گفتیم درد تو عشق است و دوا نتوان کرد
دردم از توست دوا از تو چرا نتوان کرد
گر عتاب است وگر ناز کدام است آن کار
که به اغیار توان کرد و به ما نتوان کرد
من گرفتم ز خدا جور تو خواهد همه کس
لیک جور این همه با خلق خدا نتوان کرد
فلکم از تو جدا کرد و گمان میکردم
که به شمشیر مرا از تو جدا نتوان کرد
سر نپیچم ز کمندت به جفا آن صیدم
که توان بست مرا لیک رها نتوان کرد
جا به کویت نتوان کرد ز بیم اغیار
ور توان، در دل بیرحم تو جا نتوان کرد
گر ز سودای تو رسوای جهان شد هاتف
چه توان کرد که تغییر قضا نتوان کرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد عشقی صحبت میکند که رهایی از آن امکانپذیر نیست. او بیان میکند که تمام تلاشها برای فرار از این عشق بینتیجه بوده و هیچکس نمیتواند به اندازهی معشوق به او جفا کند. شاعر به جداییاش از محبوب اشاره میکند و میگوید که گمان میکرده دوری از او غیرممکن است، اما حالا با درد عشق دست به گریبان است. او از ناتوانی در تغییر تقدیر و قضا یاد میکند و میپذیرد که رسواییاش در برابر عشق غیرقابل انکار است. در نهایت، شاعر با احساس تسلیم در برابر قضا و تقدیر عشق، به ناچاری خود از این وضعیت اشاره میکند.
هوش مصنوعی: ما گفتیم که درد تو ناشی از عشق است و هیچ درمانی برای آن نیست. اما من از تو دردی دارم که نمیدانم چرا نتوانم درمانش را از خود تو بگیرم.
هوش مصنوعی: اگر انتقاد یا محبت وجود دارد، چه فرقی میکند؟ کارهایی هست که میتوان با دیگران انجام داد، ولی با ما نمیشود.
هوش مصنوعی: من از خدا گرفتهام که هر کسی بر من سخت بگیرد، اما نمیتوان با این همه ظلم، به همه خلق خدا آسیب رساند.
هوش مصنوعی: مرا از تو جدا کردند و من گمان میکردم که هیچ چیزی نمیتواند ما را از هم دور کند.
هوش مصنوعی: هرگز از چنگال تو فرار نمیکنم، زیرا تو شکار من هستی که میتوانی مرا به دام بیندازی، اما هرگز نمیتوانی مرا رها کنی.
هوش مصنوعی: نمیتوانم به خاطر ترس از دیگران، در خانهات جا بگیرم و اگر هم ممکن باشد، نمیتوانم در دل بیرحم تو جایگاهی داشته باشم.
هوش مصنوعی: اگر محبت تو موجب شرمندگی من در دنیا شده است، دیگر چه کار از دستم برمیآید که تغییر سرنوشت امکانپذیر نیست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کرد
خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد
کشته ی تیغ ملامت برضا نتوان شد
حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد
گرچه از ما بخطا روی بپیچید و برفت
[...]
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
آنچه سعی است، من اندر طلبت بنمایم
این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست
[...]
با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد
حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد
چشم ما روشنی از نور جمالش دارد
یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد
سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم
[...]
از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کرد
گله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد
کرده ام قیمت یک موی تو را هر دو جهان
گرچه او را به چنان تحفه بها نتوان کرد
عمر چون باد هوا می گذرد حاضر باش
[...]
بند گیسوی تو از دست رها نتوان کرد
گر جدا سازیش از بند جدا نتوان کرد
دم نگه دار مسیحا که به جز نوش وصال
درد مهلک چو شد از هجر دوا نتوان کرد
چو خرامی سوی ما گر نه فقیرم بینی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.