چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
به همراهی او صد کاروان جان برون آید
ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش
که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل
نشاید کاروانی را که در باران برون آید
چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد
مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید
ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن
خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید
من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم
ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید
نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی
برای آن بود کز وی همین افغان برون آید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساس درد و اندوه ناشی از جدایی از معشوق میپردازد. او از بیتابی و ناتوانی دیگران در وداع با معشوق میگوید و اشاره میکند که همراهی کاروانها با او در رنج و غم است. شاعر درد فراق را به نوعی سیلاب احساسی تعبیر میکند و نیت دارد نشان دهد که هر قطره اشکی که از چشمش بر میآید، حسرت و دلتنگی او را نمایان میسازد. در انتها، او بیان میکند که این غم و افسوس تنها در کلام او میتوانند تجلی یابند و احساسات عمیقش را انتقال دهند.
هوش مصنوعی: وقتی کاروانی به سوی عشق و محبوب آماده میشود، در کنار آن، جانهای بسیاری نیز به سفر میآیند.
هوش مصنوعی: هیچ کس قدرت وداع با او را ندارد. به او بگویید که بر بیچارهها رحم کند، زیرا او بهصورت پنهانی به کمک آنها میآید.
هوش مصنوعی: آن ماه زیبا را از کاروان دور نکن، زیرا زیر باران نمیتوانند بیدلها را تحمل کنند و نمیتوانند سفر کنند.
هوش مصنوعی: وقتی که بر مصیبتزدهها گریه کنم، دل من به قدری پر از درد و مشکل میشود که هر قطره اشکی که از چشمانم بریزد، به مانند سیل ویرانکنندهای خواهد بود.
هوش مصنوعی: از دل به یاد او جانم را میبرد، آری گاهی رفتن خوب است، به شرطی که صاحبخانه با مهمانش بیرون بیاید.
هوش مصنوعی: من بدون دل، به خاطر شوق و زیبایی او، از خاک برمیخیزم و گلهای سبزه، لاله و ریحان از من جوانه میزنند.
هوش مصنوعی: تنها فریاد و نالهاش را میداند و زبانش مانند زنگ نواخته میشود، انگار که این صدا برای این است که از دل او همین فریاد بیرون بیاید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نشاطم میکشد چون از تنم پیکان برون آید
که شاید دامن پیکان گرفته جان برون آید
نخواهم ماند زنده چون نجاتم دادی از هجران
بمیرد هر شرر کز آتش سوزان برون آید
غباری کان مقیم درگهت تا شد نمیخواهد
[...]
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید
نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید
به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا
که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید
فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر
[...]
چو تیر از دل کشم با تیر آن مه جان برون آید
چو شخصی کاز پی تعظیم با مهمان برون آید
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید
زمشرق می شود هر اختری در وقت خود طالع
رسد چون نوبت نان طفل را دندان برون آید
مخور زنهار روی دست این دریانوردان را
[...]
کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آید
به شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید
ز بس از درد هجران زندگانی گشته دشوارم
رگ جان بی تو چون تار نفس آسان برون آید
ز تیر غمزهٔ او بس که دارد دل جراحت ها
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.