشوده می‌شود.
در ادامه، معنی هر بیت را به زبان امروزی می‌آورم:

 دَر بِگُشا کامَد خامی دِگَر
پیش کَشی کُن دو سه جامی دِگَر
در را باز کن، زیرا مرحله‌ای تازه از ناپختگی و رشد آغاز شده است. چند جام دیگر از شراب عشق و معرفت بیاور تا این سیر ادامه پیدا کند.
هین که رَسیدیم به نزدیکِ دِهْ
هَمرَهِ ما شو دو سه گامی دِگَر
اکنون که به مقصد نزدیک شده‌ایم، فقط چند قدم دیگر با ما همراه باش.
هین هِله چونی تو زِ راهِ دراز؟
هر قَدَمی غُصّه و دامی دِگَر
ای رهرو، از این راه طولانی چگونه‌ای؟ در هر قدم، آزمون و گرفتاری تازه‌ای وجود دارد.
غُصّه کجا دارد کانِ عَسَل؟
ای کِه تو را سیصد نامی دِگَر
کسی که معدن شیرینی و حقیقت است، اندوهی ندارد. ای محبوب که بی‌شمار نام و صفت داری.
بَسته بُدی تو دَر و بامِ سَرا
آمَدَت آن حُکمْ زِ بامی دِگَر
تو گمان می‌کردی همه راه‌ها بسته است، اما فرمان الهی از جایی رسید که انتظارش را نداشتی.
گَر به سَنامِ سَرِ گَردون روی
بر تو قَضا راست سَنامی دِگَر
حتی اگر به بلندترین جایگاه دنیا برسی، تقدیر الهی از آن هم برتر است.
ای زِ تو صد کامْ دِلَم یافته
می‌طَلَبد دلْ زِ تو کامی دِگَر
با اینکه بارها از تو بهره برده‌ام، دلم هنوز وصال و لطف بیشتری می‌خواهد.
ای رُخ و رُخسارِ تو رومی دِگَر
ای سَرِ زُلْفینِ تو شامی دِگَر
چهرهٔ تو مانند روم زیبا و نورانی است و زلفت همچون شام، تیره و دلربا. (روم نماد زیبایی و روشنی، شام نماد زلف سیاه و راز است.)
سویِ چُنان روم و چُنان شامْ رو
تا بِبَری دولَتِ را می ‌دِگَر
به سوی آن زیبایی و راز حرکت کن تا به سعادت و دولت معنوی تازه‌ای برسی.
لُطْفِ تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دِگَر
لطف تو مانند خورشید بر همه می‌تابد؛ مرا نیز از این لطف بی‌نصیب مگذار.
هر سَحَری سَر نَهَدَت آفتاب
گوید بِپْذیر غُلامی دِگَر
هر صبح، حتی خورشید نیز در برابر تو سر فرود می‌آورد و آرزوی خدمتگزاری تو را دارد.
بر تو و برگِردِ تو هر کَس که هست
دَم به دَم از عَرشْ سَلامی دِگَر
هر کس در پیرامون تو باشد، پیوسته از عالم بالا مورد سلام و رحمت قرار می‌گیرد.
بی سُخَنی رَه رُوِ راهِ تو را
در غَم و شادی‌‌ست پیامی دِگَر
سالک حقیقی حتی بدون سخن گفتن، از هر غم و شادی پیام الهی را دریافت می‌کند.
این غَم و شادی چو زِمامِ دِلَند
ناقه حَق راست زِمانی دِگَر
غم و شادی فقط افسار دل هستند؛ اما شتر حقیقت (راه الهی) مسیر و زمان دیگری دارد و نباید اسیر این احساسات شد.
شادْ زمانی که بِبَندَم دَهَن
بِشْنَوم از روحْ کلامی دِگَر
وقتی خاموش می‌شوم، سخن روح و الهام الهی را می‌شنوم.
رَخْت ازین سویْ بدان سو کَشَم
بِنْگَرَم آن سویْ نِظامی دِگَر
از این جهان ظاهری به جهان باطن می‌روم و نظمی کاملاً متفاوت را مشاهده می‌کنم.
عیشِ جهان گَردد بر من حَرام
بینم من بیتِ حَرامی دِگَر
وقتی حقیقت را ببینم، لذت‌های دنیوی دیگر برایم ارزشی ندارد؛ زیرا کعبه‌ای والاتر و معنوی یافته‌ام.
طُرْفه که چون خُنْبِ تَنَم بِشْکَنَد
یابد این باده قِوامی دِگَر
چه شگفت! هنگامی که کوزهٔ تن (جسم) بشکند، شراب جان کامل‌تر و نیرومندتر می‌شود. اشاره‌ای به رهایی روح پس از مرگ یا فنا در حق.
توبه مَکُن زین که شُدم ناتَمام
بَعدِ شُدن هست تَمامی دِگَر
از ناقص بودن خود ناامید نشو؛ پس از هر کمالی، کمالی بالاتر وجود دارد. سیر انسان هرگز پایان نمی‌یابد.
بَس کُنم ای دوست، تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دِگَر
دیگر سخن را کوتاه می‌کنم؛ باقی را خودت دریاب. اشاره‌ای لطیف به اینکه حقیقت را نمی‌توان با الفاظ بیان کرد.
پیام کلی غزل
این غزل می‌گوید که راه عرفان پایان ندارد. هر بار که انسان گمان می‌کند به مقصد رسیده، افق تازه‌ای از معرفت پیش رویش گشوده می‌شود. مولانا از ما می‌خواهد که به مرحله‌ای که رسیده‌ایم قانع نباشیم؛ در هر مرتبه، «جامی دیگر»، «گامی دیگر»، «کلامی دیگر» و «کمالی دیگر» در انتظار ماست. خاموشی، عشق، توکل و رها شدن از دلبستگی‌های دنیا، انسان را به این سفر بی‌پایان نزدیک‌تر می‌کند.

بزرگمهر در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

نمیدانم چرا هیچ یک از شارحان و اساتید به خود زحمت نداده‌اند ببینند چرا سپهر بر شده به پرویزن تشبیه شده است:

یک پرویزن را مقابل نور بگیر:

از فاصله، همان چیزی دیده می‌شود که شبِ پرستاره در چشم انسان می‌سازد

سپهرِ برشده پرویزنی‌ست…

«برشده» یعنی افراشته، بالا گرفته، در برابر چشم. درست همان حالتی که کسی پرویزن را در دست بلند می‌کند تا نور از سوراخ‌هایش عبور کند. این قید، در شرح‌های معمول تقریباً بی‌مصرف تلقی شده، در حالی که در این خوانش  ناگهان معنا پیدا می‌کند

و بعد، نبوغ حافظ آشکار می‌شود:

در مرحله‌ی اول، آسمان شبیه پرویزن است.

در مرحله‌ی دوم، این سپهر پرویزنی شروع به حرکت می‌کند.

در مرحله‌ی سوم، از سوراخ‌هایش دیگر نور نمی‌بارد، بلکه خون می‌پاشد.

در مرحله‌ی چهارم، آنچه از آن فرو می‌ریزد، خون و سرِ شاهان و تاج آنهاست است.

از غربال چیزهای بی ارزش به زیر میریزد

ارزش کلمه « ریزه» هم در این بیت شاهکاریست که دیده نشده است.

یعنی تصویر، پله‌پله از یک مشاهده‌ی طبیعی به یک استعاره‌ی فلسفی تبدیل می‌شود

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم

پروین اعتصامی 

حاصل عشقت سه سخن بیش نیست

سوختم و ساختم و توختم

عین القضات همدانی

حاصل از این سه سخنم بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

مولانا

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا

ساقیا یک جرعه‌ ای زان آبِ آتش‌گون که من

در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز

حضرت حافظ

داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز

دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز

آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل

اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز

عرفی شیرازی

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

هلالی جغتایی

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم

پروین اعتصامی 

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌ شناسد دل من بوی دل سوخته را

صائب تبریزی 

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز

گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز

توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می

می‌ زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز

فیاض لاهیجی

کام جانم با من و من در پی کامم هنوز

کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز

کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من

همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز

قدسی مشهدی

ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز

صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز

نظیری نیشابوری

خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز

توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم

پروین اعتصامی 

حاصل عشقت سه سخن بیش نیست

سوختم و ساختم و توختم

عین القضات همدانی

حاصل از این سه سخنم بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

مولانا

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا

ساقیا یک جرعه‌ ای زان آبِ آتش‌گون که من

در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز

حضرت حافظ

داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز

دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز

آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل

اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز

عرفی شیرازی

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

هلالی جغتایی

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم

پروین اعتصامی 

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌ شناسد دل من بوی دل سوخته را

صائب تبریزی 

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز

گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز

توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می

می‌ زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز

فیاض لاهیجی

کام جانم با من و من در پی کامم هنوز

کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز

کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من

همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز

قدسی مشهدی

ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز

صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز

نظیری نیشابوری

خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز

توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم

پروین اعتصامی 

حاصل عشقت سه سخن بیش نیست

سوختم و ساختم و توختم

عین القضات همدانی

حاصل از این سه سخنم بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

مولانا

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا

ساقیا یک جرعه‌ ای زان آبِ آتش‌گون که من

در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز

حضرت حافظ

داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز

دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز

آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل

اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز

عرفی شیرازی

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

هلالی جغتایی

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم

پروین اعتصامی 

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌ شناسد دل من بوی دل سوخته را

صائب تبریزی 

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز

گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز

توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می

می‌ زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز

فیاض لاهیجی

کام جانم با من و من در پی کامم هنوز

کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز

کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من

همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز

قدسی مشهدی

ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز

صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز

نظیری نیشابوری

خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز

توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:

ساختم با آنکه عمری سوختم

سوختم یک عمر و صبر آموختم

پروین اعتصامی 

حاصل عشقت سه سخن بیش نیست

سوختم و ساختم و توختم

عین القضات همدانی

حاصل از این سه سخنم بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

مولانا

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا

ساقیا یک جرعه‌ ای زان آبِ آتش‌گون که من

در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز

حضرت حافظ

داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز

دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز

آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل

اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز

عرفی شیرازی

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز

شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز

صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

هلالی جغتایی

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم

پروین اعتصامی 

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌ شناسد دل من بوی دل سوخته را

صائب تبریزی 

گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز

گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز

توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می

می‌ زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز

فیاض لاهیجی

کام جانم با من و من در پی کامم هنوز

کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز

کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من

همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز

قدسی مشهدی

ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز

صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز

نظیری نیشابوری

خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز

توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز

صائب تبریزی

۱
…
۶۸
۶۹
۷۰
۷۱
۷۲
…
۵۸۲۵