خرامان بگذر ای سرو سرافراز
چو سایه سرو را از پا درانداز
بنازم چشم شوخت را که با من
کند صد ناز بیش از بهر یک ناز
ز غم گفتی مسوز این هم چنان است
کز آتش شمع را گویند مگداز
رقیبت کشته شد الحمدالله
خوش است الحمد را بسمل ز آغاز
نسازد بی تو ما را هیچ چاره
بیا بیچارگان را چاره ای ساز
چو پر بگشاد مرغ جان پرویز
به بام قصر شیرین کرد پرواز
جدا شد از تو جامی و ننالید
ز کشته برنیاید هرگز آواز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که با ناز و دلرباییاش در نظر او نیز بگذرد. او از غم و آتش احساساتش سخن میگوید و مینویسد که جدایی از عشقش هیچ چارهای برایش باقی نگذاشته است. شاعر در ادامه به سرنوشت رقیبش اشاره میکند که به نوعی از این جدایی خوشحال است و بر این اساس، حس تنهایی و بیچارگی را با قدرتی دلگرمکننده توصیف میکند. در نهایت، پاگذاشتن بر آتش دل، رضا به جدایی و اشاره به شخصیتهایی چون پرویز و شیرین، نشان از عمق احساسی و ادبیات عاشقانه دارد.
هوش مصنوعی: به آرامی عبور کن ای سرو بلندبالا، زیرا سایهی تو از روی پاها پایین میافتد.
هوش مصنوعی: چشمان زیبای محبوبم را تحسین میکنم که با من به نرمی و دلبرانه رفتار میکند و به خاطر یک رفتار دلنشین، چندین ناز و کرشمه میکند.
هوش مصنوعی: نمیدانی که از درد و اندوه چه میکشم، مثل این است که بگویند شمع را نسوزان، در حالی که خود آتش آن را میسوزاند.
هوش مصنوعی: رقیب تو کشته شده و این بسیار خوشحالکننده است. شکرگزاری برای چنین اتفاقی از همان ابتدا لازم است.
هوش مصنوعی: بدون تو هیچ راه حلی برای ما وجود ندارد، بیا و برای بیچارگان چارهای بیندیش.
هوش مصنوعی: به محض اینکه پرندهی روح پرویز پرهایش را گشود، به بالای قصر شیرین پرواز کرد.
هوش مصنوعی: از تو جامی جدا شد و بیصدا بود؛ چون کسی که از کشتهای خبر ندارد، هرگز صدایش را نخواهی شنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یکی دیگر به کرمان رفت و شیراز
یکی دیگر به ششتر رفت و اهواز
چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز
شدی اورنگ چون ناقوس از آواز
پدر گنج سخن را کرد در باز
پسر را گفت ای جویندهٔ راز
تو نیکویی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
مگر یاری درافتد محرم راز
که مرموزی توان گفتن بدو باز
ولی ترسم که گفتستند نتوان
به خورد صعوه دادن لقمهٔ باز
توانم آشنایی داد با دوست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.